۱۳۸۱ خرداد ۲۴, جمعه

خصوصی:

خب آقا جون ،من اين مدت اون طرفها زياد می رم و ميام. يعنی بيشتر اونجا هستم تا اينجا.راستش مامان بزرگت رو هم ديدم.گفتش که : "بچم رو ماچ کن و بهش بگو وبلاگت رو می خونم.فقط ننه حون! تو که از همه چيز تو اينجا می نويسی.از ديوار ، از کنسرو، از سرو و خلاصه هر چی که دستت بياد.حالا يک دفعه هم از مامان بزرگت بنويس.همون طور که اون اولا از مامانت نوشتی. خيلی شيک وتميز "

در مورد آتيش هم بايد بگم که ، باريتعالی فرمودند که به شما بگيم "حالا ديگه کارت به جايي رسيده که به آفرينش ما ايراد می گيری؟! اسفناکترين غذاب و سوزناک ترين آتيش واسه تو اينه که نگذاريم وبلاگ بنويسی."

من هم گفتم: "آره بابا ،با اين وبلاگ نوشتنش دهن ما رو و شونصد نفر ديگه رو صاف کرده."

اون هم گفت : "حالا حالا ها بگذار با خودش حال کنه. بعد که اومد خدمت ما ،دمار از روزگارش برمی آريم."

ديگه خود دانی ; )