My blog has moved!

You should be automatically redirected in 5 seconds. If not, please visit
http://gharibeashna.com
and update your bookmarks.

غريب آشنا



















Thursday, January 3, 2008

٭


Boxing Week Great Deal: A Must-sell Soul

و اينک با دلی خون، چشمانی پراشک، نفسی بریده، کمری نیمه شکسته، باسنی مسئله دار و جیبی خالی، روح پرفتوح و متبرک خود را در سایت eBay به حراج می گذارم، قربتا الی الله!

ویژگیها
• نصب سريع و آسان روی کالبدهای مختلف بدون نياز به درايور، میخ ،چکش، چسب و تف
• تضمین کیفیت در بازه دمایی 50- تا 50+
• واکسينه شده نسبت به ویروسهای تنهایی، غربت و افسردگی
• قابليت شبيه سازی خوشبختی در اسفل السافلین، تانگو روی ميدان مين، سکس در آغوش کاپیتالیسم، فرهيختگی روی کاسه توالت
• امکان ذخیره نامحدود خاطره ها با resolution بالا در سه فرمت love، hate و Who-Gives-A-F&ck
• تعويض سريع، آسان و قابل برنامه ريزی بين مودهای هوشياری، daydreaming، خواب و مرگ!
• امکان تخليه سريع، بیخطر و بهداشتی بار الکتريکی- عاطفی از طريق تکنولوژی ماچ
• امکان تنظيم سرعت حرکت در مودهای اسبی، یورتمه ای، شتری و لاک پشتی.

منبع تغذیه : موزیک با فازهای مختلف (بدون متن، با متن، سیاه، سفید، خفن، خالتور، شیش و هشت، جوادی، آبگوشتی، ...)

نکات ايمنی
• از اجرای برنامه های حاوی حلقه های تکراری طولانی روی آن بپرهیزید.
• از تماس طولانی مدت با اشخاص متعهد، مصلحین اجتماعی، شمع و گل و پروانه و باران و فرنچ کیس و جوانان زير 18 سال خودداری شود.
• از بارگذاری هدفهای غیرملموس و غیرقابل ارزیابی، "ایسم" های ماوراء طبیعی، اسامی و مفاهیم مقدس، فیلم های مبتذل و دخترهای سنگینتر از 70 کیلو روی آن اکیدا خودداری کنید.
• از انتخاب پسوردهای گلابی بپرهیزيد و فایروال را در هر چهار مود هوشياری، daydreaming، خواب و حتی مرگ فعال نگه داريد.

ابزار جانبی پيشنهادی
ابزار زیر در استفاده بهینه و نگهداری از این قلم مفید خواهند بود : "اتاقی از آن خودش"، مبدل زخم به کلمه، کوله پشتی، جعبه کمک های اولیه، صداخفه کن، قرص فراموشی، قرص ضدیبوست، قلاده، زنجیر، سیخ، سیفون، نوار قصه، گنجشک لالا، سنجاب لالا، لالا لالایی، ...


مژده!
به شخص خوشبخت برنده یک جلد کتاب "انسان : يک پيچيدگی غيرضروری در حیات وحش" به قلم و امضای صاحب روح هديه خواهد شد.





........................................................................................

Friday, December 28, 2007

٭
Choose, Move, Use or Lose

با egg و eigenvalue و negation و negotiation و g-string آشنا هستم و می خواهم از زندگی لذت ببرم.

شب بیداری را دوست دارم و طراوت صبحگاهی برایم ضروری است.

ده دقیقه وقت آزاد دارم و می خواهم از لیست مقالاتی که از تلاش برای گنجاندن خرافه پرستی مدرن در مقابل نظریه تکامل در متون درسی مدارس فلوريدا تا موفقيت دانشمندان در توليد سلولهای بنیادی (stem cells) با استفاده از سلولهای عادی پوست گسترده اند و همه به نوعی برایم جالب به نظر می رسند، یکی را برای خواندن انتخاب کنم.

از فردا چیزی نمی دانم و بايد بين پروژه ای که شرايط مالی خوبی دارد و احتمالا لینک های کاری خوبی برايم ايجاد می کند از يک طرف و حفظ آزادی و سلامتی خود از طرف ديگر يکی را انتخاب کنم.

کمتر از 30 ثانیه فرصت دارم و بايد بين اعتراف به عقايد حقيقي خود و نجات دو سال از زندگی يکی را انتخاب کنم.

از صداقت، بينش، هوش، اعتماد به نفس، پرانرژی بودن، اجتماعی بودن و اورژينال بودن گرفته تا جذابيت چهره، شعور چشمها، خوش لباسی، ظرافت، هنر make up و کنترل وزن همه از پارامترهای موردنظر من برای انتخاب يک پارتنر است. اين ليست ساده شده يک ليست بلند بالا (که احتمالا در فضای فرشتگان و اجنه همه جوابی نداشت) تحت يک تبديل رئاليستی است که مثلا از بين انار و خيار و چنار ، باغ را انتخاب می کند!

خدا، ابليس، محمد بن عبدالله، وليد، روح الله خمینی، عمر خیام، رفيق چه گوارا، صادق هدايت، دی. جی. سالينجر، محمد خاتمی، حجه الاسلام حسنی، حسین شريعتمداری، حسين درخشان، محمود احمدی نژاد، همفری بوگارت، اسکارلت يوهانسون، رابرت دنیرو، سید بارت، فائقه آتشین، شهرام شب پره، محمد خرداديان، بامشاد، بل و سپاستين، کُپُل، مخمل و بقيه بچه های محله (که به دليل تنگی جا و نفس از آوردن اسم آنها معذورم)، همه و همه بچه هایی مشتی و لوطی بودند. کاش می شد يک عکس يادگاری با همه آنها بگيرم. کسی نمی خواهد در این هنری ترین عکس دنیا مشارکت داشته باشد؟ شاید بتوانید حداکثر یک شخصیت ويژه را هم همراه خود بياوريد.





........................................................................................

Tuesday, December 25, 2007

٭
Oh Jesus, Oh Baby, We all need some fun
فکر کنم چگالی استرس زندگی به مرز بحرانی رسیده باشه.
فکر کنم استیو احتیاج داره بعد از یک سال بره حموم و خلایق رو از عطرنفس گیر خودش نجات بده.
فکر کنم میم و نون احتیاج دارند تا زمان بیشتری رو توی رختخواب بگذرونند تا در طول روز کمتر تو دانشکده باهم لاس بزنند.
فکر کنم کافه فروش Sub از وقت روغن کاریش کمی تا قسمتی گذشته باشه.
فکر کنم فروشنده ها احتیاج دارند جنس های بنجول خودشون رو به اسم باکسینگ دی به مردم قالب کنند.
فکر کنم پرزیدنت بوش از مقر خودش در کمپ دیوید با ده نفر از سربازان آمريکایی در عراق تماس گرفته و گفته نمی دونه چطور از اونها تشکر کنه. "ای سربازان من، شما زندگی آنها را به فاک داديد و ما زندگی شما را. اما من به شما نويد می دهم که همه ما فاک رفتنی هستيم"
فکر کنم مومنین لازم باشه برند به کلیساها و سنگ قبر خدایان خودشون رو گردگیری کنند.
فکر کنم آدما احتیاج دارند یه مدتی از چرخ گوشت زندگی ماشینی بیرون بیاند و علائم حیاتی خود واقعیشون رو چک کنند
فکر کنم من دلم واسه خودم خیلی تنگ شده باشه.
فکر کنم بیشتر آدما از کریسمس استقبال می کنند، بدون توجه به اينکه عیسی حاصل نزدیکی مریم و روح القدس بود یا یه لات خیابونی.





........................................................................................

Sunday, December 16, 2007

٭


On the Dilemmas of a Romantic Robot

+ اُه شت! اينجا کجاست ديگه؟ این غول بيابونی ها ديگه کي هستند؟
- اينها جونورایی از جنس خودت هستند. برای شناختنشون زیاد عجله نکن. اينجا هم جایی هستش که واسه وارد شدن بهش انقدر زور می زدی.

+ اين شکلاتها رو قرار بود ما باهم نصف کنیم. اون در نهایت نامردی همه رو کشید بالا.
- در این محیط "قدرت" می تونه هر قرار و قولی رو بی اثر کنه. هر چه زودتر اين اصل رو بپذيری، کارايی ت تو اين محیط بيشتر می شه.

+ سنکرون شدن ضربان قلب با محرکی مرموز، حس آرامش در حضور چشمان سياه پرنور ، وسوسه قمار زندگی با ریسک نامتناهی، عهد و پیمان های پرشور در زیر نور مهتاب، دزدانه فشردن دست ها دور از چشمان خورشید، اشک های تلخ جدایی و اشک های شیرین تسلیم، التهاب لحظه هایی به سنگینی کوه، هراس پریدن از خواب صبوحی در مقابل خالی واقعیت
- مطالعه علمی احساسی تحت عنوان "عشق به جنس مخالف" تا چند سال گذشته تنها در حيطه روانشناسی بود. با در نظرگرفتن نتايج تحقيقاتی بدست آمده از فيزيولوژی که دليل رفتارهای عام مشاهده شده در مراحل مختلف يک رابطه عشقی را با ترشح هورمونها توضيح می دهد، معلوم نيست چه بلايی بر سر اين احساس دردانه آدمیزاد خواهد آمد. با بالا رفتن آگاهی عمومی و با وارد شدن نتايج جديد در کتابهای درسی، نسل آينده هم شناخت واقعی تری نسبت به روابط جنسی خود خواهد داشت و هم از ترشحات عشقی قوم شاعرپيشه مصون خواهد ماند( خوب است که خيل شاعران عاشق پيشه به تاريخ پيوستند، وگرنه می بايست در اين روزگاران با شغل شريف شاعری وداع نموده و برای گذران زندگی به کاندوم فروشی روی آورند. شغلی که به هيچ وجه شاعرانه نيست!)

+ نویسنده ای با طناب خفه می شود. پیکر مثله شده دو فعال سیاسی در خانه شان پيدا می شود. سریال ادامه دار می شود. روزنامه ای تعطیل می شود. هزاران فرياد به اعتراض بلند می شود. سنگی پرتاب می شود. گلوله ای شلیک می شود. جوانی به خاک می افتد. فرمانی صادر می شود. کوی تخلیه می شود. آدمها و اشیا از ارتفاع پرتاب می شوند. یک ریش تراش برقی هم گم می شود. امت چماق دار بسیج می شود. تظاهرات سرکوب می شود. رهبری گریان می شود. رئیس جمهوری خفه می شود. دادگاهی تشکیل می شود. حکمی صادر می شود. سربازی به جرم ربودن ریش تراش جریمه می شود. میله زندان به روی رهبران تظاهرات بسته می شود. شهر امن و امان می شود.
- يک حرکت سیاسی را می توان با کمی تقریب با يک مسئله برنامه ریزی خطی (LP) مدل کرد که برآيند نیروهای بين گروه های مختلف جامعه بايد شروط خاصی (Constraints) را ارضا کنند و هر گروه می خواهد میزان سود (Interest) خود را تحت شرایط موجود ماکزیمم کند. اين جنبش دانشجویی با در نظر گرفتن محدودیت های موجود در اين جامعه نمی توانست سودی بیشتر از آنچه حاصل شد، داشته باشد. به زبان ديگر، اين جنبش يک خیزش پخته نشده به سمت دموکراسی بود که با توجه به میزان وفاداری و بهره وری بافت های جامعه از دموکراسی نمی توانست موفق شود.

+ امپراطوری اين آخوندهای امل رو تموم لحظه های زندگیم سنگينی می کرد. من از حکمرانی تحکم آمیز، غیر علمی و مصلحت طلبانه مذهب بر جامعه خسته بودم. من از تصاعد بیحرمانه کلاهبرداری، دروغگویی، بی شرفی و بی قانونی در اين مملکت خسته بودم. فرار برای خود راهی بود، ولی با دلبستگيهایی که پاره هایی از بودن من بودند می بایست چه کنم؟
- تصمیم گیری در مورد ماندن و تغییر دادن يک محیط یا ترک کردن آن مستلزم مقایسه تخمینی بین دو پارامتر زیر است: 1) هزینه و زمان لازم برای تغییر محیط کنونی. 2) هزینه و زمان لازم برای بدست آوردن خواسته ها در يک محيط ديگر. مشخصا راهی که هزینه و زمان کمتری را می طلبد؛ به عنوان راه بعدی انتخاب می شود. توانایی بريدن از محیط کنونی و سازگار شدن با محیط جديد در صورت نیاز يک توانمندی مفيد در يک زندگی پویاست. بعضی از وابستگیها را بايد حفظ کرد، بعضی را بايد با وابستگيهای مشابه در محیط جديد جايگزين کرد و بالاخره بايد بعضی را به کلی فراموش نمود.

+ مرگ زندگی رو از اونی که هست تراژيک تر می کنه
- در زندگی يک روبات هيچ حادثه تراژيکی وجود نداره. هر اتفاقی نتيجه يک پروسه (هر چند اتفاقی) هستش. مرگ هم سرانجام زندگیه.





........................................................................................

Saturday, September 15, 2007

٭
"خوب، بد، زشت" های يک نسل تماما مخصوص

حلاجی آدمها از نقطه نظر تناقضهایی که بين باورهای تحميلی از طرف جامعه و ايده آلهای اکتسابی آنها وجود دارد و تلاشی که برای مبارزه با ارزشهای تحميلی و ساختن انسان ايده آل خود می کنند، همواره از دل مشغولیهای من بوده است. و صدالبته که برای سرگرمی خود به نزديکترین شخص به خويشتن پناه می برم. بخصوص در اين مدت که بعد از مدتها بدون دغدغه به محل تولد خودم برگشتم و هوا و رنگ و بو و صدا و آب و خاک همه مشغول نبش قبر خاطره های دور و نزدیک من هستند.

مذهب

برای من (و خيلی از هم نسلان من) بدون ترديد مذهب اولين ارزش تحميلی جامعه محسوب می شود. ارزشی که با اعمالی ساده همچون نماز خواندن و سينه و زنجيرزدن از سنين کودکی با ما عجين می شد و قرار بود به عبادات والاتری همچون جهاد منتهی شود. نطفه موجودی بنام خدا از همان ابتدا در ذهنمان شکل می گرفت و در هاله ای مقدس پرورش می یافت و می بایست به تنها فرمانروای ذهن و غايت زندگی تبديل شود. موجودی که از فهم و پرسش فربه تر بود و ترديد را برنمی تافت. عصيان عليه مذهب بزرگترين و دشوارترين عصيان من در زندگی محسوب می شود. عصيانی که در نتيجه تحصيل در يک نظام آموزشی وابسته، زندگی در ميان مردمی اکثرا مذهبی و زير سايه يک دولت ايدئولوژيک سالها به تاخير افتاد. وقتی به ساعتهای طولانی درگيريهای ذهنی، مطالعه کتابهای به اصطلاح ضاله و بن بست های زندگی واقعی خود فکر می کنم، می بينم که از مسير پرهزينه ای گذشته ام. تنشهايي که در نهايت مرا به مسيری از زندگی رساندند که در آن هيچ امری مقدس نيست.

دنيازدگی
"دنيا و همه ارزشهای مادی آن فانی هستند" ،"آلوده شدن به ارزشهای دنيوی انسان را از سير و تعالی در مسير ارزشهای والاتر باز می دارد." ، "در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی"
اينها تنها مشتی از خرمن باورهای عرفانی است که نه تنها خاستگاه اجتماعی دارند، بلکه از طرف حکومت هم تبليغ می شوند تا دنيا را امری پست و ذليل جلوه دهند و آدمی را به اتوپيای نامعلوم وعده دهند. ريشه يابی تاريخی اين تفکرات نشان می دهد که چه خوراک مناسبی برای تداوم حکومت های پادشاهی و تسکين زخمهای مردمی که اجانب زندگيشان را به تاراج برده است، بوده اند. عرفان طبيعتا دام مناسبی برای ذهن ايده آليست من بود. آلوده بودن بتهای ذهنی گذشته من (از جمله شريعتی و مولوی) به اين مرض دليل ديگری بود تا اسارت من در اين دام طولانی تر شود. مبارزه با اين رسوب ذهنی برای من با نوعی افراط همراه بود تا جایی که می توانم بگویم در حال حاضر فاصله زيادی با يک ماترياليست واقعی ندارم و به عنوان يک عارضه نسبت به ستاره های آسمان شعر پارسی از جمله مولوی، حافظ و سعدی و باقی کون گشادهای تاريخ آلرژی پيدا کرده ام.

ارتباط با جنس مخالف

جمهوری اسلامی در ارتجاع مثال زدنی خود در انطباق روابط جنسی با بايد و نبايدهای مذهبی، شادی و طراوت را از زندگی حداقل دو نسل از جوانان گرفت. نظامی که ارتباط با جنس مخالف را تنها پس از ازدواج مجاز می داند، در عمل به سمت پرورش نسلی می رود که جنس مخالف برای آنها در سکس خلاصه می شود. پرهيز نامعقول از ارتباط با جنس مخالف، برقراری ارتباط به قيمت پذيرفتن انگ های نامطلوب اجتماع، خبره شدن در انواع روشهای خودارضایی و دست و پنجه نرم کردن با ساير عقده های جنسی کمترین ثمره آنهایی بود که نمی خواستند تن به يک ازدواج سنتی بدهند. به عنوان فردی که در چنين جامعه ای رشد کرده، عليرغم اينکه از شر همه تابوهای ذهنی نجات يافته ام، همچنان خود را يک مستضعف جنسی می دانم.

رقابت در مقابل مشارکت
نمی دانم بايد چه سهمی را به نظام آموزشی، چه سهمی را به خانواده و چه سهمی را به خصوصيات درونی خود نسبت بدهم، ولی مجموعه اين عوامل از من آدمی ساختند که بازدهی بيشتری در يک فعاليت رقابتی دارد تا فعاليت مشارکتی. آن بازيکن بی بذل و بخششی که در بازی فوتبال به کسی پاس نمی داد تا افتخار يک گل را به نام خود ثبت کند و آن دانش آموزی که می خواست در همه امتحانها و رقابتها بهترين باشد درسهای بزرگی از زندگی آموخت که نمی توان در همه جا بهترین بود و از آن مهمتر بايد بخوبی تشخيص داد که در کجا بايد با ديگران رقابت کرد و در کجا مشارکت.

خشونت لفظی
کم ظرفيتی در شنيدن نظرهای مخالف و بعضا پناه بردن به خشونت لفظی آفت ديگری بود که از طرف محيط به من منتقل شد تا جايی که خيلی زود فهميدم ظرفيت تحمل من حتی از ميانگين جامعه خودم کمتر است. جامعه ای که نه تنها در سطح مردم عامی کوچه و بازار، بلکه در بين طبقه تحصيلکرده خود از چنين آفتی رنج می برد. کافی است ادبيات بکار رفته در بحث و جدلهای بين طبقه روشنفکر در روزنامه ها، وبلاگها و فوروم های اينترنتی را بررسی کرد تا دريافت ما چقدر زود از تقابل ايده ها خسته می شويم و شخصيت و شعور يکديگر را هدف قرار می دهيم.
دو سال زندگی در کانادا به من نشان داد تا چه حد آداب گفتگو در آن جامعه با ايران متفاوت است. در آن کشور به ندرت می توانی صحنه ای را ببينی که در آن دو نفر با لحن تندی با هم صحبت می کنند. جايی که در آن حتی اشتباهات طرف مقابل بصورت غيرمستقيم به او گوشزد می شود (توسل به خشونت لفظی پيشکش). دو سال تلاش اينجانب برای انطباق با استانداردهای محيط جديد نتايج قابل توجهی داشته است، تا جايی که در يکی از آخرين جلسات پروژه وقتی "ويو" داشت به طرز فلاکت باری مزايای طراحی تخمی-تخيلی خودش رو بر می شمرد، به جای گلباران کردن سر و صورتش آرام به خود گفتم : “ايت واز دفنتلی اِ کول شِت”





........................................................................................

Saturday, July 14, 2007

٭

Everything is gonna change at −459 °F

چه بيهوده رفتار خود را تابعی از بن مايه روحی خود می دانستی:

"اين جماعت از صبح تا شب به دنبال چه در همديگر و در زندگی می لولند؟ اوه که با چه شاد و با چه غمگین می شوند! آه که من از جنس و طبع و رنگ ديگرم!"

و چه ساده لوحانه اثر محيط بر خويشتن را از ياد برده بودی.

بايد دست روزگار تو را فرسنگ ها از آشيانه آسايشت دور می کرد تا بفهمی که هميشه نمی توان در هوای بارانی "چترها را بست و زير باران رفت"
بايد دوری جغرافيایی مجموعه همه دوستان بالقوه ات را به کمتر از 20 کاهش می داد تا متوجه شوی هميشه نمی توان خاص ترين آنها را از بين مجموعه ای بزرگ انتخاب کنی. گاهی هم بايد با آدمهایی به اصطلاح
shallow بر سر سفره غربت خود بنشينی و ياد بگيری که بودن آنها غنيمت بزرگی است.
بايد برای يک شادی مصنوعی در هر ماه به انواع نوشيدنی متوسل شوی تا حسرت پرهیزکردن از پارتیها در ايران را بخوری.
بايد سرما تا مغز استخوانت را بسوزاند تا به هنگام انتخاب يک اتاق بجای وارسی "نمای" پنجره ها، قبل از هر چيز از بسته بودن منفذهای آنها مطمئن شوی.
بايد زندگی و آينده ات آنقدر به نتيجه تحقيقاتت بستگی داشته باشد تا اثبات درستی الگوريتمت از اثبات وجود خدا و زندگی پس از مرگ مهمتر باشد.
بايد مجبور شوی در عرض 3 ماه خودت را برای يک مصاحبه به زبان فرانسه آماده کنی تا بفهمی که زبان فرانسه فقط آن عشقولانه هایی نيست که از حنجره طلایی خانم
Lara Fabian ساطع می شود.
بايد به "کارآيی" اين جماعت در پايه ريزی، پيشبرد، بهره برداری و بعضا خاتمه يک رابطه توجه کنی تا مطمئن شوی رابطه عاشقانه بدون يک رابطه جنسی چيزی بيشتر از يک بيماری روحی ناشی از محدوديت های فرهنگ بيمار ما نيست.
آري، و اينگونه است که در اين محيط ارزشها و ضد ارزشها، غمها و شاديها، ناگهان همه واقعی می شوند و ما نيز بدون آنکه بفهميم، از آدمکهای فانتزی به روباتهایی جنگجو تبديل می شويم و از بهشت کاغذی خود به روی زمين هبوط می کنیم.






٭

تقديم به همه ارزشهای والای زندگی، با مهر و نکبت!

انگار که سالها گذشته است. سالهایی که زنده ماندی و زندگی نکردی. روزگاری جماعت اطراف خود را نکوهش می کردی که چگونه می توانند در یک و تنها يک هدف خلاصه شوند و آن هم "بقا"!

برایت عجیب بود که چگونه انسانها می توانند همه هستی خود را برای باقی ماندن در شرایطی خاص خلاصه کنند. انگی بنام "الیناسیون" در دسترست بود و آنرا لایق کسانی می دانستی که روح کوچکی دارند و سرشان را می شود براحتی با يک سودا مشغول کرد.

در اولین تجربه ای که مجبور شدم دست به مصالحه ای عجیب با زندگی بزنم، به دوران خدمتم مربوط می شود. زندگی به مدت دو ماه در يک محیط نظامی در زیرفرمان آدمهایی که قطعا عادی نیستند، موقعیت خوبی برای آزمایش میل انسان به زندگی است. در محیطی که يک فرمانده خطاب به سربازی که در آستانه تشنج است می گوید : "جمع کن برو جلوی یه گروهان دیگه بیفت بمیر، کسی نیست اينجا جمعت کنه!"، کسی دیگر نمی تواند به این موضوع فکر کند : "آوخ که من چگونه می توانم دو ماه را بدون شنيدن موزیک بسر کنم!". آن دوران با همه سختيهایش بر من گذشت و من نه تنها توانستم زندگی بی موسیقی را تاب بياورم، بلکه متوجه شدم که می توانم در شرايط اضطراری با آدمهایی "از جنس لجن" روابطی نسبتا حسنه برقرار کنم!

دومین برخورد مصالحه آميز با زندگی را در این سرزمين تجربه کردم. دو سال زندگی در شرايطی که آگاهانه يا ناآگاهانه عليه همه عادتها و ميلهای درونی خودم ايستادم. هنوز نمی توانم تصور کنم که نزديک به دو سال را بدون هيچ کتاب يا فيلمی گذراندم ( و البته اين بار بدون اجبار). اين قطعا برای آدمی که در گذشته ای نه چندان دور حداقل يک ساعت در روز مطالعه می کرد، کمی تا قسمتی سنگين است.

نمی خواهم ارزش چيزهایی را که بدست آوردم با آنچه را که از دست دادم مقايسه کنم، ولی اين تجربه به من ثابت کرد که ميل به زندگی (حتی در نازل ترين سطح آن وقتی که بقا ختم می شود) در من خيلی از آنچه انتظارش را داشتم بيشتر است. به گونه ای که می تواند (آگاهانه يا ناآگاهانه) همه ارزشهای به اصطلاح متعالی زندگی را در مقابل ماندن و ادامه يافتن قربانی کند. فکر می کنم وقتش باشد که همه ارزشهای مرده و زنده خود در زندگي را در برابرم احضار کنم و صادقانه به اين حقيقت تلخ، مذبوحانه و دوست نداشتی اعتراف کنم: ماندن و زندگی کردن (حتی با همان تعريف فيزيولوژيکی اش) برایم از همه شما والاتر است. حتی برای شما ای سوگلی ارزشهای من : آزادی! اينجانب به مدت دو سال، پی در پی و شب و روز، همچون يک کارگر انفورماتيک حريص همه آزادی خود را برای کسب تخصص در رشته ام قربانی کردم!






........................................................................................

Sunday, December 17, 2006

٭
سالهای طولانی در مجاورت قطب شمال
باید صدها بار تب کرد. باید هزاران بار یخ زد.
باید رگ خواب میخوارگی خود را کشف کرد. باید به تحقیق و به تحليل حجم لازم شرابی را تعیین کرد که سرت را در طول مدت مهمانی گرم نگه دارد، خواب را به وقت مناسب بر بالينت حاضر کند و اول صبح به همه سلولهای خاکستری بيدارباش بدهد تا برای نبردی سخت با سوپروايزر اعظم آماده باشند.
بايد تفاوت اساسی زندگی در نگاه يک جهان سومی و يک جهان اولی را درک کرد. برای يکی لحظه لحظه زندگی مبارزه و برای ديگری همه آن يک بازی پرهيجان است. بايد به بديهيات زندگی يک کانادايی که هزينه بدست آوردنش برای تو چند سال تلاش مداوم است، عادت کرد. ولی انقدرها هم نبايد بدبين بود. همه اين سختی ها و محروميت ها می تواند در پای لذت يک افتخار مثل رنک يک شدن در بين هم دوره ايهایت قربانی شود.
*************************************
از نشانه های بزرگ شدن آدميزاد يکی همين رنگ باختن نفرت هایش است.
ديگر خواهر مادر مذهب و بويژه دين مبين اسلام و مقدساتش را روزی چندبار هوا نمی کنم (از شما چه پنهان بعضا در مناسبتهای مذهبی آنها را نوازش هم می کنم!)
ديگر آنقدرها هم به شعر آلرژی ندارم. بعضی آدمها دوست دارند بجای روشن و دقيق صحبت کردن، لرزان و رقصان صحبت کنند. همانگونه که بعضی ها دوست دارند بجای مستقيم قدم برداشتن، قر بدهند.
ديگر فاشيستهای نظامی جمهوری اسلامی در کابوسهای من حضور ندارند. فکر می کنی نظامی های آمريکایی، اسرايئلی و چينی از آنها نرمخو تر هستن؟ دنيا پر است از فاشيستهایی که در پشت نقابهای مختلف و با ابزاهای متفاوت سهم خود را از زندگی جستجو می کنند.
آن نگاه هيستريک و تک بعدی نسبت به تجربه های شکست خورده و منفی از زندگی جای خود را به يک نگاه آرام و عميق داده است. همه آنها جزئی از زندگی من بودند و در شکل گيری آدمی که امروز هستم، نقش داشته اند. تنها موقعی توانسته ام قدمی به جلو بردارم که واقعيتها را پذيرفته ام و برای جبران آنها تلاش کرده ام. و مگر داستان زندگی بشريت جز اين است؟ ما فقط می توانیم تجربيات خود را به هم منتقل کنيم و اميدوار باشيم نسل آينده حداقل در دامهای حماقتی که ما را گرفتار کردند، اسير نشود.





........................................................................................

Saturday, June 17, 2006

٭
کنام شیران و پلنگان
با آنکه از تدارکات ضعیف تیم خود خبر داریم، با آنکه از دعواهای خاله زنکی مدیران ورزشی خود مطلع هستیم، با وجوديکه بازی ناهماهنگ، بی برنامه و بزدلانه تیم فوتبال خود در بازی اول را ديده ایم، با آنکه اعداد و ارقام از جلوی چشمانمان رد می شوند و برتری محسوس حريف را به ما نشان می دهند، همه و همه اينها را می بينيم، ولی بازهم انتظار داريم برگ بازی برگردد و ما برنده اعلام شويم.
نگاه مردم ما به فوتبال بازتابی است از نگاه آنها به کليت زندگی. مردمی که هنوز به معجزه اعتقاد دارند، هنوز منتظرند که قدرتی پنهان برخلاف همه نيروهای طبيعی و واقعی نازل شود و همه چيز را به نفع آنها تغيير دهد. مردمی که نمی خواهند قبول کنند دودو تا می شود چهارتا. مردمی که می خواهند پله های ترقی را با با تکيه بر شانس يک شبه طی کنند. مردمی که هنوز دست به دامن مقدسات خود می شوند تا کمبود و ضعف خود را جبران کنند. مردمی که جادوگران هنوز در پس زمينه ذهنشان معنی دارند و به همين دليل جادوگری مانند علی کريمی محبوب قلب آنهاست. جادوگری که در عرض چند ثانیه با پاهای طلایی خود آنها را از حضیض ذلت به اوج عزت برساند.
دل بستن به اتفاقات ويژگی آدمهایی است که بدليل ضعف نمی خواهند به يک بازی باقاعده تن دهند، حالا اين بازی چه فوتبال باشد، چه زندگی.

پی نوشت : ای کاش اين سربازان وطن قبل از عزيمت به آلمان به جمکران مشرف می شدند و با داروی غيرت دوپينگ می کردند و يا ای کاش پرفسور برانکو ايوانکويچ اندکی از "هسته" دانشمندان هسته ای برخوردار بود. در اين صورت پیامهای تبريک جانانه ای که رهبران مملکت ما مرقوم فرموده بودند تا به محض پيروزی حق بر باطل از طريق رسانه های وطنی در بوق و کرنا کنند، باد هوا نمی شد!





........................................................................................

Friday, May 5, 2006

٭
به قرن بیست و یک وارد شده ایم. روح های خود را از تن درآورید!

بايد از لاک بیرون اومد. هرچند آدم باورش نمی شه این زمین هم بتونه بعد از یه زمستون طولانی از خواب بیدار شه.
دنبال کلاف گمشده درونیم می گردم. شاید این تعبیر محترمانه افسار چیزی باشه به اسم روح که تو بیرحمانه ترین شکنجه گاههای زندگیم تلفش کردم و الان مثل یک مترسگ براش دلتنگی می کنم. همونی که یه روزی سنگینیش رو دلیل کندی حرکتم تو زندگی احساس می کردم و مدام بهش سرکوفت می زدم. همون سیگنال نامرئی که با نوساناتش کسالت زندگی خطیم رو ازم می گرفت.
این احساس وحشت، این سکوت سنگین، فقدان یک چیزی رو جلوی چشمم میاره. فقدان آدمی که می تونستم ساعتها تو خودم باهاش خلوت کنم و منو از همه دنیای بیرونی بی نیاز می کرد.
این وحشت قرینه ترسی است که سالها پیش از روبرو شدن با دنیای بیرون داشتم و حالا همون غریبگی رو با خالی وجودم دارم. نوسان مدام بین دو نقطه نامتعادل! قصه تکراری آدمهایی که دوست دارند در اکسترمال ها زندگی کنند.
هوشیاری آزاردهنده خود را با بخاطرسپاری بدقلق ترین کلمات فرانسوی تحلیل می برم. بعضا از روی گذشته ام که با خاطراتی عمیق مین گذاری شده، با احتیاط می گذرم. به نمودار شتروار پیشرفتم فکر می کنم، شاید بتوانم هیجانی لحظه ای در خود ایجاد کنم.
نمی خواهم سوگوار کسی یا چیزی باشم.

**********************************************************
دیگه برای این دل پیچه های روحی نه فرصتی هست، نه حوصله ای و نه خریداری!
امروز مسئله مردم ما، انتخاب بین سگ های وطنی است یا شغال های اجنبی. این دانکی ها هم در مثلث خوشبختی خود، پول و سکس و شراب، محاط اند. از قهرمانهای فانتزی ما هم چیزی باقی نمانده است.
فرانی و زوئی از دل داستانهای سرد و تاریک سالینجر بیرون آمده اند و دارند بر سر ارثیه اجدادی شان باهم مشاجره می کنند!
لنی دیگر آنقدر احمق (همان آنارشیست سابق!) نیست تا آغوش گرم جس را رها کند و دربدر کوهستانها شود. او مدتها پیش با گاری کوپر در همان قله آرزوهایش وداع کرده بود.
ژان پل سارتر و سیمین دوبوار از فروش کتابهای خود میلیونر شده اند و تعطیلات تابستان را با نوه های خود در سواحل هاوایی می گذرانند.
نگاه کن، حتی پاپ هم از نشئگی معنویت خود سر برآورده و برای حل شدن مسئله هسته ای ایران دعا کرده است!
قرن بیست و یکم، قرن هر کوفت و زهرماری که باشد، قرن یبوست های روحی نیست!





........................................................................................

Saturday, April 8, 2006

٭
شبها قبل از خواب، آرمانهایتان را ببوسید. شاید آخرین بوسه باشد!

تناقض های نوباوگان سیاست امروز جمهوری اسلامی انقدر تو چشم می زنه که فداییان ولایت رو هم از خواب بيدار کرده. نگاه کنید این شعارها چطور مرگ اصولگرایی دیروز رو به سخره گرفتن:
"ما مهرورزی مان را به تمام دنیا صادر می کنیم. مخصوصا به برادر بوش!"، "می جنگیم، می میریم، مذاکره هم می کنیم!"
این جوانک ها شاید هنوز به این فکر نکردند اولین نسلی نیستند که شاهد به تاراج رفتن آرمانهاشون می شند. قبل از اون جد و آقا و مرادشون پس از 8 سال کوبیدن در طبل جنگی که اون را برای مردم نعمت می دونست(!) و بر باد دادن جون هزاران نفر از جوونهای این مملکت آخرش با خفت جام زهر رو سر کشید و یه مدت بعد ریق رحمت رو . اونها هم می خواستند "نماز ظهررا در کربلا بخوانند و نماز شام را در بیت المقدس." هاها!
و تاریخی که حالا دیگه موزه ای شده از جسد آرمانها و اصولگرایی ها!

در این کارزار است که سردمداران جمهوری اسلامی برای حفظ منافع مردم عراق، خواهش آیت الله سیستانی را برای مذاکره با آمریکا می پذیرند. جدا از ساختگی بودن این سناریو، اون هم در شرایطی که ایران بخاطر مسئله هسته ای در ضعیف ترین موضع خودش قرار داره، کسی نیست به این سوال جواب بده که این دیپلماسی چطور برای مردم عراق جواب می ده و برای خود مردم ایران نه و سوال کلیدی در بین جماعت اصولگرا همچنان اینه که آیا در این گذرگاه سخت تاریخ، ما مصداق حسن هستیم که با معاویه عروسی کنیم یا همچون حسین به ارتش کفر بتازیم و دهن خود و خانواده خود را سرویس نماییم. آخ که با این تصمیم کبری چه کنیم؟!
به نظر من شما هم مصداق حسن هستید و هم حسین! امروز تظاهراتی خودجوش برپا می کنید و پرچمهای آمریکا را آتش می زنید و فردا پشت میز مذاکره با آمريکا می نشینید و به نمایندگان خود گوشزد می کنید اگرحین مذاکره نماینده ای از شیطان بزرگ شیطنت کرد و از زیر میز شما را انگشت هم نمود، برای مصالح "اسلام عزیز" آخ نگویید!

************************************

قبول که سخته. حتی در مقياس يک آدم حداقل به يک دوره پوست اندازی احتياجه و قاعدتا پذيرفتن تغییرات در سطح یک جامعه و کشور خیلی سخت تره. اینکه مدتها عشق به یک مکتب، عشق به خدا، عشق به یک انسان دیگه معنی زندگیت شده باشه و براش هزینه زیادی داده باشی و تا آخرش اومده باشی و یهو به یه دلیلی متوجه بشی سراب بوده. موهومی بوده. اون چیزی که فکر می کردی نبوده. دلت می خواد بمیری و با حقیقت روبرو نشی.
تنها راه واسه پیشگیری از این خالی شدن ها اینه که آدم خودش رو به اندازه کافی انعطاف پذیر نسبت به اصول زندگيش نشون بده(حتی نسبت به پایه ای ترین اونها) و بدون تعصب اجازه بده باورهای سیالش همراه با زمان تغییر کنند. در این صورت حتی ملکه فنانشدنی دیروز قلبت، امروز به یک دوست ساده تبديل می شه و فردا به يک آدم معمولی.
مادامیکه زندگی برات معنی و هدف مشخصی داره، خیلی راحت تری. این احساس سبکی و رهاشدگی از وقتی شروع می شه که زندگی در نظرت بالنفسه بی معنی می شه. در اون صورت مجبوری به هر روز زندگیت، خودت معنی بدی و با تناقض بزرگ وجودیت بسازی: تناقض بین میل به زندگی و بی معنی دیدن کل زندگی . تناقض بین رود سیال بودن و سرچشمه و سرانجام نداشتن.





........................................................................................

Monday, March 20, 2006

٭
نوروز در وطن صدپاره ما

سرعت وفق پذیری با شرايط جديد مثل خیلی از ويژگی های نسل جديد ايرانيان خيره کننده است. امروز برای مشاهده اونهایی که با نوروز در غربت به سادگی کنار مياند، نبايد به سراغ نسل اول يا نسل دوم مهاجرین بريد. در ميان همين نسل سوم آدمهایی رو می شناسم که در روز سال تحويل تا پايان ساعت کاری در دانشگاه هستند، پس از اون در عرض کمتر از 1 ساعت همه وسائل رو برای يک مهمونی 30 نفره خريداری و آماده می کنند و تا نیمه های شب خودشون رو از رقص و شادی خفه می کنند.(کف مرتب به افتخار خودم که نگذاشتم دلتنگی از فاصله n کيلومتری بهم نزديک شه.)

نسل جدید ما به طرز شگفت انگيزی عاشقان سینه چاک علم و تحقیق شدن، دانشجوهای لیسانس به جای پروژه پایان ترم خودشون مقاله تحقیقاتی در کنفرانس ارائه می دند(همونهایی که روزگاری پس از افتادن از درس موردنظر تازه به فکر انجام تمرینهای از موعد گذشته می افتادند) دانشجوهای فوق لیسانس به کمتر از مقاله ژورنال راضی نمی شند و الخ! در این میان فقط خواجه حافظ شیراز نمی دونه که مهمترین کارکرد علم در ایران امروز کاتالیزور مهاجرت است. این مسئله حتی در بین اساتید دانشگاه هایی که پذیرای تعداد قابل ملاحظه ای از دانشجویان ایرانی است، پذیرفته شده است (کاش کسی داوطلب می شد و یک کار تحقیقاتی خوب روی این مسئله انجام می داد.) نمی گم همه اونهایی که به این طرف مياند، مغزهای درخشان تشريف دارند، ولی حداقل بايد پذيرفت که بسياری از مغزها که سرمايه های اون مملکت هستند، به احتمال زياد برای هميشه اون مملکت را ترک می کنند. ولی انگار این مسئله برای همه عادی شده. بچه ها به جستجوی زندگی بهتر(و بعضا يک وجب آزادی) خودشون رو توجبه میکنند. خانواده ها برای آينده اونها و دولت جمهوری اسلامی هم اگر به ظاهر به اين مسئله اقرار نکنه، مخالفت چندانی با اين روند نداره. کمترین سود این اتفاق برای جمهوری اسلامی این هستش که جمعیت مهاجر را بنا به طبقه و وابستگی های فکری موی دماغ خودش می دونه و دوم این که از نظر ارزشی اونها را مشتی موجود خائن و نخاله!
پرونده ایران آخرین مراحل خودشو تو شورای امنیت سپری می کنه، ولی برای ما اتفاقی عادی شده. مثل طلوع و غروب خورشید! و کار به جایی رسیده که دیگه شعار"انرژی هسته ای، حق مسلم ماست" نمک گفتگوهامون شده.
از نصف جمعيت ايران تنها کمتر از 100 نفر جرات می کنند که برای دفاع از حقوق بديهی خودشون به گوشه پارکی پناه ببرند و بعد از سرکوب وحشيانه توسط پليس شاهد اين باشند که مردم عادی مثل فيلم سينمایی نظاره گر ماجرا هستند.
دانشگامون رو قبرستون می کنند، با بیل و باتوم به جون دختر و پسر می افتند و اونها را مورد ضرب و شتم قرار می دند. ما وبلاگ تشکیل می ديم و جز جمع آوری لينک ها کاری نمی تونیم انجام بديم(البته مقاومت بچه های دانشگاه توی این فضای رعب و وحشت قابل ستایشه.به شدت! )

شاید مهمترین اتفاق مشترک بین ما همین نوروزه. اتفاقی که ترک و لر و کرد و فارس نمی شناسه، مذهبی و غیرمذهبی باهاش مشکلی ندارن و این اتفاق هم تا حد زیادی سمبلیک. شايد فقط برای اینکه دل تنگ این مردم رو بازتر کنه برای بلعیدن غم ها و تنهایی های بزرگتر.

و متاسفانه فکر کنم خطرناک ترين تاثيری که اين رژیم روی مردم این سرزمين گذاشت این بود که همه اتفاقهای مضر و ويران کننده برای يک اجتماع رو برای مردم عادی کرد و اونها رو صدپاره کرد. تا جایی که جز برای نوروز قلبهامون یک رنگ و یکصدا نمی شه و دستهای همديگه رو به نشانه اشتراک فرهنگی و ملی خودمون فشار نمیديم.جای قوم شاعرپيشه خالی که تو آخر اجتماعات و بعد از خوندن قطعنامه های آنچنانی دست های همديگر رو بگيرند و بخونند: "دوباره می سازمت وطن" (کاش می تونستم بگم چقدر نسبت به شعر و شاعری آلرژی پيدا کردم)





........................................................................................

Home