My blog has moved!

You should be automatically redirected in 5 seconds. If not, please visit
http://gharibeashna.com
and update your bookmarks.

غريب آشنا



















Tuesday, August 20, 2002

٭
"زندگی ارزشی ندارد ،اما هيچ چيز هم ارزش زندگی ندارد."
آندره مالرو - ضدخاطرات

يه مدتی بدفرم مسخ تفکراتی شده بودم که چکيده ش همينه که بالا می بينيد .واقعا يه مدت شده بود فلسفه زندگی(و در واقع فلسفه مردگی من)خيلی های ديگه رو ديدم که تو يه مرحله از زندگی شون يه جورايي به چنين جاهايی می رسند.می دونم که بد مردابيه.حالا هر کس ممکنه به يه دليل به چنين ورطه ای دچار بشه ،ولی واسه من کاملا مشخص بود.آشنايی با کويريات دکترشريعتی و کويری ترين نوشته ش که همون هبوط باشه. نمی دونم به خاطر کمی سن (و بالطبع کمی ظرفيت) و برداشتن لقمه بزرگتر از دهن بود يا هر چيز ديگه ،ولی اولش عجيب برام غير قابل هضم بود.کم اشتهايي و بی ميلی به معارشرت با ديگران کمترين ثمرات اين ميوه تلخ بودند.در عرض کمتر از يک ماه تموم اون چيزهايی که بهونه زندگی کردنم بودند ،پيش چشمام بی رنگ شدند.اونقدر تلخ شده بودم که هر نوع خنده و قهقهه ای رو مضحک می ديدم و تموم هيجانها و تقلاهای زندگی در نظرم محکوم شده بودند.

با وجوديکه کوير شدن دنيا جلوی چشای آدم و بيرون پريدن از چرخه باطل "زيستن برای مصرف و مصرف برای زيستن" واسه کسی که می خواد آدم بشه خيلی بدردبخوره ، ولی هميشه اين خطر وجود داره که آدم تو همين ورطه پوچی باقی بمونه( و اين همون هراسی هستش که دکتر شريعتی تو اول نوشته کوير بهش اشاره می کنه و مخاطب خودش رو از باقی موندن تو کوير بر حذر می داره.) اون وقت می شه يه نيهيليست ،يه آدم پوچ، يه لش بی خاصيت که اين جمله فلسفه زندگيش می شه يا می شه يکی مثل خودم تا همين گذشته نه چندان دور!(اگه واقعا گذشته باشه)

الان اين طرز تفکر به شدت واسه من قابل انتقاده .يکی از بهترين تمثيل ها واسه بيان کردن رابطه انسان با مفهوم پيچيده خلقت، ماجرای همون حکيمه که داشت با وسواس و دقت خاصی با قلم و جوهر خطاطی می کرد. طرحش که تموم شد ، پسر کوچيکش که کنارش نشسته بوده ازش پرسيد: "پدرجان اگه همون اول اين همه جوهرها رو ريخته بودی رو کاغذ همش يه جا سياه می شد و لازم نبود اين همه به خودت زحمت بدی ؟!!!"

مفهوم زندگی واسه آدمايي که تو برج عافيتشون می شينند و از پنجره های دلباز خونه شون به آدمها نگاه می کنند و می پرسند : "اينها به چيه زندگی دلشون خوشه؟!" به همون اندازه مبهمه که اين نقشها و خط ها واسه اون پسر بچه.

و فيلسوفهايی که می خواند همه معماهای حيات رو روی صفحه ذهنشون و با برهان حل کنند به همون اندازه تو کارشون موفقند که اين پسرکوچولو در درک فلسفه کار پدرش.

چرا گذاشتن جلوی فلسفه حيات خيلی خوبه. ولی جواب اين چراها رو نمی شه با همون مغزی که اين چراها رو مطرح می کنه پيدا کرد.بايد تن رو سپرد به جاده زندگی و راهی شد.با جستجو کردن تو اين مسير شدن هستش که جواب اين چراها کم کم تو وجود آدم نقش می بنده.
آره ، موافقم . زندگی خودش ارزش نداره، ولی خيلی چيزهای ديگه هستند که فهميدن و درک کردنشون ارزش اينو داره که آدم تن به زيستن بده.





........................................................................................

Monday, August 19, 2002

٭
چند روز پيش آخر يک نواری که از يکی از دوستام گرفته بودم و يه سری آهنگ رو شامل می شد که مثلا نسترن سنگين ترينشون بود (!) ،يهويی يه آهنگ عجيب و غريب از nany نمايان شد. به اسم I remember the time .
يه مدتي بود بد جوری رفته بودم تو خط آهنگهای سبک و ملايم.از اونايی که فقط بياند و يه سرو صدايی ايجاد بکنند و برند. همونايی که بدرد پس زمينه مغز می خورند، وقتی که آدم داره کار روزانه ش رو انجام می ده. واسه اينکه خشکی و عبوثت محيط کار رو احساس نکنه و فقط همين !بعد خيلی زور داره که آدم يهو تو وسط اين آهنگها بخواد يه آهنگ به شدت سنگين بشنوه.
خلاصه چند روزه که بدجوری رو تارهای عصبيم رژه می ره.هی می گم خب مجبور نيستم که بهش گوش کنم .باز می بينم که بارها و بارها نوار رو عقب می زنم و دوباره از اولش گوش می کنم .اصلا نمی دونم چه تاثيری روم می گذاره .احساس می کنم هر جمله ش مثل آوار رو قلبم خراب می شه ،ولی آخر آهنگ می بينم که آروم شدم و باز می خوام يه بار ديگه اين احساس رو تکرار کنم.انگار با يه دستش می کوبه رو قلبم و با يه دست پنهانش اونو آروم نوازش می کنه.

مدتها بود يه موزيک رو گوش نداده بودم ، فقط به خاطر خود اون موزيک.
می دونم که اين هم می گذره .همون طور که بقيه اومدند و گذشتند.آدم شک می کنه که صدا هم ديگه موندنی نيست انگار.


  I Remember The Time
  The Time That We Had
  I Remember The Things That Used To Make U Mad
  And I wish I Could Turn Back The Time
  Can I Wish I Wouldn't Cry Every Night






........................................................................................

Saturday, August 17, 2002

٭
خورشيد داره از پشت کوهها مياد بيرون.
مورچه ها کم کم بلند می شن که بقيه دونه های گندم رو بيارند تو لونه هاشون.
کفترا خودشون رو به در و ديوار قفس می کوبند.يعنی بالهاشون از شهوت پرواز لبريز شده .
مزرعه دار می دونه که خاک تشنه انتظارش رو می کشه.

همه می دونند که خورشيد خانوم ناز کسی رو نمی کشه.
همه می دونند که خورشيد خانوم منتظر کسی نمی مونه.
خورشيد خانوم از بالاسرشون می گذره. اگه باهاش همراه بشند يا نه.

من هنوز مغرورم ،اگه تو رو داشته باشم يا نه.
من هنوز به خودم crouiser می زنم .مثل اون وقتا .اگه بوش به مشامت برسه يا نه.
من طبق معمول می خوام دنيا رو کولم بگيرم .اگه چشمات بگن آره يا نه.
من دارم می نويسم ،اگه چشمای تو بخونندش يا نه .
من می خوام پرواز کنم ،با تو يا بدون تو.
زندگی ادامه داره ،متاسفانه يا خوشبختانه.

من حالم خوبه، ولی تو باور نکن.





٭
فراموشی
امروز چقدر کار کردم .همه چی با برنامه پيش رفت .می خوای ثمرات کارای امروزم رو واست بگم؟بگذار با لگد بزنم به تخته که منو چشم نکنی. اصلا کی می گه کار بده ؟کی گفته روزمرگی خوب نيست؟

هيچ فکر کردی اگه هممون رو پشت سر هم بکارند تو يه صف ،مثل ماشينهای کارخونه و هر کدوممون فقط با قبلی و بعدی خودمون کار داشته باشيم ،چقدر کارها روتين می شه.من يه چيزی از نفر قبلی خودم می گيرم و می گم : "مرسی!" .بعد يه کارايی باهاش می کنم و می دمش به بعدی و می گم : "بفرماييد!" می دونی اينطوری دنيا چقدر آباد می شه ؟ تازه همه زبونهای دنيا می شند دو کلمه ای .ديگه همه حرفهای هم رو می فهمند.ديگه آدمها هم وقتی به هم می رسند ، به يبوست کلامی دچار نمی شند.

کار خيلی خوبه .کمترين ثمره ش فراموشيه .
الينه شدن شدن اونقدرها هم بد نيست .کلی شونه های آدم سبک می شه.

با صفر و يک درگير می شی. اونوقت يقه خودت رو ول کنی .
می پرسی اين سنگ آسمونی از کجا اومده .ديگه نمی پرسی خودت از کجا اومدی.
با هزار نفر دست می دی.ديگه حس نمی کنی چقدر تنهايی.
مغزت رو با هزار تا چيز پر می کنی. يادت ميره جای يه چيز گنده تو قلبت خاليه .

ديگه هم مجبور نيستی مثل ديوونه ها شبها بنشينی وبلاگ بنويسی .اگه هم بخوای چيزی بنويسی ،يه ورق کاغذ از نفر پشتی می گيری و توش می نويسی :

"نوشتن برای فراموش کردن است"

بعد می ديش به نفر جلويي و اون اين جمله رو با نبوغ (!) خودش اينطوری کامل می کنه :
          " نه به خاطر آوردن"





........................................................................................

Friday, August 16, 2002

٭
بابا يه خورده اين پرشن بلاگی ها رو تحويل بگيريد. امروز تو فرم نظرخواهی اين آیدا گُُله يه آیدای ديگه پيدا کردم که گاهی اوقات نوشته های نابی تو وبلاگش پيدا می شه. اين هم يکی از نوشته هاش :

«درد حقارت»
انسان حقير خانه سست شخصيتش را بر خرابه های دل ديگران ميسازد.





٭
از راهی مرويد که ديگران رفته اند.

يه جا دکتر شريعتی اين جمله از کتاب انجيل رو مياره و ميگه من معتقدم اگه همه انجيل رو تحريف کرده باشند ،اين جمله رو نتونستند تحريف کنند.اين جمله هنوز بار بزرگی رو با خودش حمل می کنه.
***
اولين بار که اين جمله رو تو يکی از کتابهای دکتر خوندم ، خيلی روم اثر گذاشت. واقعا بار معنيش رو دوش آدم سنگينی می کنه. بديهيه که اينجا منظور از راه ،راه درمان بيماری اسهال (!) يا جلوگيری از بارداری و بيماريهای عفونی به هنگام مقاربت يا راه رسيدن از تهرانجلس به لوس آنجلس نيست.زنده باد علم و تکنولوژی که همه اين راهها رو واسه آدما هموار کرده و وظيفه آدمها شده استفاده از package های آماده و همه مشکلاتشون با يه manual حل می شه.

اين خطاب به آدمهايي هستش که از خودشون رويه جدايي واسه زندگی دارند. خلق کردن و آفرينش و تغيير براشون واژه های ارجمنديه.
نه آدمهايي که در تکرار و ترجمه و تقليد و مصرف خلاصه می شند و زندگی کردن رو بايد تو قوطی های کنسرو دسته بندی کرد و بهشون رسوند.

اين جمله خطاب به آدمی هستش که می خواد ببينه و بفهمه و حرکت کنه ،نه آدمی که مراحل زندگيش رو می شه مثل خيلی از جاندارن ديگه به چهار مرحله تولد ،بلوغ و جفت يابی و توليد مثل طبقه بندی کرد.آدمی که بعد از فراغت از توليد مثل ،رسالتش تو زندگی خلاصه می شه به افزودن ذخاير مالی و چربی های بدن برای روز مبادا (!). آدمی که زندگيش انقدر منظم و قابل پيش بينيه که اگه ازش بپرسی سال ديگه چنين روزی و تو چنين لحظه ای داری چی کار می کنی ،سريع جواب می ده : "دارم تَگری بعد از عرق سگيم رو می زنم."

اين جمله خطاب به آدمهايي هستش که جُربزه اينو دارند که عليه وضع موجود عصيان کنند و قدم تو يه راه جديد بگذارند. راهی که ممکنه بی بازگشت باشه.
نه آدمهايي که هميشه با گله حرکت می کنند ،با گله می چرند ،با گله می خورند، با گله می خوابند، با گله بلند می شند ، در عوض چون همرنگ جماعت شدند ،سگ گله مواظبشونه و هيچ وقت شکار گرگ نمی شند .

اين جمله خطاب به آدمی هستش که خودآگاه و آزاده.آدمی که برای خودش رسالت ويژه ای قائله . آدمی که اعتقاد داره که هستی براش اونقدر ارزش قائل شده که اونو خلق کنه .در بين آدمهاي بيشماری که تا کنون خلق شدند ،در بين آدمهای بيشماری که خلق خواهند شد ، خالق هستی از آفرينش اون هدف خاصی داشته .
نه آدمهای کوکی شماطه دار که همه افتخارشون تو زندگی اينه که عکس العمل هاشون حتی از سگ پاولف هم دقيق تره .

اصلا نمی دونم اين جمله خطاب به کيه ، ولی مطمئنا خطاب به اون مُلايی نيست که پيغمبر رو تو آغوشش می بينه و خدا هم رو بالاپشت بوم خونه شون نشسته و رسالت آقای ملا (!) تو زندگی اينه که مسير رستگاری رو دست در دست نبی تا پشت بوم خونه طی کنه.


***

هميشه دوست داشتم اينطور فکر کنم که زندگی يک پازل بزرگه و اون نيروی باشعور خلقت هر آدمی رو به صورت يک قطعه کوچيک از اين پازل آفريده .پازلی که فقط وقتی کامل می شه که هرکدوم از اين قطعات جای درست خودشون رو پيدا کنند.

هر آدمی بايد انقدر حرکت کنه که به خونه خودش برسه.
ممکنه وسط راه بارها تو يه جای غلط بشينه .ممکنه بهش عادت کنه و نسبت بهش اينرسی پيدا کنه.
ممکنه وسط راه از جستجو خسته بشه و يه جا بنشينه و به خودش تلقين کنه که نقطه آخر همين جاست.
ممکنه وسط راه بارها از روی خونه خودش تو پازل رد بشه ،ولی متوجه اون نشده باشه .

بايد چشم ها رو باز کرد و خستگی ناپذير و عاشق حرکت کرد.اون هايي که چشمهاشون رو ببندند يا از جستجو خسته بشند، کم کم زير سايه قطعه های ديگه محو می شند و اون جای اصليشون هميشه خالی می مونه .






٭
از عرش تا فرش !
امروز تو خونه تنها بودم .تازه از حموم اومده بودم بيرون و به شدت احساس سبکی و نشاط می کردم.يه عالمه انرژی داشتم که نمی دونستم چطوری بايد تخليه شه ! بعد از اينکه خوب خودمو شيک کردم ، ديدم دارم سرافرازانه تو خونه قدم می زنم .احساس می کردم که روح سرگردان عالم و آدم و اجنه و فرشته و ابليس رو جلوم جمع کردند و به من می گند واسشون صحبت کن.من هم خوب از فرصت استفاده کرده بودم .از همه چيز حرف می زدم .از همه چيز اشکال می گرفتم .خلاصه داشتم کلی پنبه خدا و خلق و آفرينش رو می زدم . هی می گفتم: "اگه من بودم، ...". کلی ايده های قشنگ می دادم . مدام حرفهای بزرگ بزرگ می زدم و بالطبع مدام تُن صدام می رفت بالاتر.
يهو ديدم زير پام خالی شد و به طرز اسفناکی خوردم زمين .از اون جورا که می گند شست پات نره تو چشمت.اولش خودم خنده م گرفته بود.فهميدم که از قسمت خيس پارکت جلوی حموم رد شدم و اين هم نتيجه طبيعيش .زود سرم رو بالا آوردم. ديدم از اون حضار بی شمار خبری نيست.گفتم خدا رو شکر جلوی اونا ضايع نشدم.
فقط شنيدم يه ندا داره تو گوشم می گه :"ببين آقا سوسکه ،من که تو رو می شناسم چی هستی ! پس جلوی من از اين ژست ها نگير.تو که بلد نيستی رو زمين صاف بری ،نيا اين بالاها بال بال بزن."

به اطرافم نگاه کردم .هيچ سوسکی اون دور و ورا نبود.فهميدم که صدای مبارک باريتعالی است ومنظورشون از آقا سوسکه همون آقای متشخصی بود که لحظاتی پيش واسه خودش رو عرش نشسته بود و کلی بلندپروازی می کرد و حالا داشت نقش نقش های فرش رو تماشا می کرد.

عجب وضعی شده ها ! نمی گذارند تو خونه مون هم با خودمون حال کنيم :(





........................................................................................

Thursday, August 15, 2002

٭
-از چی خيلی خوشت مياد ؟
-تعلق داشتن.
-از چی متنفری ؟
- متعلق بودن .
-دهه ! جفتش که يکی شد.
-آره ،ظاهرشون رو يه خورده عوض کردم که زياد احمقانه به نظر نياد.





٭
قصه عشقم ...
اين نوشته های سيب زمينی رو خيلی دوست دارم .منتها وقتی می ره تو اين مُدش ،به تنها چيزی که شبیه نيست ،سيب زمينيه !!!





........................................................................................

Wednesday, August 14, 2002

٭
ايران برای همه ايرانيان

ريیس جمهور خواستار جلوگيری از انقراض نسل يوزپلنگ در ايران شد.
البته نمی دونم ايشون نگرانی شون از اين موضوع رو قبل از ماجرای سيل اخير تو استان گلستان ابراز کردند ،يا اينکه بعد از اون.
باز هم نمی دونم چرا بی اختيار ياد ماجرای کوی می افتم.همون شب جمعه که نيروی انتظامی محترم دست در دست سربازان گمنام امام زمان ريخته بودند تو کوی و داشتند نسل آينده فرزندان اسلام رو پاکسازی می کردند ،می دونيد تو سيمای لاريجانی چه خبر بود؟
کانال يک داشت فرمايشات گوهر بار امام جمعه رو پخش می کرد ،اخبار کانال دو داشت نشون می داد که طبق معمول همه جا جنگ و خونريزی و تظاهرات و حوادث دلخراش طبيعی وجود داره و ايران ما مثل هميشه آرام و آباده . تو کانال 3 خيابانی يا يه دونه از همريخت هاش کلی ذوقک زده بود که آره ، تا لحظاتی بعد تصاوير فلان مسابقه فوتبال به دستمون می رسه و با کلی هيجان به خونه هاتون ميايم و از همه جالبتر اينکه تو کانال چهار داشت يکی از جالب انگيزناک ترين قسمت های راز بقا رو نشون می داد که مربوط می شد به روشهای توليد نسل در بين مارها و ترفندهای مار ماده برای جلب جنس نر و گوينده تصاويرکم مونده بود از اين هم شگفتی و نظم آفرينش دچار انفارکتوس بشه.





........................................................................................

Tuesday, August 13, 2002

٭
عاشقانه
هزار کاکُلیِ شاد
            در چشمان توست
هزار قناری خاموش
            در گلوی من.
                        عشق را
                       ای کاش زبان سخن بود

آن که می گويد دوستت می دارم
دلِ اندهگينِ شبی ست
که مهتابش را می جويد.
                      ای کاش عشق را
                       زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام توست.
هزار ستاره گريان
در تمنایِ من

                      عشق را
                      ای کاش زبان سخن بود.

الف بامداد،ترانه های کوچک غربت

- يادته ؟!
-چی رو ؟
- هيچی بابا بی خيال ! بگير بخواب.





٭
در راستای اينکه معلوم نيست که سران اين دو تا کشور دوست داشتنی ،يعنی ميهن مقدس اسلامی و شيطان بزرگ چه خوابهايی واسه هم ديدند و غمزه نگاه هایی که بهم می ندازند، قراره چه شررها بر پا کنه ، نمی شه به بهبود اوضاع ويزاهای دانشجويی دلخوش بود. در نتيجه اينجانب تصميم گرفتم که مدرک پذيرش US م رو بگذارم تو يخچال که حالا حالا ها فاسد نشه (!) و واسه کانادا apply کنم.تا ببينم بعدا چی کار می تونم باهاش بکنم!اصولا من عادت دارم که از هر چی نااميد می شم تو اين دنيا ،کامل دورش نمی ندازم. يه گوشه ازش نگهداری می کنم که شايد بعدها دوباره خواستم برم سراغش.

حالا می خوام بدونم اون مهربون هايی که اون طرف ها دانشجو هستند و خدانکرده اين وبلاگ رو می خونند ،می تونند به من کمک کنند يا نه ؟
می خوام اون آدم مهربون چند تا دانشگاه به من معرفی کنه که به ايرانی ها پذيرش می ده .يعنی اينکه آدم می تونه مطمئن باشه که application ش خوب بررسی می شه. البته واسه ترم winter هم applicant قبول کنه و deadline ش نگذشته باشه(که فکر نمی کنم اينطور باشه) در حال حاضر و با توجه به شرايط بحرانی که توش گرفتار هستم(مشکل سربازی) ،هدف اول واسه من رفتنه و بعدش يه جای درست و حسابی رفتن.در ضمن اينو هم بگم که من اينجا کامپيوتر خوندم.فعلا همين !

اگه کسی اطلاعاتی در اين زمينه داره يا کسی رو می شناسه که می تونه يه خورده اطلاعات به من بده ،ممنون می شم اگه در اسرع وقت يه ايميل به من بزنه تا من اوضاع خودم رو کامل واسش توضيح بدم.

پی نوشت : راستش اصلا دوست نداشتم از اين جور چيزا تو وبلاگم بنويسم ،ولی خب خيلی فکر کردم که ببينم اين کار اصلا چه اشکالی داره ؟! به هيچ نتيجه ای نرسيدم جز اينکه من همينطوری نسبت بهش حساسيت داشتم.همين!





........................................................................................

Monday, August 12, 2002

٭
ديشب از مسجد نزديک خونه مون صدای نوحه ميومد.آخه شب شهادت حضرت فاطمه بود .احساس می کردم که ريتم اين نوحه برام خيلی آشناست .هی فکر کردم که کجا اونو گوش کردم ،تا اينکه فهميدم ريتم يکی از آهنگهای ليلا فروهره !!!
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری...

دقيقا ريتم اين آهنگ رو کند کرده بودند و يک شعر ديگه روش گذاشته بودند و داشتند به خورد اون جماعت می دادند.انصافا هم معجون قشنگی از آب در اومده بود.بعدش هم زدند تو مود آهنگهای ترکی !!! حالا نفهميدم اين به گفتگوی تمدنها ربط داشت يا نه ؟!

اون روضه خونی که داره از تحميق توده و از آبشخور دين ارتزاق می کنه ،قابل درکه. اون کارش رو خوب بلده انجام بده.آدم دلش به حال اون مردمی می سوزه که سالهاست تقديس و نفرين رو جايگزين شناخت کردند.

آدم نمی دونه که اونها بايد بر مصائبی که در حق حضرت فاطمه رفته ،گريه کنند يا اون بايد بياد به حال اين به اصطلاح امتش گريه کنه.
خيلی دلم می خواست بدونم اينهايی که اينطور داشتند همراه نوحه خون زار می زدند، جز مشخصات شناسنامه ای و چند تا داستان عجيب غريب چی از شخصيت فاطمه می دونند؟
خيلی دلم می خواست بدونم فاطمه از شکافته شدن پهلوی خودش بيشتر احساس مظلوميت می کنه يا از اينکه بعد از 1400 سال هنوز عده کتابهايی که واسه شناسوندن اون نوشته شده و می شه اسم کتاب روشون گذاشت، به تعداد انگشتای يک دست نمی رسه؟
خيلی دلم می خواست می تونستم به هر کدوم از اينها يه جلد کتاب "فاطمه فاطمه است "هديه کنم و ببينم آيا بعد از خوندن اين کتاب می تونند بازهم اين طور توده وار ابراز احساسات کنند؟
خيلی دلم می خواست برم تو اين جمع و جيغ بزنم همه اين اشکهايی که با دلهای پاکتون واسه يه موجود ناشناخته ريختيد ، اگه بدون شناختنش باشه ارزشی بيشتر از اون آبی که از بينی تون بيرون مياد و با اشکاتون همراه می شه ، نداره .
اين جزئی از فرهنگ ماست .جزئی از مذهب ماست.نمی تونيم چشمامون رو ببنديم.
قرنهاست که داريم شخصيت های مقدس خودمون رو تقديس می کنيم ،بدون اينکه اونها رو بشناسيم.
قرنهاست که داريم شعر شاعرهايی رو مرور می کنيم که عاشق می شدند فقط به ضمانت خط و خال و چشم و ابرو و کمند زلف يارشون.

ما صاحب فرهنگ و مذهب کهن و پرباری هستيم.
شناختن در شان ما نيست ،ما به کمتر از عرفان و اشراق و احساس و وجدان رضايت نمی ديم.
ما شرقی هستيم و روح لطيفی داريم.همين کافيه !
فقط نمی دونيم چرا کسی شعورش نمی رسه بياد ما رو درک کنه ؟





٭
يه آدم با ملغمه ای از چند تا من ، که بعضا با هم ناسازگار هستند ،که اصلا نمی دونند همه متعلق به اون آدم هستند يا نه .
اين حکايت من شده تو چند سال اخير.بعضی هاشون رو از قبل می شناختم.با نيازها شون ،با هويتشون ، با سوالهاشون.بعضی ها هم هستند که اصلا نمی شناسمشون .نمی دونم که دنبال چی هستند؟ نمی دونم که چرا اومدند سراغ من ؟ نمی دونم که کی اونا ور اين تو راه داده ؟ نمی دونم که چطور بايد اونا رو ارضا کنم ؟
هر کدوم واسه خودشون يه حکومت مستقل دارند.دلم واسه اون آدمی که قراره با همه اينها کنار بياد می سوزه !
هر از چند گاهی يک کدومشون مياد افسارم رو به دستش می گيره . هيچ کس هم جرات نداره که چيزی بهش بگه .هر چی بهش می گی "بابا يه عالمه کار عقب مونده دارم!" ."آخه مخلصتم ،الان وقتش نيست بخدا!". "دهن زندگی منو صاف کردی بی مرام ،برو پی کارت!" انگار داری ياسين تو گوش خر می خونی .
يه مدت منو بازی می ده و می ره سراغ کار خودش .

ياد گذشته ها بخير .يه آدم با اراده رو می شناسم که واژه های آينده نگری ، نظم ،فردا ، سعادتمندی يه زمانی براش خيلی معنی داشتند.

از اون روزها که يه دفترچه به اسم برنامه های روزانه داشتم و همه کارهای روزانه خودم رو با ساعت شروع و پايان توش می نوشتم و اکثرا هم با تقريب 90 درصد بهش عمل می کردم ،خيلی گذشته .الان فقط می تونم اون دفترها رو وا کنم و بهشون بخندم. بابا انسجام !

يک آدمی رو می شناسم که وقتی فقط 5 ماه از کنکورش مونده بود ، بی خيال رشته رويايي خودش رياضی محض شد و تصميم گرفت مثل جماعت آينده نگر و عاقل ديگه بره سراغ مهندسی.وقتی که ديد به چيزی به اسم رتبه احتياج داره چطور خودش رو جمع کرد ، کتابهای رياضيش رو گذاشت تو يه صندوق و رفت سراغ کتابهای تست !!! يادمه چطور شب ها رو به روز و روزها رو به شب می رسوند تا بتونه عقب موندگی خودش رو جبران کنه و آخرش هم تونست.قيافه ش خيلی برام آشناست .احساس می کنم که مدتها باهم بوديم !!

يادمه يه آدم مغرور بود که وقتی از کنار يک دختر می گذشت ،احساس می کرد که طرف بايد دست کم ماه باشه يا خورشيد که عاليجنابشون لطف کنند و گردنشون رو به اون سمت بچرخونند. از اون آدم مغرور اين روزها فقط يک کاريکاتور باقی مونده.

انگار آزاد شدن از بندهای قديمی، زيادی هم به آدم نمی چسبه !
انگار انقدرها هم بد نيست آدم فقط يک من داشته باشه ،
يا اگه چند تا من داره ،اين من ها باهم سازگار باشند و بتونند با هم کنار بياند ،
يا اگه هم با هم مشکل دارند ،يک منِ ديکتاتور داشته باشه که همه من های ديگه به حرف اون گوش کنند.

حداقل واسه موفقيت و پيشرفت تو زندگی خيلی بهتره .خيلی .





........................................................................................

Sunday, August 11, 2002

٭
فهميدم .همين دو تا ايده آل هست که خيلی از مردم دنيا رو از هم جدا می کنه.
خوشبختی يا کمال ؟
سر همين دو راهی هستش که خيلی از راهها از هم جدا می شند و ممکنه که هيچ وقت بهم نرسند.





........................................................................................

Friday, August 9, 2002

٭
ما اينيم
"امروز روز خبرنگار است. خبرنگاری که اگر نخواهد نان رو به نرخ روز بخورد و بخواهد فولاد صداقتش را با صراحت آب دهد ،تازه در می ماند که از چه بگويد و از چه بنويسد.
در روزگاری که مرزهای دروغ و حقيقت چنان مغشوش شده است که تفکيک اين دو حتی گاهی اوقات محال به نظر می رسد.او از خود می پرسد :
"دروغ چيست ؟ حقيقت کجاست ؟ کاپيتاليسم چه شکلی است ؟ معضلات فرهنگی گرد است يا چهارضلعی ؟ خيانت چه رنگی است ؟ قيافه يک جنايتکار استحاله شده چه شکلی است ؟ اصلاحات محدب است يا مقعر ؟ و ..."
و گيج است و منگ از اين همه تغيير شکل و رنگ و قواره و قيافه !
زمانی هم که به تصور خود با کوررنگی عارضی ، کورسويی را نشانه می رود ،شق دوم گرفتاری اش آغاز می شود !
تازه می فهمد که اين کاسه بلورين امنيت ملی چه جنس غريبی دارد که به تلنگری ترک برمی دارد !
و می فهمد که سياست خارجه چه معجون عجيبی است که برای ذائقه داخله طبخ می شود ،اما برای فرنگی سرو می شود!
می فهمد که سرک کشيدن به "قضا" چه قدری را يدک می کشد !
و می فهمد که چه داغی دارد ديگ تاريخ و اجتماعيات اين مملکت که جگر شير می خواهد تا سرانگشتی بر آن بزنی ، چرا که ...
امروز روز خبرنگار است !"
حيات نو ، پنج شنبه 17 مرداد.

تو مملکت ما اگه شوها و ميزگردهای خاله زنکی سيمای لاريجانی رو واسه بزرگداشت يک صنف يا قشر خاص از جامعه نديده بگيريم ، اون چيزی که می مونه ، چيزی جز مرثيه نيست که از عمق وجود اون قشر يا صنف برمی آد .کارگر ،پرستار ، معلم ،... و حالا هم خبرنگار! تو مراسم بزرگداشت هم بايد واسه خودشون فاتحه بخونند !





٭
معلم صرف و نحو که فقط چشم ديدن درخت را داشت ،ذات درخت را پذيرفت ، اما برای "سبز" نتوانست وجودی مستقل بيابد ، همچنان که "رويش" را نتوانست لمس کند.

من و يگانه و ديوار ،پرويز خرسند





........................................................................................

Thursday, August 8, 2002

٭
در برزخ آرمان و واقعيت

خواستم دستم رو دراز کنم و پرنورترين ستاره رو از خوشه آسمون بچينم و بيارم تو خونه تا اتاق تاريکمون رو روشن کنه.دستم بهش نمی رسيد.گرانش زمين استثنا نمی شناسه.
تو زندون طبيعت اسيرم.ولی می تونم ديوار خونه مون رو بشکافم و يه پنجره رو به بيرون بگذارم تا نور ستاره رو اسير کنه. تا پيشونی بلندت رو روشن کنه.
می دونم .اين خيلی برات کمه.ولی اين همه کاريه که من می تونم انجام بدم.منو ببخش.

*
می خواست بره شهر درس بخونه.يه روز عصر که از مدرسه اومد خونه ، از پچ پچ های مامان و زن عمو فهميد که از طرف پسر عموش اومده حقش رو طلب کنه.زنهای عشيره می دونستند که هورمونهای جنسی کی به پسرا فشار ميارند.زن عمو که رفت ،از مادرش پرسيد: "چرا ؟"
مادرش گفت مگه نمی دونی که دخترعمو مِلک پسرعموشه ؟!
بعد هم اونو برد جلوی آينه و اسم پسر عموش رو که جای جای بدنش حک شده بود ، بهش نشون داد! زياد کتاب خونده بود ،ولی اين سنت عشيره رو تو هيچ کدوم پيدا نکرده بود.
فهميد که تو زندون جامعه اسيره.همونجا تو عشيره موند و معلم شد.ولی هميشه تو درس تعليمات اجتماعی بجای اينکه وظايف مرد عشيره و زن عشيره رو واسه بچه ها ذکر کنه ،واسشون از حقوق آدما صحبت می کرد.

*
واژه های سبز از زندون قلبهای سرخشون آزاد شدند.
ناگهان غرور سياه سر رسيد و رو لبهاشون مهر زد .
سايه سکوت همه جا رو خاکستری کرد.
فهميدند که هر کدوم يک زندانبان دارند به نام خويشتن.
نگاهها رو به همديگه دوختند تا حرفهاشون رو از عمق چشمای هم تشخيص بدند.
حرفهايی با واژه های سپيد.

*
دست خسته مو بگير
تا ديوار گِلی رو خراب کنيم
يه روزی ، هر روزی باشه
می رسيم با هم به اون رود بزرگ
تن های تشنه مونو
می زنيم به پاکی زلال رود
به پاکی زلال رود






........................................................................................

Tuesday, August 6, 2002

٭
يه حسی بهم می گه که وقتشه .
وقتشه که اين شمع ها رو خاموش کنم و دنبال کوره خورشيد راه بيافتم.اگه قرار باشه مثل کرگدن تنها سفر کنم ، بهتر از اينه اينجا سر گورستون آرزوهام بنشينم و به جای پاهات خيره بشم.

يه احمق واقعی بودم (بودم ؟!) ولی همش هم ضرر نکردم ها .
اولش يه نور کوچولو بودی ،اومدی جلو و همه چيز رو روشن کردی.از نور زيادت چشمم ديگه هيچ چيز ديگه رو نمی ديد.نسبت به اطراف کور شده بودم .ولی خودم رو بهتر می ديدم .می ديدم که چقدر تو وجودم سياهی هست. فهميدم که چقدر خودخواهم.اين نور خيلی پر برکت بود.

اولش يه قطره بارون بودی .ولی وقتی بهت نزديک شدم ،دريا می ديدمت. فکر می کردم هيچ وقت تموم نمی شی.نمی دونم دريا بودی يا همه چي سراب بود.ولی وسوسه شدم که دلم رو به دريا بزنم. اين واسه من ترسو و محافظه کار خيلی غنيمت بود.

هميشه خيلی خوب بلد بودم که آغاز کنم ،ولی تو تموم کردن ها می موندم.هيچ وقت نمی تونستم تموم کنم.
اون آخرين حرفهايی رو که برات نوشتم ،يادته ؟ آخرش نقطه نگذاشتم که خودت نقطه آخر رو بگذاری .که خودت تموم کنی .

حالا که قراره تموم کنم ،بگذار به شيوه خودم تموم کنم.
اول بايد تو فرهنگ واژه های خودم اسم تو و عشق رو از هم جدا کنم.الان فهميدم که معنی اسم تو، رب النوع خورشيد بود و عشق، خودِ خورشيده .
اون نوشته هايي رو که هيچ وقت بهت ندادم ،همونايی رو که گذاشتم تو يک نايلون سياه ،همونايي رو که مدتهاست هيچ کس بهش نزديک نشده ،حتی خودم.همونايي رو که خواهرم بهش می گه جادوی سياه . اونا رو برمی دارم. بعد تو رو از خاطره هام جدا می کنم و می گذارم تو اون نايلون و بعد درش رو محکم می بندم.
بعد يه چاله می کنم و می گذارمتون تو اون چاله.
می گی کجا ؟
خب مگه مهمه ؟ زير اون درخت جلوی دانشکده چطوره ؟ همون که تو بهار شکوفه های بنفش می ده. همون که تو زمستون کلی برف روش می شينه و بچه ها می ايستند کنارش و عکس می گيرند.کنار اون خوبه ؟
می گی باز هم ديوونگی ؟
می گم شايد داستان اين آسمان وانيلی راست از آب دراومد.شايد عالم تناسخ واقعا وجود داشته باشه. شايد ما هم يه بار ديگه اومديم به اين دنيا. مثلا به شکل دو تا گربه. شايد اون موقع به دردمون خوردند.نه ؟پس همش ديوونگی نيست .يه ديوونگی عاقلانه است.

همين امروز فرداست که دَخل همه اين خاطرات رو بيارم .همين امروز فرداست.
يه حسی بهم می گه که وقتشه .
از تو گذشتن وقتشه !





٭
اين رو خونديد ؟واقعا فاجعه بود!
به قول بامداد محل اجرای حکم کره مريخ نبود ،روستای ميروالا درجنوب شرقی شهرمولتان پاکستان بود.
من که دهنم بسته شد. اين فجايع فقط و فقط نشونه واپسگرايی فرهنگيه و هيچ ربطی به سياست نداره ،ولی هيچ فکر کرديد که چرا احساسات بشردوستانه و حمايت کننده حقوق بشر دولت آمريکا و امثالهم از مشاهده اين موارد نقض حقوق بشر جريحه دار نمی شه و پرويز مشرف همچنان به عنوان شريک نظامی آمريکا در منطقه محسوب می شه ؟





........................................................................................

Monday, August 5, 2002

٭
اين عکسی رو که شبح جديدا تو ستون سمت راست وبلاگش گذاشته ديديد؟ من نمی دونم چرا هر وقت مجسمه اين مرده (همون که داره اون خانومه رو به شدت درک می کنه) رو می بينم ،ياد اشلی تو فيلم برباد رفته می افتم.البته مجسمه اون خانومه به هيچ وجه شبیه اسکارلت نيست ها !
من اولين بار اين فيلم رو وقتی 6 سالم بود ديدم.البته اون موقعها فقط از اون مامیِ اسکارلت (همون خانوم سياهپوست تپُل) و دختر کوچولوش خوشم ميومد و اون صحنه ای که دختر اسکارلت با اسبش از رو نرده می افتاد پايين و می مرد ،واسه من نقطه آخر فيلم بود و اين تراژدی کوچولو ديگه نمی گذاشت که تراژدی بزرگتر آخر فيلم رو درک کنم که چطور همه تنها شدند.همه!
ولی الان هم که دوباره اين فيلم رو می بينم و مثلا چشم بصيرت واسه خودم پيدا کردم،هنوز نفهميدم که اسکارلت از چيه اين اشلی بيريخت خوشش اومده بود که عاشق سينه چاکش، رت باتلر رو با اين همه زيرکی و خوش تيپی پس می زد؟!





........................................................................................

Sunday, August 4, 2002

٭
چرا ندا رو می خونيم ؟
بارها شده که به اين فکر کردم چرا ملت(از جمله خودم) اينطور حريصانه وبلاگ ندا رو می خونند.علاقه ،دغدغه و باور مشترک ما با ندا چيه ؟
خودم رو که نگاه می کنم، می بينم که کمتر ايده آلی هست که در ظاهر بين من و اون چيزی که تو وبلاگ ندا مطرح می شه ،يکسان باشه.سکسولوژی ،اندر احوالات بوسيدن ،ماجراهای ندا و توالت فرنگی ! ... اگه عنوان موضوعاتی که تو وبلاگش دربارش بحث می کنه رو يه جا خارج وبلاگش ببينم و ندونم که ندا اونا رو نوشته ،اصلا شايد يه گوشه نگاهی هم بهش نندازم.

ولی هر وقت که وبلاگش رو می خونم ،لذت می برم.هميشه.به هر حال هنوز اين وبلاگ تو اين سرزمين بلاگستان به صورت يه سوال واسه من باقی مونده.پشت اين رفتارهای شيطنت آميز و در ظاهر بچه گونه ، یه چيزی هست که آدم رو به شدت شيفته می کنه.
گاهی اوقات می گم شايد اين بشر فرمتش اينطوريه که هر کاری بکنيم ،نمی تونيم دوستش نداشته باشيم!
واقعا چرا ندا رو می خونيم ؟!





........................................................................................

Saturday, August 3, 2002

٭
دکتر شريعتی يه جا می گه :
"من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند ،فلسفه و شعر است و آنچه حقيقت دارد جز اين نيست که انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی . و اينها چيزهايی نيست که بتوان فدا کرد. حتی در راه خدا"          گفتگوهای تنهايی


آدمهايی که به آزادی خودشون می نازند و به بهونه استفاده از اين حق طبيعی خودشون عنصر آگاهی رو ناديده می گيرند ،منو ياد اون پرنده ای می ندازند که از جنس قو بود ،ولی تخمش اشتباهی افتاده بود تو بين جوجه اردک ها.روزها می گذشتند و اون اردک وار تربيت می شد .اون هيچ وقت خودش رو تو آب نديد و يا اگه هم ديد ،نخواست باور کنه که يک قوی تيز پروازه نه يه جوجه اردک تنبل.و اين جهلش اون رو از چه پريدن ها و سرکشيدن ها به اوج آسمونها بازمی داشت.هميشه رو زمين موند و يه روز گوشه يه مرداب مرد. دلش به اين خوش بود که آزاد زندگی کرد و آزادانه مرد.

آدمهايي که يه مشت فرمول و تکنينک تو ذهنشون انباشته شده و می تونند تئوری های شيکی واسه زندگی رو کاغذ بيارند ، ولی نمی تونند آزادانه از اونا استفاده کنند منو ياد اون سگ های دست آموز ارباب تو شعر "آواز سگها و گرگها"ی اخوان ثالث می ندازند.سگهايي که می تونند مثل گرگها تو صحرا زندگی کنند و خودشون شکارشون رو از بين وحشی ترين طعمه ها انتخاب کنند و مجبور نباشند واسه يه تيکه استخون يا ته مونده غذايي که ارباب جلوشون می ندازه ،کاسه ليسيش رو بکنند.ولی از ترس سوز زمستون و گشنه موندن تو صحرا می رند زير بيرق اربابشون.اونها هيچ وقت نمی فهمند که می شه آغاز کرد و به پايان رسوند. چرا که آغاز و پايان همه کارهاشون با حرکت دست های ارباب هماهنگ شده. و بالاخره يک روز که ارباب تشخيص می ده که به اندازه استخونهايی که شبها جلوشون می ندازه نمی تونند کار کنند، گوشه لونه شون از گرسنگی می ميرند.دلشون به اين خوشه که بلد بودند مثل گرگهای وحشی صحرا ،آزادانه زندگی کنند.


و شرافت ،چيزی که نه می شه حذفش کرد و نه می شه تعريفش کرد.با همه نسبيتهايی که اخلاقيات رو اسير کردند ،هر آدمی هميشه يه من رو تو وجودش احساس می کنه که کارهاش رو ارزش گذاری می کنه.اگه بتونه از دادگاه عرف و قانون فرار کنه ،هيج وقت نمی تونه از دادگاه وجدانش فرار کنه.

و اينها چيزهايی نيست که بتوان فدا کرد. حتی در راه خدا.
هرآدمی در خوردن اون ميوه ممنوعه سهمی داشته .

يکی فقط يه کم از اون رو چشيده و بقيه اش رو تف کرده بيرون و زود دهنش رو آب کشيده که طعمش از دهنش بره بيرون.

يکی تا ته حلقش فرو برده ،ولی همونجا سرفه ش گرفته و از همون راهی که خورده بوده ،برگردونده بيرون.ولی طعمش رو به خاطر می سپاره که دفعه بعد تا مزه اش رو حس کرد ،زود تفش کنه.

يکی هم اون رو قورت می ده .ولی می ترسیده که اگه هضمش کنه ، زخم معده بگيره.از يه طرف نمی خواسته از همون راه دهنش برگردونه که ضايع شه. عقلش به سراغش مياد و يه شاهراه بهش نشون می ده که از راه دهنش عريض تره و خوبيش اينه که چون به پشتش وا می شه ،کسی نمی بينه که داره چی کار می کنه.بدون اينکه هضمش کنه ،از در پشتی دفعش می کنه.

و کسی که می گه اينها رو نمی شه حتی در راه خدا فدا کرد ، اون ميوه رو تا ته خورده و هضمش کرده و با پوست و گوشت و خونش آميخته شده.تازه کلی زير زبونش مزه کرده. دربدر دنبال اين می گرده که از اين ميوه ها پيدا کنه و باز هم ازشون بچشه.





٭
از وبلاگ بلاگردون :

"زندگی خيلی شبيه فتوشاپ مي مونه ... اگه ندونی توش می خوايی چيکار کنی خيلی زود گه گيجه می گيری و حسابی قاطی مي کنی و لی اگه بدونی می تونی باهاش زيبا ترين تصاويرو به وجود بياری ... "

اگه رفتيد اينجا و ديديد back ground ش براتون آشناست ،بدونيد که اينجانب پس زمينه عکس بالا رو از ايشون کِش رفتم ،نه ايشون از من.





........................................................................................

Friday, August 2, 2002

٭
-چه جوری بهت بفهمونم که دلم برات تنگ شده الاغ عزيز ؟!
-....
- هِه هِه،عمرا. باش تا بياد!





٭
کس نمی داند کدامين روز می آيد
کس نمی داند کدامين روز می ميرد.


بعد از خوندن اين نوشته های مانی که خيلی روم تاثير گذاشت ،دلم می خواد اين حرفها رو براش بنويسم.

دوست من ،
نمی خوام صفت زيبا رو اين نوشته ت که از درد بزرگی تو وجودت حکايت می کرد ،بگذارم. فقط می گم که به شدت حست رو منتقل می کرد.
می تونم درک کنم که از دست دادن يکی از عزيزان به خاطر نامردميهای زمونه چقدر دردناکه، ولی بدون که زمونه فقط با تو نامهربون نبوده.يکی رو يه دفعه راحت می کنه و يکی ديگه رو هر روز می کشه و زنده می کنه.
من سعی می کنم بفهمم که از دست دادن پدر تو اين سن (اگه همه اثرات ديگه ش رو نديده بگيريم ) حداقل باعث می شه که آدم يک تکيه گاه مطمئن رو از دست بده.ولی بدون که شونه های تو(با وجود اينکه خيلی کوچيک هستند) انقدر قوی شدند که بتونند خودشون تکيه گاه بشند.من هنوز معتقدم که آدمها به اندازه کافی برای تحمل دردايی که که بهش دچار می شند، پخته شدند و يا با تحمل اون درد پخته می شند.

به جای اينکه نوبت خودت رو انتظار بکشی ،به زشتيهای دنيا و نامردمان روزگار بخند و به قول دکتر شريعتی "حسرت يک آخ رو هم به دلشون بگذار"
به جای اينکه نوای نااميدی سر بدی ، به اين شعر مترلينگ گوش کن که تو بستر مرگ خطاب به پرستارش برای پسرش نوشته و من فکر می کنم يه جورايي به طور ضمنی پيام همه پدرای دنيا به بچه هاشون هست ،هر چند صريحا اون رو به زبون نيارند.من احساس می کنم که پدرت هم دلش می خواسته که اين حرفها رو به تو بزنه ،اما روزگار اين رو هم ازش دريغ کرده :

"هنگاميکه او آمد
اين عصا و کوله بار و چاروقهای مرا بوی بسپار
و بوی بگو که من
چهل سال پيش
اين عصا را بدست گرفتم
اين چاروق را بپا کردم
و اين کوله بار را بر دوش گرفتم
براه افتادم
چهل سال پيش ،خستگی ناپذير و تشنه و عاشق ،
به رفتن ادامه دادم
اکنون راه را تا بدينجا آمده ام
و تو پسرم !
اينک ،
عصايم را بدست بگير!
چاروقهايم را بپوش
و کوله بارم را بر پشتت نِه !
و اين راه را
از اينجا که من ماندم
ادامه بده.
و تو نيز ، در پايان زندگی خويش آنرا به فرزندت بسپار و وصيت کن تا راه را از آنجا که تو مانده ای ،ادامه دهد."







٭
بعد از مدتها تو اين کامپيوتر يک game اجرا شد،ولی در عوض يک بازی رو واسه دختر داييم(همون که گفتم 90% ناشنواست) instal کردم و کنارش نشستم و بازيش رو تماشا کردم.با اين که 9 سال بيشتر نداره ،اونقدر خوب و ظريف بازی می کرد که روی من يکی رو چند بار کم کرد.آخرش هم که برنده شد و کاپ رو به عنوان اينکه همه ماشينها رو جا گذاشته بود ،بهش دادند کلی تشويقش کردم.اين بار تلاش می کردم که تا اونجا که می تونم ،حرفاش رو بفهمم.آخه هميشه مشکل از ماست ،اونا که حرفای ما رو تا حد زيادی می تونند بفهمند.درسته که اينا توانايی شنيدن و صحبت کردن رو ندارند،ولی حواس ديگه تو اکثرشون به طرز عجيبی رشد کرده . گاهی اوقات به يه چيزهايی دقت می کنند که آدم شاخ درمياره.وقتی که رفت ،داشتم به آينده ش فکر می کردم.به اينکه از شنيدن يکی از اصيل ترين زيبايهای اين عالم يعنی موسيقی محرومه.به اينکه چطور تونست اون روز تو مجلس خواهرم رقص کارد بکنه.به اينکه چطور بايد حرکات بدنش رو با زير و بم آهنگ هماهنگ کنه. طبق معمول فکرم به جايی قطع نمی داد.فقط دلم رو به اون دو چشم نگران خوش کردم که از اون بالا همه رو می بينه و حرف همه رو می فهمه.بدون اينکه کلمه ای به زبون بيارند.

اين چند روز winamp کامپيوترم بيشتر خاموش بود ،ولی صدای chris de burgh رو از ضبط يک راننده تاکسی شنيدم .اولش باورم نمی شد.تا حالا نديده بودم يک راننده تاکسی chris de burgh و chris rea گوش بده. معمولا سبک موزيکی گوش می دند که خودشون و کارشون رو فراموش کنند ،نه آهنگ I wish I was sailing away کريسديبرگ رو. هی زيرچشمی به قيافش نگاه می کردم.حدس زدم حدودا 40 سال داشته باشه. طاقت نياوردم.سر صحبت رو وا کردم.گفتم تا حالا نديده بودم که يه راننده تاکسی تو اين سن chris de burgh گوش بده.شروع کرد به صحبت کردن .از بازيهای روزگار برام گفت که چطور اونو به اينجا کشيده بود.اينکه اين کار ،اون کاری نيست که می خواد انجام بده ،غم نان اونو به اين جا کشونده بود.ازم درباه کارهای جديد کريسدی برگ و کريس ر ِا پرسيد.گفت چرا کريس دی برگ ديگه نمی خونه ؟گفتم خودم هم نمی دونم!به شوخی گفت : اميدوارم به خاطر اين نباشه که فهميده من به آهنگاش گوش می دم.وقتی رسيديم جلوی برج داييم اينها ،پرسيد زمينهای اينجا الان چنده .گفتم خونه ما نيست.مال داييم ايناست.از وقتی که برج نشين شدند،من هم کمتر فرصت می شه اين همه مسافت رو تا اين بالا بالاها بيام.ازش خداحافظی کردم.وقتی وارد خونه شدم ،ديدم اهالی دارند برج سحر و مرواريد رو با هم مقايسه می کنند .

اين روزها کمتر تو چارديواری اتاقم بودم ، ،ولی در عوض به يه مهمونی رفتم که اکثر اوقات بطور کلاسيک توش شرکت نمی کنم.يکی از فاميل هامون بعد از مدتها از آمريکا اومده بود ايران.يه خانوم فوق العاده خوش برخورد با يه چهره به شدت شرقی و بانمک .دورادور حکايت ناکامی من رو واسه رفتن به اونجا شنيده بود .اولش فکر می کردم يکی از همون آدمهايی هستش که وقتی يه بار می رند اونجا و برمی گردند ،آنچنان پرستيژی اتخاذ می کنند که آدم ناخوداگاه سعی می کنه که فاصله ايمنی رو باهاشون رعايت کنه ،نکنه خدا نکرده نجس بشند.ولی ديدم اساسی اشتباه می کردم. اومد پيشم نشست و شروع به صحبت کرد.اولش فکر می کردم خيلی واسه ارتباط برقرار کردن با هم مشکل داشته باشيم ،ولی با اينکه به اندازه يک نسل با هم فاصله داشتيم ،کامل حرفهای همديگه رو فهميديم.
از همه چيز صحبت می کرد.از زندگيش تو فرانسه.از فرهنگ مردم اونجا.از زندگيش تو آمريکا.از اينکه اکثر آمريکاييها آدمهای large ی هستند.از اينکه اونجا آدم اصلا احساس شهروند درجه دويی نمی کنه.از اينکه چون اکثرشون مهاجر و غير بومی هستند و محيط خيلی بازی داره ،مفاهيم مسخره ای مثل نژاد و خون و رنگ پوست اصالت ندارند.از اينکه چرا وقتی آدم يه مدت اونجا زندگی می کنه ،ديگه براش خيلی سخته که برگرده و با سيستم اينجا کنار بياد حتی اگه بخواد درد غربت رو به جونش بخره و خيلی چيزهای ديگه.
يه پسر و دختر فوق العاده دوست داشتنی هم داشت که زبون اصليشون فرانسه بود.منتها الان مجبور بودند هم فارسی صحبت کنند و هم انگليسی .نمی دونم تا حالا حرف زدن يک آدم با ته لهجه فرانسوی و با زبون انگليسی يا فارسی رو شنيديد يا نه ؟بدونيد که نتيجه ش يه چيز خيلی شيرينه.
البته خودم هم بيکار نبودم و کلی واسش فک زدم. که ديدم آخرا طفلک داره خسته می شه و ترجيح داد بره يه خورده تو بحث های زنونه شرکت کنه.فقط بهم گفت آدم هر جای دنيا که زندگی کنه ،يه چيزهايي رو درک می کنه که فقط با زندگی کردن تو همون جا می تونه به اونها برسه.حالا می خواد ايران باشه يا آمريکا.پاريس باشه يا کابل.کازابلانکا باشه يا فلسطين.

اين چند روز کمتر وبلاگ بچه ها رو خوندم ،ولی چند تا از بچه های وبلاگ نويس رو ديدم که کلی از ديدنشون خوشحال شدم.عاليجنابان کرم ،مانی و حبيب و حضرت عرائض بودند .مانی و حبيب برخلاف تصور به تنها چيزی که شبيه نبودند ،کرم بود.تازه خيلی هم مثبت و اکتيو بودند.ايشون هم کلی ما رو از عرائضشون بهره مند کردند. جای چند نفر هم به شدت خالی بود .اين شخصيت که با باند خودش قرار داشتند. آقای معلم هم همين يه روز رو وقت نداشتند که ما در خدمتشون باشيم .هر چی هم ايستاديم تا اين آقا بهمون ملحق شه ،افاقه نکرد.انگار جاده شون يه خورده زيادی نمناک شده بوده که آقا بعد از 30 دقيقه تاخير بياند سر قرار. ايشون هم که در شبکه موجود نبودند. يه کارايی داريم می کنيم که نمی دونم آخرش به کجا می رسه .ولی اگه بشه ،چی می شه !

گاهی اوقات که به هر دليلی از تو سوراخ هميشگيم(که خيلی هم بهش می نازم) ميام بيرون ،تازه می فهمم که تو چه حصار تنگی اسير هستم.اينکه شيوه زندگی کردنم منو از درک چه چيزهايی که محروم نمی کنه.همش سعی می کردم که هيچ برچسبی به خودم نچسبونم و تن به هيچ قالب ثابتی ندم ،ولی وقتی می رم تو بطن جامعه می بينم که وجودم شده پر از برچسب و قالب که گاهی اوقات مثل يه ديوار سهمگين منو از يه سری وقايع اطرافم جدا می کنه. فکر کنم دوباره بايد يه حال اساسی به خودم بدم.يه حال اساسی.

می خوام بشکافم اين قنداق تَنگو
که هم پرواز با پروانه ها شم.







........................................................................................

Wednesday, July 31, 2002

٭
و آينه ،مثل هميشه صاف و صادق.اين بار با آیدا در آينه :

تا در آينه پديدار آيی ،
عمری دراز در آن نگريستم .
من چشمه ها و درياها را گريستم


***
کوه با نخستين سنگها آغاز می شود
   و انسان با نخستين درد.

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم


***
و آغوشت
   اندک جايی برای زيستن
      و اندک جایی برای مردن





٭
خب ببخشید که دیروز اینجا update نشد.این چند روزه یه خورده روابط اجتماعيم قوی تر شده بود (خیر سرم!).خلاصه نه تو اون بالا بالا ها سیر می کردم ،نه به چراهای زندگی فکر می کردم ،نه به یار بی وفام و نه به طرح های مترقی مملکت گل و گلابی مون .همنشین هام خیلی از سوسک های خونه مون مهمتر شده بودند!
امشب حتما می نويسم.تا بعد.





........................................................................................

Tuesday, July 30, 2002

٭
از طريق سایه :

٭ به نقل ازافكار خصوصي :اين سرباز های امريکايی هم خيلی شوخن. ديروز با يکی از دوستام که البته سنش خيلی از من بيشتره و توی يه دانشگاه لندن درس ميده صحبت ميکردم، ميگفت داشتم روی اينترنت با يه سرباز امريکايی شطرنج بازی ميکردم. آخر بازی گفت تو کجايی هستی؟ گفتم ايرانی. گفت اِ.. اينجا به ما گفتن سال ديگه تهران ماموريت دارين!
(قضيه همونه که می گن آدمها به شوخی به طرف قورباغه ها سنگ می ندازند ،ولی قورباغه ها کاملا جدی می گيرند!!)

٭ وارد شدن مسعود بهنود به جمع وب لاگ نويسها بهترين خبری بود که امروز بهم رسيد.
(البته هنوز مثل بعضی ها طوری نوشته که نوشته هاش شده زولبيا ،بامیه !)







........................................................................................

Monday, July 29, 2002

٭

خدايا چه سخت است تنهايی

   و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن.

بودنی که سخت تر از کوير است.

دکتر علی شريعتی





٭
امروز و ديروز و روز قبلش و چند روز قبلش با Marrakesh night market .
فقط يه چيز رو فهميدم.اون اينکه حنجره Lorrena McKennith رو احتمالا از سياره ای آوردند که سقف خونه آدمها ،آسمونه .که آدمهاش بتونند رو امواج صوتيش سوار شند و برند بالا.تا خود آسمون.حالا نمی دونم با آوردن اين حنجره به زمين ،به آدمهای زمينی لطف کردند يا ظلم ؟!





٭
امشب رو تختم دراز کشيده بودم و داشت کم کم چرتم می گرفت که با نوازشهای عاشقانه يک سوسک (اون هم از نوع بالدارش)که داشت آخرين قدمهاش رو روی انگشتهای پام برمی داشت ،بيدار شدم .بعد شروع کردم با چشمام مسير حرکتش تو اتاق رو دنبال کردن.
ديدم مدام داره دور اتاق از يک مسير تکراری می چرخه.

از کنار در اتاق می گذشت. گفتم الان می تونه از زير در بره بيرون و وارد سالن بشه که از اتاق خيلی بزرگتره.ديدم اين کار رو نمی کنه.
از کنار پايه های ميز می گذشت .گفتم الان از ميز می ره بالا و بيسکويت ها رو می بينه و کلی ذوق می کنه.
از کنار سطل آشغال اتاقم می گذشت.گفتم الان بوی آشغالها رو حس می کنه و از سطل آشغال می ره بالا و کلی آشغال جديد می بينه.ديدم انگار مشامش از کار افتاده.
از کنار در تراس می گذشت .گفتم الان می تونه از در بره بيرون و وارد فضای آزاد بشه.فقط کافی بود يه خورده بال می زد.ولی آروم از کنار اون در هم می گذشت.

خيلی صبر کردم که ببينم می تونه خودش رو از اين دور پوچ و تکرار نجات بده يا نه ،ولی ديدم که نه !همين طور می چرخيد و می چرخيد.حتی نمی تونست بچره.شايد هم خودش متوجه نمی شد و من که داشتم از اين بالا بهش نگاه می کردم ،می ديدم که هيچ غلطی نمی کنه. وقتی ازش نااميد شدم ،رفتم يه لنگه کفش از اون نزديکی ها آوردم و يه گوله حرومش کردم.فقط يه گوله که کار خودش رو هم کرد و بدون اينکه زجر بکشه ،راحت شد.

نمی دونم آيا حق اين کار رو داشتم يا نه .ولی اين حق رو دارم که از کسی که داره از يک سوراخ بزرگتر، از اون بالا به من نگاه می کنه ،بخوام اگه هر وقت ديد به چنين دور باطلی دچار شدم و هيچ غلطی نمی تونم بکنم ،يه گوله حرومم کنه.فقط يه گوله ها ،نه بيشتر !





........................................................................................

Sunday, July 28, 2002

٭
هر دم از اين باغ بری می رسد !

طرح" سلامت جنسی جامعه " که در شواری اجتماعی وزارت کشور مطرح شده بود ،به دليل مخالفت علمای حوزه های علميه و شوراهای فرهنگی زنان معوق مانده است.

طرح سلامت جنسی جامعه با رويکردی به زنان ويژه در جلسه شورای اجتماعی وزارت کشور متشکل از 23 عضو ،مطرح شده بود، اما با مقاومت و تماس های مکرر برخی که با حساسيت دينی و مذهبی به مسئله نگاه می می کردند ،مواجه شد."
...
"برخی طرح اين مسائل رو نوعی پرده دری می دانستند ،اما مسائل اين چنینی از واقعيت های جامعه است و چسم بستن بر روی آن مشکلی را حل نمی کند"
منبع : حيات نو ،پنج شنبه 3 مرداد

تا حد زيادی بدون شرح !
علمای حوزه که خوب عذرشون موجه است،ولی خيلی دلم می خواد دلايل شورای فرهنگی زنان رو واسه رد اين طرح بدونم. فکر کنم که تو اين مملکت همچنان تعصب و حماقت جزء وافرترين و ارزونترين کالاها هستند.





٭
اگه خوابت ببره ،من بيدارم.

گاهی اوقات که خودم رو گم می کنم و نه تو دايره صفر و نه رو شاخ يک و نه تو مودم کامپيوترم و نه پشت پوسترهای اتاقم و نه تو سطل آشغال و نه تو جيب خودم و نه تو آغوش گوگوش (!)، پيدا نمی کنم و پليس 110 هم از پيدا کردنم نااميد می شه ،يهو می بينم تو هوا رو نتهای اين آهنگ نشستم و دارم نت سواری می کنم.

شبی با خيال تو همخونه شد دل
نبودی، نديدی چه ويرونه شد دل
نبودی ،نديدی پريشونی هامو
فقط باد و بارون شنيدن صدامو

آره ،
تو بايد بخوابی ،آخه کم خوابی يه تهديد بزرگ واسه سلامتی آدمها محسوب می شه.من نگران اينم که کم خوابی زير چشاتو گود بندازه.
من بايد بيدار باشم .انقدر که خوابت ببره و اون وقت بتونم راحت و بی دغدغه نگات کنم.وقتی که ديگه برق چشات ،اذيتم نمی کنه.وقتی که لازم نيست آماده باش ، دلهره اينو داشته باشم که کی چشاتو به طرف من برمی گردونی و من مجبور شم نگام رو از چشات بگردونم.تو اين موقعها که می خوابی ،ديگه چشات مثل شلاق های بی رحم به چهره م نمی کوبند ،مثل لالای پرنوازش يه پر لطيف می شند.فقط فرقشون با لالايی های ديگه اينه که آدم رو خواب نمی کنند.

تو بايد بخوابی که ماه خجالت نکشه و واسه چند ساعت هم که شده ، از تو سوراخش در بياد و دنبال کسی بگرده که خودش رو تو دلش جا کنه.
من بايد بيدار باشم و گهگاهی يه گوشه نگاه بهش بندازم و اينطوری اميدوارش کنم که هنوز يک ماهه !

تو بايد بخوابی .مبادا تو شب صداهای غريبی بشنوی که برات ناآشناست.صداهايی که ممکنه آرامشت رو بهم بزنه و چون معنی شون رو متوجه نمی شی ،احساس تنهايی کنی .
من بايد بيدار باشم تا اين صداها رو بشنوم.صدای آشنای شب رو .دلم خوش باشه که بين اين سوته دلا تنها نيستم.خيلی ها به درد من دچار هستند.

تو بايد بخوابی و فردای روشن و موفقت رو تو خواب ببينی و به اين فکر کنی که چگونه بايد اون رو بهتر بسازی.
من بايد بيدار باشم و به گذشته خودم فکر کنم که تو خواب گذشت و به امروز بينديشم که خميازه کوتاه پس از اون خواب بلند بود و به فردا که چرا بايد زندگی کنم؟

من بايد بيدار بمونم تا اگه يهو غم ،اين مهمون ناخونده اين طرف ها پيداش شد ،خودم پيشقدم شم و برم بيارمش تو خونه دلم و بهش خوشامد بگم .مبادا هوس کنه که در خونه تو رو بزنه.شايد ندونه که دل تو کوچيکتر از اين حرفهاست که بتونه از اين هيولا پذيرايی کنه.شايد ندونه که تو خوابی و نمی تونی مهمون قبول کنی.

تو بايد بخوابی تا به اين فکر نکنی که گاهی اوقات شبهای يه نفر رو از خاطراتت پر می کنی.
من بايد بيدار بمونم تا به اين فکر کنم که سهم من از تو چی بود؟ نکنه همين که :

غمت سرد و وحشی
به ويرونه می زد
دلم با تو خوش بود و
پيمونه می زد.





........................................................................................

Saturday, July 27, 2002

٭
طرح تاسيس خانه های عفاف تدوين شد

امروز تو حيات نو اين خبر جالب انگيزناک رو خوندم .
"روزنامه همشهری به نقل از نشريه يالثارات از تشکيل خانه های امن يا عفاف(!!!) توسط چند نهاد رسمی خبر داد.اين نشريه همچنين مخالفت شورای فرهنگی زنان با اين طرح را اعلام کرد.اين روزنامه درباره اين طرح گفت که موسسه مذکور با ثبت مدت و دريافت اجرت سنت اسلامی متعه (ازدواج موقت)را جاری خواهد کرد و متقاضيان را به هتل ها (!!!)معرفی می کند.

افراد تحت شمول يا کسانی که حق استفاده از خانه های عفاف را دارند ،به اين ترتيب اعلام کرد :
1 – بانوان بی سرپرست و همسر از دست داده !
2 – بانوانی که نمی خواهند همسر دائمی مردی باشند ،ولی حاضر به ازدواج موقت و کوتاه مدت هستند!!
3 – دانشجويان و محصلانی که امکان ازدواج دائم برای آنها نيست!!!
4 – مردانی که به دلايلی کسی با ايشان ازدواج نمی نمايد!!!!
5 – مردانی که زنانشان مشکلاتی از قبيل طولانی شدن مدت بيماری دارند!!!!!
6 – افرادی که دائم السفر و دور از عيال خود به سر می برند!!!!!!
(مشمولين قضيه هر چی به آخر نزديک تر می شند ،شيک تر و قابل ترحم تر می شند.دقت می کنيد؟ به خصوص اين مورد آخريش.دلم کباب شد براشون)"

بعد هم يه چيزهايی درباره مجريان اين طرح نوشته بود و هدف از تشيکل اين موسسه رو احيا سنت پيغمبر و مقابله با تهاجم فرهنگی استکبار جهانی (!!!) ذکر کرده بود.(ربط اينها به هم رو خودتون کشف کنيد ديگه .به سواد من که نمی رسه!)
آخرش هم درباره واحدهای اين موسسه صحبت کرده بود که عبارتند از
1 – واحد مددکاری و تشخيص.
2 - واحد بهداشت و درمان .
3 – واحد مشاوره ازدواج(همسريابی)
4 – واحد صدور گواهی ازدواج موقت.
5 – واحد ارجاع به هتل
که درباره آخريش نوشته بود :"معرفی هتل ها و ارائه نشانی آنها به زوجين!"

سيستم رو حال می کنيد تو رو خدا.کاديلاکه .حالا هی بگيد اين نظام به خواستهای جوونها اهميت نمی ده. مشکلات شکمتون که با تبعيت از اصلاحات موعود يک شخصيت ويژه قابل حله و اين هم از زير شکمتون!! چيز ديگه ای هم مگه می مونه؟ هان ؟
به هر حال جوانان غيور بشتابيد .بخوريد و بياشاميد.ولی ضايع نکنيد!!! ;)

بگذريم. البته اين موضوعهای اجتماعی خيلی پيچيده تر هستند که بشه با يک نوشته يا مقاله واسشون راه حل داد.اون هم واسه من که سواد و تخصصش رو ندارم.جدا از اين بايد از ديدهای مختلف بهش نگاه کرد.
به نظر من اين طرح هم با وجود نقاط ضعف زيادی که داره ،از يه نظرهايي می شه گفت قابل مطالعه است !!!

اين قبول که جامعه امروزی ما به هيج وجه از نظر فرهنگی نمی تونه اين موضوع رو هضم کنه.
اين قبول که نهادينه کردن يک رابطه پيچيده مثل ارتباط دو انسان از جنس مخالف با همه پيچيدگی ها و ظرافتهايی که داره،و تبديل اون به شکل يک رابطه که با ثبت نام در چند تا کاغذ و صدور دو تا گواهی و اجاره کردن چند تا هتل (که نقش مکان رو بازی می کنند)يه جور ساده کردن مسئله به شکلی ساده لوحانه است.
اين قبول که نگاه کردن يک مرد به طرفش به عنوان يک منبع موقت برای تخليه و نگريستن زن به طرف مقابلش به عنوان کسی که به طور موقت خرج زندگيش رو می ده ،خيلی چندش آوره .
اين قبول که اين خانه های به اصطلاح عفاف ماهيتا با چيزی که همين نظام اونها رو به اسم خانه فسادمی شناسه ،شايد فرق چندانی نداشته باشه.فقط اسمشون رو پاستوريزه و اسلاميزه کرده و يه خورده سرويس مدرن (مثل استفاده از هتل!!!)بهش اضافه شده.

ولی اگه چند لحظه عينک واقع بينی به چشمامون بزنيم ،شايد بتونيم يه سری چيزهای ديگه رو هم ببينيم.

اول اينکه اينها صريحا اقرار کردند که قوانينشون حتی از قوانين و احکام بدوی اسلامی که واسه عربهای وحشی 1400 سال پيش وضع شده بود ،متحجرتر بودند. حداقل اونها بديهی ترين نيازهای انسان رو ناديده نمی گرفتند .فقط به شيوه ای که درخور جامعه وحشی و باده نشين خودشون بود ،واسش راه حل می دادند.حالا اينها هم بعد از مدتها رفتند يه خورده چشمهاشون رو باز کنند و واقعيتهای جامعه رو ببينند.پس يه جورايی رشد کردند!منتها شعورشون نرسيده که اون قوانين بدوی رو نمی شه همينطور يه راست کپی کرد و واسه يه جامعه که داره تو قرن 21 زندگی می کنه ،پياده کرد.

دوم اينکه اگه يه نهاد مدنی وجود داشته باشه که بتونه اين روابط زيرزمينی و درخفا رو قانونمند کنه ، مطمئنا تضييع حقوق زنهايی که واقعا از روی احتياج تن به اين کارها می دند ،گسترش بيماريهای مربوط به اونها و متولد شدن کودکان بی سرپرست در جامعه رو کمتر می کنه.

اين يه واقعيت زشت و نفرت انگيزه .ولی فکر می کنم ارائه همين راه حل (که مطمئنا بهترين راه نيست)خيلی بهتر از اينه که ما چشمهامون رو دربرابر واقعيت های موجود در جامعه ببنديم و بريم پشت ميزهای عريض و طويل بنشينيم و با شکم های انباشته و زيرشکم های آباد شده و چهره های بزک کرده و تيپ های واکس زده ،يه سری نسخه واسه مردم بدبخت جامعه بپيچيم که فقط تو محيط خلاء بشه بهش عمل کرد. مطمئنا زنی که واسه سيرکردن شکم بچه های خودش تن به خودفروشی می ده ،ايده های فمينيستی غیرعملی ما رو دوزار هم نمی خره!

سوم اينکه حرف زدن تو اين محيط فمينيستی کارحضرت فيله.من که خيلی می ترسم !پس شتر ديدی ،نديدی ;)






........................................................................................

Friday, July 26, 2002

٭
نمی دونم کجا بود خوندم که خاستگاه ناب ترين جکهای فارسی دوجا بيشتر نيست، يکی خوابگاههای دانشجويی و ديگری تو سربازخونه ها و پادگان ها.
اين هم چند نمونه از اونهايی که اين اواخر تو نشريات دانشجويی ديدم :

"بياييد شاديهايمان را با هم تقسيم کنيم"

   وعده ما سر جلسه امتحان

اصل بقای پروژه :
"هيچ پروژه ای ايجاد نمی شود و هيچ پروژه ای از بين نمی رود، فقط از دانشجويی به دانشجوی ديگر منتقل می شود!"

"حاضر زدن در کلاس
انجام انواع تقلب
پاس شدن هر گونه امتحان
پيدا کردن شماره اساتيد در اسرع وقت!
تحويل سوالات امتحان در محل !!"
       "پيمانکاری دانشکده"

غيرممکن
نيم ساعتی می شه که چشم به در دوخته ايم تا استاد محترم تربيت بدنی تشريفشون رو بياورند که بالاخره بعد از کلی آويزونی، يک عدد شکم از در می آيد تو و بعد از آن هم يک عدد بدن چسبيده به همان شکم. وقتی فهميديم استاد محترم قبلا بدن سازی کار می کرده، جواد گفت :
"احتمالا يک مثبت منفی تو برنامه غذاييش اشتباه شده!"

بی خيال
"اعلاميه زده اند، اردوی همدان-کرمانشاه. جوگير شديم و هشت هزار تومان پياده شديم . به خيالی فقط دوربين برداشتيم و خوارکی هيچ چيز. وقتی اتوبوس دخترها را بردند کرمانشاه و ما رفتيم همدان، احساس کرديم که به مقادير متنابعی سوسک شديم!"








........................................................................................

Thursday, July 25, 2002

٭
وقتی روزا به هر دليلی تو بين مردم بيرون هستم ،هميشه يه چيزی هست که عذابم می ده.خودم هم از اين احساسم ناراحت هستم و ازش می ترسم.ولی از خودم که نمی تونم پنهان کنم ديگه.يه جورايي حماقت رو تو چهره هاشون و ابتذال رو تو کارهاشون می بينم.

حرص زدنها و دعوا و نزاعهاشون تو طول روز واسه يه لقمه نون، منو دقيقا ياد صحنه های حس برتر و تنازع بقاء حيوونها می اندازه.

شنيدن بحث های مسخره ،حساسيت های پوچ ،دغدغه های واهی ،خنده های بی معنی و روابطی که بر اساس سود و منفعت شکل گرفته .

ديدن مردايی که مدام نگاههاشون با پروپاچه خانومها درگيره ،حالا ممکنه در همون حال دستشون رو با يک حالت رمانتيک در دست عيال محترمه گذاشته باشند

ديدن خانومهايی که سعی می کنند وجود پوچ و تو خالی شون رو با به نمايش گذاشتن برجستگی ها و فرورفتگی های اندامشون و آرايشهای تند و زننده جبران کنند.

ديدن يک عده آدم بيکار که تو پاساژهای خيابون وليعصر دنبال گمشده هاشون می گردند و سعی می کنند اينطوری خودشون رو با تمدن و تجدد روز، همگام نگه دارند.

آدمهای زيادی رو ديدم (حتی بين جماعت تحصيلکرده و با تحصيلات نسبتا عاليه!) که واسه آغاز کردن زندگی شون حتی واسه انتخاب خوشبو کننده توالتشون کلی زحمت می کشند و اينطوری سعی می کنند که پوچی زندگی شون رو با اين ظواهر و زرق و برق ها جبران کنند. ولی اگه تموم خونه شون رو زير و رو کنی ،يک کتابخونه و حتی يک دونه کتاب (غیرتخصصی) پيدا نمی کنی.مدرک و پرستيژش رو که گرفتند،بای بای کتاب و کتابخونی!

گاهی اوقات فکر می کنم که اين شايد از خصوصيات حامعه بسته ما باشه.وقتی همه بهونه های زندگی رو از آدم می گيرند ،خب آدم مجبوره به اين چيزهای مبتذل پناه بياره .وقتی نمی گذارند تو هوای آزاد راحت حرفت رو بزنی ،مجبور می شی که بری تو پيت فس فس کنی و اينطوری اعلام وجود کرده باشی.ولی باز هم شک دارم.آدم نمونه زندگی های جوامع مرفه و آزاد رو هم ديده.تو فيلمها.از شنيده ها.اگه دقت کنی ،می بينی که اونها گاهی اوقات زندگی ها شون توخالی تر از ماست.ظاهرا هر چی آدمها بی دردتر باشند ،کار و کردارشون مبتذل تر و بی معنی تر می شه.

من نمی خوام(و نمی تونم) که واسه اينها يک رسالت درخور تو زندگی تعيين کنم .اگه خيلی زرنگ بودم ،همين کار رو واسه خودم می کردم که بعد از اينهمه سرگردونی هنوز يک معنی درست واسه زندگی کردنم پيدا نکردم!هرکی حق داره که بر اساس ارزشهای خودش زندگی کنه. ولی خداوند انقدر حماقت(شايد هم شعور ؟!) هم بهم نداده که خودم رو با اين چرنديات مشغول کنم.کاش لااقل خودم رو طوری بار می آوردم که از ديدنشون حرصم درنياد.


همين احساس نامساعد ،ميل منو واسه دم خور شدن با آدمهای اطرافم کم می کنه.به جرات می تونم بگم که تو عمرم حتی يک دوست و آشنای(حقيقی) نداشتم که بتونم بگم طرز فکر و گروه خونيش به من می خوره و می تونم باهاش قاطی بشم.
نفس کشيدن تو محيط وبلاگها اين حسم رو تشديد کرده.مدتها می شه که تو هيچ بحثی که گاه و بيگاه تو بين بچه ها تو شرکت پيش مياد ،شرکت نکردم.نسبت به قبل خيلی ايزوله تر شدم.انگار عادت کردم که با آدمها فقط از طريق نوشته هاشون رابطه برقرار کنم!

ترسم از اينه که اين از يک انحطاط اخلاقی تو شخصيتم حکايت بکنه.خودبرتربين و خودخواهی ولی خودم رو که نمی تونم گول بزنم.می تونم؟

نمی دونم ،شايد اين از ذات روزمرگی کارها حکايت کنه.شايد اونها هم همين احساس رو نسبت به من داشته باشند.شايد اين به خاطر زشتی نقابهايی باشه که وقتی می خوايم بريم بيرون ،به صورتها و شخصيتمون می زنيم.شايد اگه آدمها رو بدون نقاب ببينی ،وضع فرق بکنه.مثلا تا حالا نشده که حتی يک وبلاگ رو بخونم و از شخصيت نويسنده ش بدم بياد.ممکنه که زياد برام جالب نباشه،ولی اينطور نيست که از شخصيتش بدم بياد.نمی دونم. آدمهای جامعه رو که تجزيه می کنی و شخصيت هر کدوم رو که دقيق (و نه با قالبهای روزمره) بررسی می کنی ،می تونی زيباييهای زيادی از هر کدوم استخراج کنی .ولی وقتی اونها رو توکل جامعه در نظر می گيری ،همه چيز رو زشت و مبتذل می بينی .شايد قضيه همون اصطلاحی هستش که معلم عربی يک کلاس خطاب به بچه های کلاس می گه که :

"تجزيه شون خيلی خوبه ،ولی مرده شور اين ترکيبشون رو ببرند!!!"





........................................................................................

Tuesday, July 23, 2002

٭
اين شعر خوشگل رو فراموش کرده بودم که ديشب بگذارم ! و باز هم شاملو :

با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چاه گفتم
تو راه دراز
به اسب سيا گفتم
بيکس و تنها
به سنگای را گفتم

با راز کهنه
از راه رسيدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی


به نظر شما ثقيل ترين و ادبی ترين واژه تو شعر بالا کدومه؟فکر کنم يه بچه سه چهارساله هم بتونه اين شعر رو راحت درک کنه!
قابل توجه کسايی که زیر فشار ادبيات و واژه های ثقيل شهيد می شند تا بتونند يه متنی بلغور کنند که مثلا از نظر ادبی غنی باشه !





٭
اين و بالايی ،تقصير بلاگره بخدا





٭
تو هم مث من خوابت مياد بلاگر ؟!





٭





به ياد الف. بامداد
امروز سالگرد درگذشت شاملوی بزرگه.من حس می کنم که چيز زيادی از حرفها و روح بزرگش رو نتونستم بشناسم.تنها ارتباطم با اون همون همراه شدن با احساسات و دردهای آشکار و پنهان روحش در شعرها بوده که گاهی اوقات عظمت زيادی به شبهای من می داد.شاملو رو من با دردها و حسرتهايي که برای آزادی داشت،می شناسم.اونجا که می گفت :

هرگز از مرگ نهراسيده ام.
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد.


در تمام طول عمرش اين هراس رو با خودش داشت.هراسی که باعث می شد هم برای رژيم گذشته يه عنصر غيرقابل هضم باشه و هم برای رژيم فعلی.
شاملو رو من با احترامی که برای انسان قائل بود ،می شناسم .ابرانسانی که تو شعرهاش تصوير می کرد.انسانی که بايد از آدميزادی بگذره و به آدميت برسه :

چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پيراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.


و بالاخره شاملو رو من با عاشقانه هاش می شناسم.عاشقانه هايي که يه جواريی فراجنسيتی هستند.تفاوتی نداره که اونها رو داری خطاب به معشوق زن می گی يا مرد.

آينه ای در برابر آينه ات می گذارم تا از تو ابديتی بسازم
وقتی شاملو اين عاشقانه ها رو برای آيدا می گه،آدم بی اختيار نمی دونه دلش می خواد که جای آيدا باشه يا جای سراينده اين اشعار زيبا.چرا که به قول خود شاملو :
برای زيستن دو قلب لازم است ،قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستت بدارند.

اين به نظر من يکی از زيباترين و پرمعنی ترين عاشقانه های شاملو ست که فقط خودش می تونسته اينو گفته باشه.و من ،خودم هم نمی دونم که چقدر اين شعر رو می فهمم و دوستش دارم !

من بهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
ميون جنگلا طاقم می کنه.


تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگی
مث شب

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو.
تازه ،وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
بايد
راه دوری بره تا دمِ دروازه روز-
مثِ شب گود و بزرگی
مثِ شب.

تازه روزم که بياد
تو تميزی
مث شبنم
مث صبح.

تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململِ مِه نازکی .
اون ململ مه
که رو عطر علفا ،مثل بلاتکليفی
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات


مث برفايی تو
تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه
مث اون قله مغرور بلندی
که به ابرای سياهی و به بادای بدی می خندی...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
ميون جنگلا طاقم می کنه.





........................................................................................

Monday, July 22, 2002

٭
از وبلاگ کی باران می رسد :

٭ نمی دانم این جمله از کیست ، ( به گمانم در "طرحی از یک زندگی " خوانده بودمش) که می گفت ، عرفان علی - نه چون عرفان مولانا و عرفان قدیمی ایرانی - عرفانی ست بر سه رکن :
در خویش فرو رفتن
از خویش فرا رفتن
و از اوج عرش ، به میان خلق باز آمدن...

و شاید این جمله راهم شد ،
و شاید شعار!

٭ قرن ها گفتيم : خواستن ، توانستن است
حال آن که : خاستن ، توانستن بود!!!!

اين هم خيلی خوب بود.

آقا بارون رسيده ،کجای کاری ؟اميدوارم که اين موقع شب خواب نباشی تا بتونی زمزمه شبونه ش رو بشنوی.





٭
برای من بی توجهی يکی از بزرگترين توهين هاست.بخصوص اگه اين بی توجهی از طرف اونهايي باشه که آدم دوستشون داره، ديگه غيرقابل تحمل می شه.خودم هم اگه بخوام آخر توهين رو به يه نفر بکنم ،سعی می کنم که خودم رو نسبت بهش بی توجه جلوه بدم!!!
خيلی سعی کردم که اين رو به يه نفر بفهمونم.اما ظاهرا مفهوم خود اين جمله هم مشمول همين بی توجهی قرار می گرفت !






........................................................................................

Sunday, July 21, 2002

٭
وای باران ،وای باران،
شيشه پنجره را باران شست
.

بارون يکی از معدود چيزهايي هستش که جزئی از اين دنياست ،ولی انگار از جنس اين دنيا نيست.اين باشه برای بارون و همه اونهايي که مثل بارون هستند :

بارون ، تو دوست داشتنی هستی ،اگه نم نم بباری يا وحشي.
بارون ، تو به ياد موندنی هستی ، اگه عمرت کوتاه باشه يا بلند.
بارون ،تو منو از خودت پر می کنی ، اگه خوشحال باشم يا غمگين .
بارون ،تو پرمعنی هستی ،اگه رو سبزه بباری يا کوير.

افسوس که الان بايد حسرت اينو خورد که هيولای سقف منو از حس کردنت محروم می کنه.راستی کسی می دونه چرا خونه ها بايد سقف داشته باشند؟برای اينکه اگه يه روز بارون اومد ،خيس نشند خدانکرده ؟!
بايد الان نگران اين بود که اين بوی نمت تا کی باقی می مونه!هر چند باکی نيست.همين لحظات بودنت انقدر شورانگيزه که همه اون تشنگی ها و انتظارهای بعدی رو تحمل پذير می کنه.
اون موقعی که می خوام نيستی.نميای.ولی وقتی ميای ،کلی چوکاری می کنی و منو نوارش می کنی که اون نبودن هات رو هم جبران می کنی .
می دونی از اين نظر مثل کی هستی ؟
مثل خدا.
ديگه مثل کی ؟!
اوهوووووووم.خوشم مياد که می فهمی.

از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست.





٭
امروز تو خبرها بود که پيکرهای حدود 500 تا از شهيدان آزاده(ترکيب جديد : اسيرايی که در زندونهای عراقی ها شهيد شدن) رو تو مرز خسروی تحويل گرفتند و جسدهای حدود 1200 نفر از عراقی ها رو تحويل دادند. (واسه ما پيکر پاک بود و واسه اونها جسد.اگه احيانا واژه لاشه رو هم جايی ديديد،تعجب نکنيد! ) ديگه يه جوری صحبت می کنند که انگار يه خورده خيار دادند و خربزه ستوندند.

هر چند انقدر از اين مبادلات اتفاق افتاده که کسی حال و حوصله نداره بهش گوش بده، ولی واقعا حتی تصور حال و روز بازمونده های اينها واسه آدم دشواره.بعد از عمری انتظار کشنده بايد برند تابوت عزيزشون رو تحويل بگيرند. من خودم قبلا پای صحبت دوتا از اسيرايی که برگشته بودند ،نشستم.واقعا وضع فجيعی داشتند تو زندونهای عراق.البته مطمئنا وضع اسيرای عراقی تو ميهن مقدس ما هم بهتر نبوده!
اين دوتا رژيم مفلک و بی آبروی همسايه ،روی همديگه رو تو کله شقی و مردم آزاری بردند.آخه يکی نيست به اينها بگه که 8 سال تو سر و کله همديگه زديد.اولها عراقی ها می خواستند بياند تا خود تهرون رو تصرف کنند.بعد هم که اونا کوتاه اومدند ،اين طرفی ها گفتند که ما می ريم و خود کربلا رو فتح می کنيم. حالا که هيچی واستون نمونده، چرا اين اسيرای بدبخت رو گروگان گرفتيد.هنوز خدا می دونه که چند هزار تا اسير هر کدوم تو زندونهاشون نگه داشته باشند.هر وقتی هم تقی به توقی می خوره و يه سری آمار واسه همديگه منتشر می کنند که آره آقا ،هنوز کيسه ما از شما پُرتره!!!

من نمی دونم .واقعا نمی دونم که معجون قدرت چه خاصيتی داره که اکثر آدمها وقتی يه جرعه ازش می خورند ،خون آشام می شند.حالا می خواد قبل از اون امامزاده بوده باشند يا جلاد !

يکی نيست به من بگه که آقا جون ،
اگه اين حرف سياسی می زنه ،خب شبحه و دست آدما بهش نمی رسه!
اگه اين پته شون رو روی آب می ريزه ،خب کارش درسته!
اگه اين يکی گير می ده بهشون ،خب اون ور آبه!
تو که بال نداری ،پس ...





........................................................................................

Home