...
"Once I was so lonely
that I mailed myself a letter
telling me
"I was great"
and signed it
form Johny Depp"
۱۳۸۴ آبان ۱۹, پنجشنبه
۱۳۸۳ خرداد ۲۹, جمعه
به شريعتی و پروژه او به اشکال متفاوتی می توان پرداخت... اما ظاهرا نمی شود او را به روی خود نياورد. او همچنان هست. چه به عنوان علت العلل شوربختی های ما، چه به مثابه طبيب جمله علت های ما...
************************************************
بسياری از پيرترها هر وقت ياد جوانی شان می افتند، ياد شريعتی می کنند. برخی با نوستالژی، عده ای با خشم :
""برخی خشن بوده اند و بيزار از اين همه خشم بياد می آورند که شريعتی آنها را جنين خواسته بود. برخی متشرع بوده اند و امروز سرخورده از آن به ياد می آورند که دست پرودگان او بوده اند. برخی صوفی مسلک بوده اند و به ياد می آورند که شريعتی آنها را به زندگی خوانده است. برخی تندرو بوده اند و به ياد می آورند که شريعتی به آنها گفته برای عمل کردن هيچ وقت دير نيست. بی مايه فطير است. برخی بی دين بوده اندو به ياد می آورند که شريعتی آنها را به صراط مستقيم دعوت کرده است. کسانی سر در روزمرگی داشته اند و به ياد می آورند که شريعتی جشمانشان را به ديگری و سرنوشت او باز کرده است. برخی با حج شده اند حاحی. کسانی با پس از شهادت شده اند چريک. قليلی با پدر، مادر، ما متهميم سر برداشته و به جنگ با سنتهای موهوم برخاسته اند. بسياری با امت و امامت شده اند سربازان نظام ولايی. به نام حسين وارث آدم برخاسته اند و به يمن مذهب عليه مذهب پشت کرده اند به قدرت. هستند کسانی که با هبوط افتاده اند به کوير تنهايی و خلوت و سالها سر در گفت و گوهای تنهايی خود دارند. همه اين تجربه های زيست شده، به رغم تفاوت ها و گاه تناقضات تراژيکی که با يکديگر دارند در يک چيز مشترکند و آن حرکت است، جابجا شدن. از نقطه ای به نقطه ای رفتن. جرکتی که زاييده دلهره و اضطراب در جان و روان افراد بوده است. ميل به متفاوت بودن، آن قبلی نبودن. جور ديگری بودن. بد و خوبش موضوع ديگری است. نفس بودن، نه فقط نفس کشيدن. شدن، نه ماندن.
*******************************************************
انديشه شريعتی يک امکان است. يک دعوت است. لم ندادن در هيچ قطعيتی. طرح مدام از کجا معلوم است. تلنگر است. آدم ناراضی اما اميدوار بار آوردن است. به هيچ صراطی مستقيم نشدن است و در جستجوی راه هايی که روندگان آن کمند. انديشه اقليت است، مشکوک به هر اکثريتی. مشکوک به هر مد و آلامدی، چه متشرعانه، چه عالمانه، چه روشنفکرانه.
همين است که برای بقای خود هيج نيازی به اجماع ندارد.
بخشهايی از مقاله "شريعتی، مرتد يا منحط"، سوسن شريعتی، روزنامه شرق
۱۳۸۳ خرداد ۸, جمعه
و نوشته های بزرگمهر شرف الدين تو بخش گزارش ويژه چلچراغ رو دوست دارم. از انتخاب سوژه هاش و فضای فکری و طرز بيانش. هر چند خيلی ها او رو به تقليد از سبک ابراهيم افشار متهم می کنند، ولی من فکر می کنم با فرض صحت اين ادعا، وارث بحق و شايسته ای برای ابراهيم افشار هستش(و اين شايد تنها دليلی باشه که هنوز واسه خريدن چلچراغ پول می دم)
"ما قربانی تحريم های رسانه ای و دروغ های مطبوعاتی و سانسورهای خبری نيستيم. ما قربانی تنبلی و کرختی مزمنی بوده ايم که انگار از ابتدای تاريخ در کالبدمان وجود داشت تا روزها مغول ها دار و ندارمان را ببرند و ما شب ها سر زير کرسی هايمان فرو بريم و نفرين هايمان را فوت کنيم. که بخوانيم و از اينکه می دانيم به خود بباليم.
ما با شنيدن خبر افتتاح، تعطيلی، افتتاح مجدد يک فرودگاه حتی زحمت فرستادن يک ايميل هم به خودمان نداديم. درست در ماهی که طرفداران حقوق بشر در اعتراض به ژاک شيراک، ميل باکس سفارت های فرانسه را با ايميل های خود ترکاندند!"
۱۳۸۲ اسفند ۱, جمعه
نه ، من هرگز نمی نالم . قرنها ناليدن بس است. می خواهم فرياد کنم. اگر نتوانستم ، سکوت می کنم. خاموش مردن بهتر از ناليدن است. ناليدن فرزندان ماکياولی پير را مغرور می کند.
سکوت نوميد و غمرنگ مغرب آرام و سنگين پيش می آيد و مرا همچون «سايه ی آواره ای در اين کوير» ، در خود محو می کند و آفرينش باز در اقيانوسی از شب غرق می شود و شب چنان بر عالم می نشيند که گويی هيچگاه برنخواهد خواست.
(هبوط در کوير ، قسمت معبد ، صفحات 495 و 497 )
--------------------------------------------------------------
به جای آنکه به تاريکی لعنت بفرستيد ، يک شمع روشن کنيد. (کنفوسيوس)
۱۳۸۲ بهمن ۲۴, جمعه
از 2 دی که آقا رضا رفته « خدمت » تا امروز که 24 بهمن هستش 52 روز می شود ... پس منطقی است که منتظرش باشم ... امیدوارم که باهام تماس بگیره ... می خواهم امانتی را بگردانم ...
-------------------------------------------------------------------------
(( نمی توان کمال بشری را با کمال فنی جمع کرد. اگر یکی از این دو را می خواهیم بایست دیگری را فدا کنیم ))
{ ارنست یونگر . زنبورهای شیشه ای . ذکر شده از کتاب «عبور از خط» ترجمه جلال آل احمد }
شما چه فکر می کنید ؟
۱۳۸۲ بهمن ۱۸, شنبه
البته من اهل كوير نبوده ام و نيستم ، زادگاهم و موطنم شهر است ، اما آنچه ديده ام كوير بوده است و هيچستاني فراخ . گلزار و گلستان را همه هيچ ديدن و كوير ديدن ، كويري بودن ، نامش چيست ؟ بدبيني ؟ اگر بدبيني است ، پس اميد در من چيست ؟ از كجا آمده است ؟ آيا از بدبيني آمده است ؟ مگر بدبيني باعث يأس ، افسردگي و كناره گيري نمي شود ؟ پس اميد من از كجاست ؟ پس آيا
بدبينم ؟
كوير جاي ايستادن و ماندن نيست ، نقطه ي قوتش هم همين است ، تو كه به كوير رسيدي
نمي تواني در آن بماني ، بايد پيش بروي ، اگر بماني مي سوزي و نابود مي شوي . وقتي ابتداي كويري ، بايد شروع كني كه پيش بروي ، شايد تنها ، نه حتماً تنها ، هميشه انسان در كوير تنها گير مي افتد و خودش تنها بايد طي راه كند.
پيش رفتن و پيش رفتن و مدام خسته شدن و خسته شدن و مدام اميد را از دست دادن و مأيوس و دلسرد شدن و دوباره عزم را جزم كردن و به راه افتادن با همان اميد اوليه ، با همان عطش اوليه براي جستجوي سايه درختي ، چاه آبي و در عوض همه ي اينها سراب ديدن . براي جستجوي آبادي اي رفتن و آنگاه خراب آباد ديدن ...
و هي بايد بروي ... بايد بروي ، تا كجا ؟ تا چه زماني ؟ ... تا جايي و زماني كه اميدي هست و ... آنگاه كه از رسيدن به جايي مأيوس شدي و ديگر باور كردي كه همه جا كوير است ، باز هم بايد بروي ، اين بار كجا ؟ بايد خودت بسازي آنچه را كه مي خواستي ، آنچه خواستي يافت نشد پس بايد خودت بسازي و تازه اول راهي و خسته ، اما بايد ادامه دهي ... كوير جاي ايستادن نيست ...
« من تا آنجا آمده ام كه اين مرتع آباد زندگي را كه در آن مي چرند و مي خرامند كوير
ديده ام ، مولوي از اين مرحله گذشته است و بر اين كوير مرتع آباد يك زندگي را ساخته است ، كاشته و رويانيده است ... »
۱۳۸۲ بهمن ۱۵, چهارشنبه
اگر بهشتم جايي بود در آن سوي مرگ و آخرتم جهاني در آن سوي دنيا ، راه روشن بود و مي رفتم و مي دانستم چگونه بروم و مي پرسيدم كه چگونه بايد رفت اما دنياي من خود منم ، همين كه اكنون هستم و آخرتم ، بهشتم ، آنكه بايد باشم و ميان اين دو راهي است به درازاي ابديت ، چه مي گويم ؟ ابديت ، لايتناهي راهي است كه هرچه مي رويم به انتها نمي رسيم اما اين راه چنان است كه هرچه مي رويم طولاني تر مي شود و هرچه نزديك تر مي شوم دورتر و اساساً به اعتقاد من به سوي خدا رفتن اينچنين است .
(هبوط در كوير ، چاپ هيجدهم ، قسمت دوستان عزيزم ، صفحات 617 و 618)
۱۳۸۲ بهمن ۱۲, یکشنبه
۱۳۸۲ بهمن ۹, پنجشنبه
ـ «مردم» همه ناچار نيستند «آبادي» را ترك كنند و سر به برهوت وحشت و حيرت كوير بگذارند. بايد با مردم صميمي و صادق بود و از هم آغاز صاف و پوست كنده گفت كه : « راه نيست ، بي سويي حيرت است و سرزمين مصيبت و آتش و عطش ! طوفان خيز و بي اميد و پايان ناپذير ! تنهايي و سكوت و وحشت . با زميني كه گياه از سر برآوردن مي هراسد و هوايي كه ، از دهانه ي كف آلود و جوشان خورشيد ، به دوزخ گشوده مي شود و تو ، با پاهاي نازكت كه نه براي «رفتن» ـ براي «بر حرير رقصيدن» ـ پرورده شده اند و با پيشاني لطيفت كه ـ نه براي آن است تا بر طوفان سپر شود ـ براي آن پرداخته شده است تا بر «شانه» اي تكيه كند ، و چهره ي ناز و پيكر ناز پرورد تنعمت ـ كه خواهش بوسه دارد و نياز نوازش ـ نه تحمل تندبادي كه صفير تازيانه اش به ديواره هاي افق مي خورد و سيلي رملهاي پريشاني كه از طوفانهاي جنون گرفته مي گريزند .... آري اي ... «خوشبخت» ! اي «در خويشتن آرام گرفته» ، اي «به خود، خو كرده » ! تو به زندگيت بپرداز ، غمها و شاديهاي «زيستن» ـ دنيا ـ تو را بس است ، آخرتِ «بودن» سخت و سهمگين است .
( گفتگوهاي تنهايي ، بخش دوم ، چاپ هفتم ، صفحه ي 1014)
۱۳۸۲ بهمن ۶, دوشنبه
به هر حال شما معتقديد كه بايد ميوه ي ممنوع را به «مردم» نداد ؟ يعني مردم نبايد به «خودآگاهي» برسند.
ـ چرا ، اما اول مردم ما بايد «آگاهي» پيدا كنند و سپس «خودآگاهي» ، به ياد داريد كه آدم ، در بهشت ( نه بهشت موعود ، اين بهشت زادگاه ، يك «باغ» است ، يك باغ طبيعي ) از همه ي ميوه ها برخوردار بود ، همه ي ميوه هاي باغ برايش مجاز بود ، همه نعمات باغ در دسترسش بود ، فقط يك ميوه بود كه برايش منع شده بود.
اما آدميزاده هاي سرزمين ما ، هنوز از اكثر ميوه هاي باغ محروم اند ، ميوه هاي «مجاز» ، برايشان «ممنوع» شده است ، ابتدا بايد در اين باغ ، داراي حقوق آميت شوند ، از همه ي ميوه هاي اين باغ برخوردار شوند ، در بهشت ، آدم شوند ، «ميوه هاي مجاز» را به دست آرند ، بچشند ، آنگاه به «ميوه ممنوع» خواهد رسيد ، مردمي را كه «آب قنات» ندارند، به جستجوي «آب حيات» ، در پي اسكندر روانه كردن و قصه ي خضر بر گوششان خواندن ، شيطنت بدي است . آنها كه «عشق» را در زندگي خلق ، جانشين «نان» مي كنند ، فريبكارانند كه نام فريبشان را «زهد» گذاشته اند. روشنفكران ! مسأله ي ما ، مسأله ي خوراندن «ميوه ممنوع» به آدمهاي اين بهشت نيست ، مسأله ، خوراندن «ميوه هاي مجاز» است.
( گفتگوهاي تنهايي ، بخش دوم ، چاپ هفتم ، صفحه ي 1017)
۱۳۸۲ بهمن ۳, جمعه
ببينيم كه خود شريعتي درباره «كوير» چه مي گويد :
(( كوير ، مي كوشد تا به ياد تو كه غرقه در آب و آبادي زندگي شهري ، آورد كه :
اي خو كرده به غربت ، غرقه در روزمرگي ، دنيا ، اي به صدها بند نياز چسبيده به خاك ! اي در بهشت بي دردي و نابينايي دل خوش كرده و خود را قطعه قطعه ، نواله ي سگهاي هار لحظه ها و نيازهاي دروغين كرده ، اي قرباني مصرف ! كالاي مصرفي مصرفهايت ! اي غربت ، زندگي بورژوازي و فلسفه مصرف ، عطش عزيزت را فرو ننشانند ! شعله ي عشق را در جنسيت فرو نكشند ، آب كم جو ، تشنگي آور بدست ! چه آرامش مرده و برخورداري مرداري ! عطش ، دغدغه ، عشق ، جدايي ، غربت ، بيگانگي از خويش ... همه يعني : « خودآگاهي » ! آنچه در آباديها از آدم مي گيرند ، در كوير مي توان بدست آورد. ))
( گفتگوهاي تنهايي ، بخش دوم ، چاپ هفتم ، صفحه ي 1032)
۱۳۸۲ آذر ۱۳, پنجشنبه
۱۳۸۲ مهر ۷, دوشنبه
۱۳۸۲ شهریور ۱۹, چهارشنبه
"به روی صحنه جز تکه ای حرير نازک چيزی تن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان عريان روی صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت. اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد. برهنگی بيماری عصر ماست. من پيرمردم و شايد حرفهاي خنده آور می زنم، اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسی باشد که روح عريانش را دوست می داری. بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگی، نترس اين ده سال تو را پيرتر نخواهد کرد، به هر حال اميدوارم تو آخرين کسی باشی که تبعه جزيره لختی ها می شود.
می دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگ جاودانی با هم دارند. با انديشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطيع خوشم نمی آيد…"
۱۳۸۲ مرداد ۳, جمعه

دريغا شيرآهنکوه مردا
که تو بودی
و کوهوار
پيش از آنکه به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی
اين جور مواقع، يا بايد به اين جادوی صدا و تصوير لينک داد و يه بار ديگه گفت زنده باد آينه دات ارگ.
يا بايد از خزانه اندوخته شده مايه گذاشت و به اين مطلب لينک داد (به عنوان معدود مطالب آرشيوم که هنوز برام معنی داره و دوستش دارم و حاضرم بهش لينک بدم!)
ولی...
شاملوی عزيز، نمی شه يه گوشه نشست و به آيدا در آينه نگريست، چرا که ابراهيم در آتش است.
شاملوی عزيز، از" مسافر چشم براهی های من" خبری نيست و از آن تلخ تر، "آنکه به در می کوبد شباهنگام، به کشتن چراغ آمده است"
شاملوی عزيز، حس عاشقانه ها و بلندپروازيهات نيست که امروز ارزشی بزرگتر و والاتر بنام آزادی در بند است.
مگه خودت نگفتی که
تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود
-آزادی!
مگه خودت دنيای" بوم و قلم مو و رنگ و شقايق و لب حوض و بشقاب خيار و آگاهی آب"ِ سهراب سپهری رو تو هياهوی اعدام ها و خفقان های دهه چهل زير سوال نمی بردی؟!
مگه به همين دليل نيست که مدتهاست تو اين پوستر، همونی که هميشه تو اتاقم جلوی چشممه، بغ کردی و مثل من منتظری. مثل همه ما منتظری و می گی :
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد ميشه خندون
يه شب ماه مياد...
آره، يه شب ماه مياد!
۱۳۸۲ خرداد ۲۸, چهارشنبه

پوران شريعت در کتاب طرحی از يک زندگی :
علی شخصيتی رمانتيک، علاقمند به مطالعه، حساس و بی اعتنا به زندگی داشت. اگرچه او تا اين زمان، از يک بحران عميق فکری، به مدد مولانا و دو زندان زودرس، رسته بود. خود وی روحيه آن زمانش را اين گونه توصيف می کند:
" در آن سالهای اول که تازه با هم آشنا شده بوديم، باهم همکلاس بوديم و هنوز پا به زندگی من نگذاشته بود، من چه بودم؟ جوانی بودم پير! جوانی بدبين و تلخ انديش و تنها و پاگريز و ناآرام و خطرناک و ماجراجو و سربه هوا و غرق در خيال. پدرم هميشه می گفت: "اين پسر من چه جور خواهد توانست زندگی کند؟ چه جور خودش را می تواند جمع و جور کند؟ بيچاره زن و بچه او چه خواهند کشيد. او غذا خوردنش را هم نمی تواند. بايد غذا به دهنش کرد. پول بلد نيست نگهدارد. روزی پنج تومان خرجش است و روزی 6-7 تومان گم می کند. خدا او را ساخته که بيندازدش گوشه زندان قزل قلعه و يک خروار کتاب بريزند دورش و يک قدح جلوش برای زيرسيگاری و يک شعبه اداره دخانيات هم دم دستش و والسلام!"
اما خلقيات من با او بسيار متفاوت بود. منطقی بودم و واقعگرا، دوستدار نظم و فعال و علاقمند به زندگی آرام. بخصوص بعد از ضربه ای که شهادت برادر دومم آذر، که درست مصادف با دوران جوانی من بود، خورده بودم، نياز شديدی به زندگی آرام داشتم...

خاطرات زندان
شريعتی را در زندان کميته مشترک ساواک و شهربانی با بعضی از دانشجويان سابق خود روبرو می کردند که شديدا تحت شکنجه قرار گرفته بودند و حتی بعضی از آنان را دربرابر وی شکنجه کرده بودند/
دکتر شريعتی می گفت شکنجه اصلی من هنگامی آغاز می شود که سرتيپ زندی پور(رييس زندان کميته) به سلول من می آيد و من مجبور می شوم با او بحث های علمی بکنم.
در نخستين برخورد، زندی پور از شريعتی پرسيده آيا تا بحال کسی را کشته است و شريعتی هم پاسخ داده بود : "بله، هابيل را"! زندی پور که نمی دانست شريعتی اين جمله را به شوخی و کنايه گفته است، از وی درباره هويت همدستانش سوال کرده و همين موضوع موجب خنده و مضحکه شده بود/
مقامات زندان در يک اقدام آشتی جويانه، به شريعتی اجازه داده بودند قبل از آزادی پدرش با وی ملاقاتی داشته باشد. علی شريعتی که از ديدن پدرش به وجد آمده بود، در برابر او زانو زده بود تا دستانش را ببوسد. محمدتقی شريعتی که بر اثر فشارهای روحی وارده قادر نبود پسرش را بشناسد، از اين جوان خواسته بود بايستد و تازمانی که علی خود را به پدر معرفی نکرده بود. او پسرش را نشناخته بود/
تنها در دو جاست که انسان لخت و عريان با خود روبرو می شود: يکی بستر مرگ است و ديگری زندان/
۱۳۸۲ خرداد ۲۷, سهشنبه
بگذريم. حتی يادآوری اون صحنه ها هم حالم رو بد می کنه!
فصل مشترک من با اون همه آدم اين بود که در بصورت کاملا اتفاقی در برهه خاصی از زمان که فستيوال خريد برقرار بود، دست تقدير ما را به آنجا کشيده بود. اين بود که روی يک تخت دو نفره لميده بودم ، کتاب "شريعتی شناسی" نوشته عليجانی رو جلوی خودم گرفته بودم و بعدش اين يادداشت های پراکنده :
ارتباط انسان و هستی در نگاه شريعتی:
هايدگری ها : هستی محور. اگزيستانسياليست ها : انسان محور.
در نگاه شريعتی، انسان به عشق و جدايی می رسد و در نگاه اگزيستانسياليست ها، به تنهايی و اضطراب.
بودا : هستی بدون انسان شروع کرده است. شايد هم بدون انسان تمام کند.
***
شريعتی نخبه گرا نيست! شريعتی نگاه توده وار به مردم ندارد و در نتيجه به بسيج غيرآگاهانه و مقلدانه مردم نيز بی اعتقاد است.
"چرا زيستن؟" اين سوالی است که انسان با آن آغاز می شود." (و من اضافه می کنم شايد سوالی که آدم با آن تمام می شود.)
"تمام بدبختی هايی که در جامعه مذهبی ديده می شود اين است که مذهب را هدف قرار داده اند."
آرمان سه گانه شريعتی : آزادی بدون سرمايه داری، عدالت بدون ديکتاتوری، مذهب بدون آخونديسم.
آرمان است که واقعيت را نقد می کند و از تبديل شدن نهضت به نظام و تبديل شدن روشنفکر به تئوريسين وضع موجود جلوگيری می کند.
***
انسان با آزادی آغاز می شود و تاريخ، سرنوشت رقت بار اوست از اين زندان به آن زندان، و هر بار که زندانش را عوض می کند، فرياد شومی برمی آورد که "ای آزادی!"
***
ليبراليسم و سرمايه داری می گويد: "برادر، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم."
مارکسيسم برعکس می گويد : "نانت را خودت بخور. حرفت را من می زنم"
فاشيسم می گويد: "نانت را من می خورم. حرفت را هم من می زنم. تو فقط برای من کف بزن!"
دبی- بهمن 1381
سوالات امتحان تاريخ تمدن سال تحصيلی 50-49- دانشگاه مشهد
1- تجدد يا تمدن؟
2- رابطه "آسيميلاسيون" و "اليناسيون" فرهنگی؟
3- چه عامل يا عواملی را در تکوين تمدن در تاريخ بشر نيرومندتر می دانيد؟(همه عواملی که گفته اند طرح کنيد و سپس به طرد يا تضعيف و انتقاد مخالفتان بپردازيد و آنگاه نظر خود را با استدلال عقلی و استناد تاريخی و نقلی، اثبات کنيد)
4- برجسته ترين موجهای فکری در فلسفه و علم و هنر و جامعه انسان امروز.
5- ژان ايزوله از شاهزاده ای نام می برد: "که سراپا در سلاح و طلا و غرق است. اما از دردی رنج می بردکه درمان ندارد!" او انسان اين عصر نيست؟
6- خبرنگاری در خانه يک فضانورد از کودکش می پرسد:
-پاپا کجاست؟
- به مريخ رفته است.
- کی بر می گردد؟
- عصر روز دوشنبه سوم اکتبر، ساعت هفده و بيست و يک دقيقه و چهل و پنج ثانيه.
- کو مامان؟
- رفته دکان نانوايی نان بخرد.
- کی برمی گردد؟
- معلوم نيست.
7 – چين: کشور خون و شعر، سنت و انقلاب، گوشه گيری و جهان گرايی، عرفان و سياست، پارسايی و اقتصاد و بالاخره ناسيوناليسم در انترناسيوناليزم، يعنی چه؟
8 – آيا پس از لائوتسه شما منتظر کونفسيوس بوديد؟
9 – مالکيت و ماشين: دو پيچ تند بر سر راه تاريخ.
---------------------------------------
توضيح: شش سوال را به اختيار خود پاسخ دهيد.
برگزيده از کتاب طرحی از يک زندگی