۱۳۸۱ بهمن ۱۸, جمعه

" رسم زندگی همين است.

امروز کسی را دوست می داری و روز بعد تنهايی.

به همين سادگی!"


امروز گيسوان وحشی او را روی زانوانت رام می کنی و نوازش کنان برايش قصه می گويی و تا مرز صبح او را می بويی. روزی ديگر افسونگر ترين چشمها نمی توانند حتی برای لحظه ای تو را به خود مشغول کنند.

امروز دستت را در دست همکلاسی هايت حلقه کرده ای و همه چه پرغرور سرود "يار دبستانی من" را زمزمه می کنيد. فردا "کوپن به دست" به همراه همان همکلاسيهايت مقابل درهای سفارت به انتظار ايستاده ايد تا گليم خود را از آب بيرون بکشيد و همه چه حقيرانه ترجمان غرور ملی خود می شويد.

امروز سَر همه گوش می شوی تا اولين گريه فرزندت را بشنوی. فردا از زل زدن به چشمهايش فرار می کنی. چرا که دارند خطاب به تو می گويند : "پدر آنشب جنايت کرده ای، شايد نمی دانی!"

امروز، گذشته را فراموش می کنی. کتاب زندگيت را ورق می زنی و فصلی جديد را شروع می کنی.فردا که از خواب بيدار می شوی، می بينی که فرشته تقدير جايی بهتر از کتاب زندگی تو برای قضای حاجت پيدا نکرده است! ديوانه می شوی. سياه ترين قلمت را بر می داری و درشت روی آن می نويسی: "دروغه، روز دوباره دروغه"

امروز بر قاليچه سليمانی آرمانهايت نشسته ای و بر جهان قالبی سست بنياد و آدمکهای کوکی آن می خندی.و فردا بايد همچون بز اخفش در کنار جويبار زندگی بنشينی، از ترس اينکه مبادا به لجنزار آن آلوده شوی.

امروز خود را "نقطه پرگاری" در "دايره قسمت" می دانی که جاذبه ايمان فاصله ات را با محيط دايره به صفر ميل می دهد. فردا بايد با اين حقيقت تلخ و ياس آور روبرو شوی که در اين کهکشان بی رحم تنها به حال خود واگذار شده ای.

امروز می خواهی در مسلخ سينه های دختری طناز جان بسپاری. چرا که آنها را امن ترين جای مردن می دانی. فردا يادت می رود که حس جنسی چگونه تخليه می شود و با شنيدن کلمه سکس بالا می آوری!

امروز حس می کنی در جوانی ات مانده ای. "هرگز پيش نمی روی. فقط فرو می روی." فردا می بينی که ناگهان از جوانی ات پريده ای و از مرگ هم پيرتر شده ای.

آری، رسم زندگی همين است.

به همين سادگی!