۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

Your daily dose of Acetaminophen

"زندگي مثل اقيانوس مي مونه

هر چقدر هم كه توش بشاشند، باز هم زيبا به نظر مي رسه!"
Your daily dose of Acetaminophen

"زندگي مثل اقيانوس مي مونه
هر چقدر هم كه توش بشاشند، باز هم زيبا به نظر مي رسه!"
بدون شرح

وبلاگ احمد شاملو
بدون شرح

وبلاگ احمد شاملو

۱۳۸۳ فروردین ۳۰, یکشنبه

دوست دارم ديدن را بياموزد

اين رو فقط يک نگرانی ساده پدرانه نسبت به آينده فرزندش نمی دونم. اين درد خيلی عميق تر از اين حرفهاست. اين زخم فروخورده نسل سوخته ايست که دلش نمی خواد سرنوشت خودش رو تو پيشونی نسل آينده بخونه. بارها اينو می خونم و باهاش به شدت همدردی می کنم و دغدغه های قديمی و هميشگی خودم رو مرور می کنم. به نظام آموزشی ای فکر می کنم که به اكثريت ماها تحميل شده بود.

يک نظام آموزشی که پاسخ همه سوالها رو لقمه کرده تو دهن بچه ها می گذاره.

يک نظام آموزشی که جسارت دونستن و تجربه کردن رو از اونها می گيره.

يک نظام آموزشی که بچه ها رو به صندوقچه هايی برای حمل محفوظات تبديل می کنه.

يک نظام آموزشی که کم کم "چرا گفتن" ، اين کليدواژه دونستن رو از فرهنگ لغات بچه ها حذف می کنه.

مدرسه هايی که بقول يک محقق جامعه شناسی، "تبديل به مکانهايی شده اند که در ساعاتی از روز پدر و مادرها، فرزندان خود را در آنجا پارک می کنند!" پارکينگ های مدرن، مطمئن و مجهز!

اين فقط جنبه آموزشی قضيه رو تشکيل می ده. تراژدی وقتی کاملتر می شه که فرهنگ رسمی و مذهبی تبليغ شده از طرف حکومت به کمک آموزش مياد تا فرايند ذبح شرعی انسانيت و شستشوی مغزی رو تکميل کنه. سايه شوم مذهب رسمی بر سر آموزش و تربيت!

******************************

منو ياد درد و دل خانم يکی از آشناهامون می ندازه که از اولين روزی صحبت می کرد که مجبور بود تنها دخترش رو به يکی از اين دبستان ها، همين پارکينگ های اسلامی، بفرسته. می گفت پدرش صبح که صورت گرد و کوچولوی دخترش رو تو اون مقنعه يغور و پلشت ديد، حسابی کفری شده بود. اونقدر که نمی تونست دخترش رو تو ذوق و شوق روز اول مدرسه ياری کنه. اونقدر که نمی تونست مثل هر روز صبح دخترش رو ببوسه و باهاش شوخی کنه. اونقدر که وقتی دخترش ازش می پرسيد: "بابايي، لباسهام خوشگله؟" فقط بغضش رو فرو می خورد و آروم می گفت: "آره، عزيزم!" (برخلاف پدرهای ساده لوح و سبک مغزی که اينجور موقعها قربون صدقه دخترهاشون می رند! )

می گفت پدرش بعد از اينکه دخترک رو رسونده مدرسه، برخلاف هميشه برگشته خونه، رفته تو اتاقش و تا شب پشت سرهم سيگار دود کرده. که شايد تو تنهايی، دور از چشم همسر و دخترش، بتونه بغضش رو تخليه کنه.

برای دخترکش گريه کنه. دخترکی که هنوز نمی دونه که اين حصار تحجر تا مدت نامعلومی بين او و زندگی فاصله می ندازه. برای دخترکی که نمی دونه اين تازه اولين حق مسلمشه که بصورت رسمی ازش دريغ داشته می شه. برای دخترکی که نمی دونه واسه انسان موندن و مستقل بار اومدن تو اين جامعه از چه شانس کمی برخورداره!
دوست دارم ديدن را بياموزد

اين رو فقط يک نگرانی ساده پدرانه نسبت به آينده فرزندش نمی دونم. اين درد خيلی عميق تر از اين حرفهاست. اين زخم فروخورده نسل سوخته ايست که دلش نمی خواد سرنوشت خودش رو تو پيشونی نسل آينده بخونه. بارها اينو می خونم و باهاش به شدت همدردی می کنم و دغدغه های قديمی و هميشگی خودم رو مرور می کنم. به نظام آموزشی ای فکر می کنم که به اكثريت ماها تحميل شده بود.
يک نظام آموزشی که پاسخ همه سوالها رو لقمه کرده تو دهن بچه ها می گذاره.
يک نظام آموزشی که جسارت دونستن و تجربه کردن رو از اونها می گيره.
يک نظام آموزشی که بچه ها رو به صندوقچه هايی برای حمل محفوظات تبديل می کنه.
يک نظام آموزشی که کم کم "چرا گفتن" ، اين کليدواژه دونستن رو از فرهنگ لغات بچه ها حذف می کنه.

مدرسه هايی که بقول يک محقق جامعه شناسی، "تبديل به مکانهايی شده اند که در ساعاتی از روز پدر و مادرها، فرزندان خود را در آنجا پارک می کنند!" پارکينگ های مدرن، مطمئن و مجهز!
اين فقط جنبه آموزشی قضيه رو تشکيل می ده. تراژدی وقتی کاملتر می شه که فرهنگ رسمی و مذهبی تبليغ شده از طرف حکومت به کمک آموزش مياد تا فرايند ذبح شرعی انسانيت و شستشوی مغزی رو تکميل کنه. سايه شوم مذهب رسمی بر سر آموزش و تربيت!

******************************

منو ياد درد و دل خانم يکی از آشناهامون می ندازه که از اولين روزی صحبت می کرد که مجبور بود تنها دخترش رو به يکی از اين دبستان ها، همين پارکينگ های اسلامی، بفرسته. می گفت پدرش صبح که صورت گرد و کوچولوی دخترش رو تو اون مقنعه يغور و پلشت ديد، حسابی کفری شده بود. اونقدر که نمی تونست دخترش رو تو ذوق و شوق روز اول مدرسه ياری کنه. اونقدر که نمی تونست مثل هر روز صبح دخترش رو ببوسه و باهاش شوخی کنه. اونقدر که وقتی دخترش ازش می پرسيد: "بابايي، لباسهام خوشگله؟" فقط بغضش رو فرو می خورد و آروم می گفت: "آره، عزيزم!" (برخلاف پدرهای ساده لوح و سبک مغزی که اينجور موقعها قربون صدقه دخترهاشون می رند! )

می گفت پدرش بعد از اينکه دخترک رو رسونده مدرسه، برخلاف هميشه برگشته خونه، رفته تو اتاقش و تا شب پشت سرهم سيگار دود کرده. که شايد تو تنهايی، دور از چشم همسر و دخترش، بتونه بغضش رو تخليه کنه.
برای دخترکش گريه کنه. دخترکی که هنوز نمی دونه که اين حصار تحجر تا مدت نامعلومی بين او و زندگی فاصله می ندازه. برای دخترکی که نمی دونه اين تازه اولين حق مسلمشه که بصورت رسمی ازش دريغ داشته می شه. برای دخترکی که نمی دونه واسه انسان موندن و مستقل بار اومدن تو اين جامعه از چه شانس کمی برخورداره!
روزهاي ترانه و اندوه

من كتاب مي خوانم

او ناخنهايش را مي جود

من از چشمان خود مي كاهم

او از فسفرهايش

و هر دو از روزهاي عمرمان

ما خدمت مي كنيم!
روزهاي ترانه و اندوه

من كتاب مي خوانم
او ناخنهايش را مي جود
من از چشمان خود مي كاهم
او از فسفرهايش
و هر دو از روزهاي عمرمان
ما خدمت مي كنيم!