۱۳۸۱ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

خصوصی:

اين روزها وبلاگ شده توتم من.اگه يک روزخورشيد نتابه ،از سرما می ميرم.اگه يک روز نرم تو دلتنگستان ،دلم وا نميشه.اگه يک روز به پينک فلويد گوش ندم، يادم ميره که ميشه وحشی بود و عاشق،اما عاقلانه زندگی کرد.اگه يک روزشبح نخونم ،فشار فلسفه ام افت می کنه و شعور اجتماعيم مياد پايين.اگه چند روز اين ململ ظريف رو لمس نکنم(وای ،انگار يه خورده زيادی خودمونی شد!)،يادم می ره که يک روح چقدر می تونه لطيف باشه.اگه يکروزفضولی نکنم يا تا بامداد بيدار نباشم،يادم ميره که مثلث زر و زور و تزوير هنوز استواره.(در اين مملکت پاينده تر از هر جای ديگه)اگه هر روز عصيان نکنم(بی ادب نشيد ها.هر گونه سوء استفاده ممنوع!) ،روزمرگی منو می کشه. اگه هر چند روز يکبار به جعبه شکلاتم سر نزنم، کامم تلخ می شه!اگه هر چند وقت يکبار نرم سر مزارازدست رفتگان و فاتحه ای براشون نخونم(ای وای نکنه اين زنده باشه يکهويي از زير خاک بياد بيرون!!!)،يادم می ره که می شه از خاک ريشه گرفت و "اگه يک سيب زمينی بودم" رو عاشقانه سرود.تازه يادم می ره که خودم هم يکروز بايد برم زير همين خاک! اگه هر چند وقت يکبارافکار پراکنده يکی رو نخونم،يادم می ره که زندگی زيباست(تازه از اين مهم تر يادم ميره که بدن به دوبخش تقسيم می شه :بالا تنه و پايين تنه.و هر کدوم اهميت خاص خودشون رو دارند و بايد هر دو را درک کرد)و اگرها و اگرها ...

اگه خودم چند روز نلاگم، اين گورستان تنهايي و سکوت کبود خفم می کنه.وبلاگ دريچه ای شده برای گفتن حرفهای نگفتنی خودم،که تا بحال سر به ابتذال گفتن فرود نياورده بودند.

" که ارزش هر انسانی به اندازه حرفهايي است که برای نگفتن دارد."

عجب پارادوکسی شد ها! اگه نگم که شما نمی فهميد(خودم هم دقيقا نمی فهمم!) و اگه بگم که از وزن حرفهای نگفتنی خودم کاسته می شه و ارزشم مياد پايين!حالا مسئله اساسی اينه: "بالاخره بگم يا نگم."

حالا امشب روش فکر می کنم ببينم چی می شه!!!!

شب خوش.