۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

خصوصی:

يکی از خواننده هام لطف کردند و گفتند که اون آهنگی که شعرش رو ديروز نوشته بودم ،در اصل مال استاد بنان بوده و نه مال هايده. خوب بايد بگم که شناخت من نسبت به موسيقی سنتی (حتی در حد شناخت آهنگ های خواننده ها)خيلی کمه.البته نه اينکه به موسيقی سنتی علاقه نداشته باشم.ولی زياد نمی شناشمش.به هر حال از علی ممنونم.

اصولا خيلی پيش مياد که اين آهنگهايي رو که بعضا خواننده هامون بازخونی می کنند، رو به پای اونی که آهنگ رو کش رفته بگذارم.مثلا الان هنوز نمی دونم که اون آهنگ غريبه که يک مدت پيش يک قسمت از شعرش رو آورده بودم ،در اصل مال کيه که گوگوش اونو بازخونی کرده.لازم می دونم اينو واسه اونهايي که نمی دونند بگم (به خصوص گوگوشيست ها !!!)که ايشون با وجوديکه هميشه ادعا می کردند که بعد از انقلاب به هيچ وجه نمی خوندند و حتی از خوندن در مجالس خصوصی امتناع می کردند ،اما 2 سال پيش کاشف به عمل اومد که اينطوری ها هم نبوده و هرازچندگاهی يک چشمه ای از خودشون نشون می دادند.نمومه اش همين کاستی هستش که تو يک مجلس خصوصی و با امکانات خيلی کم اونو با يک گيتاريست مبتدی و واکمن(!) پر کردند.اولين بار که يکی از دوستام اين کاست رو برام آورد،منو از کار و زندگی انداخته بود واقعا.فقط کيفيتش خيلی بد بود و من کلی جستجو کردم که يک ورژن باکيفيت ترش رو گير بيارم.من اين کاست رو به اندازه آهنگهای قديميش و بلکه بيشتر دوست دارم.به هر کدوم از دوستام هم که دادم(حتی اونايی که نسبت به گوگوش خنثی هستند!)عاشق اين کاست شدند.البته يکی از دوستام از اين کاست mp3 ساخت.ولی خب هنوز اونو زياد پخش نکرديم.شايد هم ازش بخوام که اونو بگذاره تو اين سايت که همه بتونند مستفيض شند.(درضمن اين سايت رو يک عده از بچه باحالهای دانشکده درست کردند و توش کلی چيزهای جالب از عکسهای نايابش گرفته تا بيوگرافيش و ...پيدا می شه.درضمن من بيشتر از اين نمی تونم دراين باره توضيح بدم.چون ...!)
يکی از خواننده هام لطف کردند و گفتند که اون آهنگی که شعرش رو ديروز نوشته بودم ،در اصل مال استاد بنان بوده و نه مال هايده. خوب بايد بگم که شناخت من نسبت به موسيقی سنتی (حتی در حد شناخت آهنگ های خواننده ها)خيلی کمه.البته نه اينکه به موسيقی سنتی علاقه نداشته باشم.ولی زياد نمی شناشمش.به هر حال از علی ممنونم.
اصولا خيلی پيش مياد که اين آهنگهايي رو که بعضا خواننده هامون بازخونی می کنند، رو به پای اونی که آهنگ رو کش رفته بگذارم.مثلا الان هنوز نمی دونم که اون آهنگ غريبه که يک مدت پيش يک قسمت از شعرش رو آورده بودم ،در اصل مال کيه که گوگوش اونو بازخونی کرده.لازم می دونم اينو واسه اونهايي که نمی دونند بگم (به خصوص گوگوشيست ها !!!)که ايشون با وجوديکه هميشه ادعا می کردند که بعد از انقلاب به هيچ وجه نمی خوندند و حتی از خوندن در مجالس خصوصی امتناع می کردند ،اما 2 سال پيش کاشف به عمل اومد که اينطوری ها هم نبوده و هرازچندگاهی يک چشمه ای از خودشون نشون می دادند.نمومه اش همين کاستی هستش که تو يک مجلس خصوصی و با امکانات خيلی کم اونو با يک گيتاريست مبتدی و واکمن(!) پر کردند.اولين بار که يکی از دوستام اين کاست رو برام آورد،منو از کار و زندگی انداخته بود واقعا.فقط کيفيتش خيلی بد بود و من کلی جستجو کردم که يک ورژن باکيفيت ترش رو گير بيارم.من اين کاست رو به اندازه آهنگهای قديميش و بلکه بيشتر دوست دارم.به هر کدوم از دوستام هم که دادم(حتی اونايی که نسبت به گوگوش خنثی هستند!)عاشق اين کاست شدند.البته يکی از دوستام از اين کاست mp3 ساخت.ولی خب هنوز اونو زياد پخش نکرديم.شايد هم ازش بخوام که اونو بگذاره تو اين سايت که همه بتونند مستفيض شند.(درضمن اين سايت رو يک عده از بچه باحالهای دانشکده درست کردند و توش کلی چيزهای جالب از عکسهای نايابش گرفته تا بيوگرافيش و ...پيدا می شه.درضمن من بيشتر از اين نمی تونم دراين باره توضيح بدم.چون ...!)

۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

خيلی بده که ايرانی باشی و يک کتابخونه داشته باشی که بهش می نازی و اون وقت ديوانهای حافظت غبار گرفته باشند.نه؟! من هم مثل خيلی از شما با اين کتاب زندگی کردم.باهاش بزرگ شدم. باهاش واسه دل خودم ساز زدم .باهاش اميدوار شدم.باهاش انتظار کشيدم.رو زخمهای خودم مرحم گذاشتم.گاهی اوقات احساسات خفته خودم رو تو غزلهاش می ديدم و سرشار می شدم.گاهی اوقات به معشوقه اش حسودی می کردم… يک جورايي آدم حس می کنه که باهاش رفيقه .اصلا انگار بچه محل خودمونه. شعرش يک لالايي آرومه.می تونی نم نمک باهاش قدم بزنی.مثل مولوی نيست که يکهو آسمونی بشه و ببينی که پر کشيد و از اينجا رفت و تو ديگه به گردش هم نمی رسی.يعنی يکجورايي زمينی تره.

ولی مدتهاست ديگه سراغ حافط نمی رم.تو کتابخونم از ديوانش 3 تا نسخه رو دارم.هر کدومش واسه يک لحظاتی خوب بود.ولی الان مدتهاست که نرفتم سراغش.اصولا با جهان بينيش مشکل پيدا کردم.ديگه اون غزلهاش نمی تونه دل منو خوش کنه.همش به خودم اينو می گم اون تصويری که جلوی آدم می گذاره ،سرابه.دروغ شيرينه! همه می دونند که تو دنيا هزاران يوسف گمگشده بوده که ديگه پيدا نشدند.همه می دونيم که کاسه صبر خيلی از آدمها لبريز می شده و اين غزلها ديگه کاری براشون نمی تونستند بکنند. از اينکه گاهی اوقات تموم بلاهايي رو که معشوقش به سرش مياره ،می گذاره به حساب تقدير و باز با همون حالش می سازه ،ديگه حالم بهم می خوره.از اينکه خودش رو يک نقطه تسليم تو دايره قسمت تصور می کنه ،بدم مياد.عشقش با وجودی که گرم و نشاط بخشه،ولی عاشق رو مثل برده تو دستهای معشوقش اسير می کنه و اين نفرت انگيزه!

به نظر من ريشه کردن مبانی اين ادبيات صوفيانه تو روحيات و جنبه های عملی زندگی آدمها خيلی خيلی مضره.حاصلش همون برخورد منفعلانه آدم نسبت به پديده های دور و بر خودش و بی اعتنايي نسبت به تعهد اجتماعی و امتناع از پذيرفتن اون می شه.حتی اين تو زندگی اجتماعی خود حافظ هم تاثيراتش رو گذاشته بوده ظاهرا.حضرت آقا تو همون بحبوحه ای زندگی می کرده که جان و مال و کاشانه و فرهنگ و ناموس اين مملکت بقول دکتر شريعتی زير سم اسبهای وحشی مغولها و تاتارها تباه می شده.اون وقت آقای خوش چشم کار جهان رو به جهان داران سپرده بودند و کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا نشسته بودند و به ياد معشوق "دلکم ،دلبرکم" می خوندند.

نمی دونم .شايد دارم اشتباه می کنم.ولی اين واسه من قابل قبول نيست .به خصوص برای به اصطلاح نخبگان جامعه! البته به ارزش هنری شعرهاش اصلا کاری ندارم که دليل آوردن واسه زيبايي اين شاهکارها مثل دليل آوردن می مونه واسه روشنايي آفتاب! ولی احساس می کنم که اين جهان بينی تاريخ مصرف داره.شايد هم خيلی وقته که تاريخ مصرفش گذشته و من ازش خبر ندارم.خيلی بده که آدم بره تو يک سوراخ و چشمهاش رو جلوی هر شعاع نوری که از بيرون مياد ،ببنده.

ولی وقتی اين آهنگ فرامرز اصلانی رو با اون صدای گيتار جادوييش می شنوی ،ديگه شايد نتونی چشماتو باز نگه داری.اصلا ممکنه به نور احتياج نداشته باشی ديگه .در ضمن نبايد يادت بره که اين حافظ عزيز دردونه ،مثنوی هاش هم مثل غزلهاش خداست!!!

(بشنويد و لذت ببريد ،اما باور نکنيد!)

الا ای آهوی وحشی کجايي

مرا با توست چند اين آشنايي

دو تنها و دو سرگردان دو بی کس

دد و دامت کمين از پيش و از پس

بيا تا حال يکديگر بدانيم

مراد هم بجوييم ار توانيم

که می بينم که اين دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خش

که خواهد شد بگوييد ای حبيبان

پناه بيکسان يار غريبان

مگر خضر مبارک پی درآيد

ز يمن همتش اين ره سر آيد

….

….

چو آن سرو سهی شد کاروانی

ز تاک سرو می کن ديده بانی

لب سرچشمه ای و طرف جويی

نم اشکی و با خود گفتگويی

به ياد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چو نالان آيدت آب روان پيش

مدد بخشش ز آب ديده خويش

نکرد آن همدم ديرين مدارا

مسلمانان ،مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک پی تواند

که اين تنها بدان تنها رساند.
خيلی بده که ايرانی باشی و يک کتابخونه داشته باشی که بهش می نازی و اون وقت ديوانهای حافظت غبار گرفته باشند.نه؟! من هم مثل خيلی از شما با اين کتاب زندگی کردم.باهاش بزرگ شدم. باهاش واسه دل خودم ساز زدم .باهاش اميدوار شدم.باهاش انتظار کشيدم.رو زخمهای خودم مرحم گذاشتم.گاهی اوقات احساسات خفته خودم رو تو غزلهاش می ديدم و سرشار می شدم.گاهی اوقات به معشوقه اش حسودی می کردم… يک جورايي آدم حس می کنه که باهاش رفيقه .اصلا انگار بچه محل خودمونه. شعرش يک لالايي آرومه.می تونی نم نمک باهاش قدم بزنی.مثل مولوی نيست که يکهو آسمونی بشه و ببينی که پر کشيد و از اينجا رفت و تو ديگه به گردش هم نمی رسی.يعنی يکجورايي زمينی تره.

ولی مدتهاست ديگه سراغ حافط نمی رم.تو کتابخونم از ديوانش 3 تا نسخه رو دارم.هر کدومش واسه يک لحظاتی خوب بود.ولی الان مدتهاست که نرفتم سراغش.اصولا با جهان بينيش مشکل پيدا کردم.ديگه اون غزلهاش نمی تونه دل منو خوش کنه.همش به خودم اينو می گم اون تصويری که جلوی آدم می گذاره ،سرابه.دروغ شيرينه! همه می دونند که تو دنيا هزاران يوسف گمگشده بوده که ديگه پيدا نشدند.همه می دونيم که کاسه صبر خيلی از آدمها لبريز می شده و اين غزلها ديگه کاری براشون نمی تونستند بکنند. از اينکه گاهی اوقات تموم بلاهايي رو که معشوقش به سرش مياره ،می گذاره به حساب تقدير و باز با همون حالش می سازه ،ديگه حالم بهم می خوره.از اينکه خودش رو يک نقطه تسليم تو دايره قسمت تصور می کنه ،بدم مياد.عشقش با وجودی که گرم و نشاط بخشه،ولی عاشق رو مثل برده تو دستهای معشوقش اسير می کنه و اين نفرت انگيزه!

به نظر من ريشه کردن مبانی اين ادبيات صوفيانه تو روحيات و جنبه های عملی زندگی آدمها خيلی خيلی مضره.حاصلش همون برخورد منفعلانه آدم نسبت به پديده های دور و بر خودش و بی اعتنايي نسبت به تعهد اجتماعی و امتناع از پذيرفتن اون می شه.حتی اين تو زندگی اجتماعی خود حافظ هم تاثيراتش رو گذاشته بوده ظاهرا.حضرت آقا تو همون بحبوحه ای زندگی می کرده که جان و مال و کاشانه و فرهنگ و ناموس اين مملکت بقول دکتر شريعتی زير سم اسبهای وحشی مغولها و تاتارها تباه می شده.اون وقت آقای خوش چشم کار جهان رو به جهان داران سپرده بودند و کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا نشسته بودند و به ياد معشوق "دلکم ،دلبرکم" می خوندند.
نمی دونم .شايد دارم اشتباه می کنم.ولی اين واسه من قابل قبول نيست .به خصوص برای به اصطلاح نخبگان جامعه! البته به ارزش هنری شعرهاش اصلا کاری ندارم که دليل آوردن واسه زيبايي اين شاهکارها مثل دليل آوردن می مونه واسه روشنايي آفتاب! ولی احساس می کنم که اين جهان بينی تاريخ مصرف داره.شايد هم خيلی وقته که تاريخ مصرفش گذشته و من ازش خبر ندارم.خيلی بده که آدم بره تو يک سوراخ و چشمهاش رو جلوی هر شعاع نوری که از بيرون مياد ،ببنده.

ولی وقتی اين آهنگ فرامرز اصلانی رو با اون صدای گيتار جادوييش می شنوی ،ديگه شايد نتونی چشماتو باز نگه داری.اصلا ممکنه به نور احتياج نداشته باشی ديگه .در ضمن نبايد يادت بره که اين حافظ عزيز دردونه ،مثنوی هاش هم مثل غزلهاش خداست!!!
(بشنويد و لذت ببريد ،اما باور نکنيد!)

الا ای آهوی وحشی کجايي
مرا با توست چند اين آشنايي
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
دد و دامت کمين از پيش و از پس
بيا تا حال يکديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
که می بينم که اين دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خش
که خواهد شد بگوييد ای حبيبان
پناه بيکسان يار غريبان
مگر خضر مبارک پی درآيد
ز يمن همتش اين ره سر آيد
….
….
چو آن سرو سهی شد کاروانی
ز تاک سرو می کن ديده بانی
لب سرچشمه ای و طرف جويی
نم اشکی و با خود گفتگويی
به ياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چو نالان آيدت آب روان پيش
مدد بخشش ز آب ديده خويش
نکرد آن همدم ديرين مدارا
مسلمانان ،مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک پی تواند
که اين تنها بدان تنها رساند.


آمد اما در نگاهش

آن نوازشها نبود.

چشم خواب آلوده اش را

مستی رويا نبود

لب همان لب بود اما

بوسه اش گرمی نداشت.

دل همان دل بود اما

مست و بی پروا نبود.

اين آهنگ هايده رو خيلی دوست دارم.خيلی زياد.
آمد اما در نگاهش
آن نوازشها نبود.
چشم خواب آلوده اش را
مستی رويا نبود
لب همان لب بود اما
بوسه اش گرمی نداشت.
دل همان دل بود اما
مست و بی پروا نبود.

اين آهنگ هايده رو خيلی دوست دارم.خيلی زياد.

۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

خصوصی:

من ديشب اين حرفهای خورشيد خانم رو خوندم.شايد باورتون نشه اگه بگم که تو اون لحظاتی که اين explorer داشت جون می کند که صفحه خورشيد خانوم رو بياره ،من داشتم به چی فکر می کردم.داشتم به اين فکر می کردم که اگه يکروز تو بالای صفحه اش غزل خداحافظی رو ببينم ،چه احساسی به من دست می ده.اين غزل چطوری سروده می شه.دلايل خورشيد خانوم واسه رفتنش چی می تونه باشه و از اين جور چيزها که ديدم بالاخره explorer فارغ شد .داشتم کف می کردم.پيش خودم داشتم می گفتم که بابا ما هم می تونيم به رويای صادقه دچار بشيم و اون اصل ماجرا يعنی ننوشتن خورشيد خانم رو فراموش کرده بودم.

من امروز نمی خوام مثل خيلی های ديگه اون جريانی رو که تو بعضی از وبلاگها راه افتاده(آيين نگارش رو بی خيال.اگه تو نوشته های من بخواهيد دنبال غلط های نگارشی باشيد،کلی سر کار می مونيد!) و طبعا ممکنه رو کل جامعه کوچولومون اثر بگذاره ،بررسی کنم.چون خيلی های ديگه اين کار رو انجام دادند و بهتر از من.من امروز می خوام حرفها و عکس العمل های خورشيد خانوم در برابر اين جريان رو نقد کنم.فقط اميدوارم که حرفهاش رو خوب فهميده باشم.در ضمن ممکنه اين حرفها خيلی ايده اليستی و دور از واقعيت باشه(که اين از روحيه ايده اليستی من نشات می گيره)،به همين دليل حقوق خورشيد خانوم رو بخاطر اون حرفهايي که نگفته ،محفوظ نگه می دارم.

من اصلا اين موضوع رو کتمان نمی کنم که نسبت به وبلاگ خورشيد خانم يک احساس ويژه ای دارم.دقيقا نمی دونم واسه چی. ولی خب اصلا با وبلاگ خورشيد خانم بود که به بلاگ خونی دچار شدم.

مدتها بود دنبال يک جمعی می گشتم که بتونم آدمها رو بدون اون نقاب هميشگی شون(حال چه زشت و چه زيبا)ببينم.يک جايي که ارتباط بين آدمها و زبون مشترکشون نه براساس سود و مصلحت و روابط رسمی و از پيش تعريف شده اجتماعی ،بلکه بر اساس دردها و حرفهايي باشه که از لايه های درونی وجودشون نشات می گيره.به همون اندازه که وقتی اين نقاب رو برمی دارند،باخودشون صادق هستند. يک روز همين طور که مشغول وبگردی بودم، يکهو تو يک سايتی که گاهی اوقات نوشته های جالب ديگران رو قرار می داد،اين نوشته های خورشيد خانوم رو ديدم :

"مدتهاست که دارم انتظار ميکشم که بياد. روزهاست، سالهاست، قرنهاست. بعضی اوقات خسته ميشم و يادم ميره. ولی بعضی اوقات يه بو، يه رنگ، يه صدا يا هر چيز کوچولوی ديگه ای يادم ميندازه که بايد بياد. خيليها اومدن ومن فکر کردم که اونه، ولی بعد فهميدم که چه احمق بودم. اون شبيه هيچ کس نيست. اون بوی بارون ميده. (کلشم بد جوری بوی قورمه سبزی ميده.) اون وقتی من حرف نمی زنم ميفهمه چی ميگم و باهام حرف ميزنه. وقتی حرف ميزنم حرف نميزنه و فقط بهم گوش ميده. وقتی گه ميشم ميفهمه هوا پسه و بهم گير نميده. وقتی دلم ميخواد خل باشم و الکی بخندم باهم ميخنده. اگه هوس کنم تو خيابون ببوسمش دورو ورش رو نيگا نميکنه. اگه دوست داشته باشم راجع به قرون وسطا باهاش حرف بزنم خوابش نميگيره. اگه دوست داشته باشم گريه کنم برام فلسفه نميبافه. اگه حوصلشو نداشته باشم سگ نميشه. آی، آی، آی. مامانم ميگه سفارش بده برات بسازن. ولی من ميدونم که يه جايی هست. همين دورو برا. فقط من نميبينمش. بايد صبر کنم، چون يه روزی مياد."

اومدم تو سايتش و ديگه نمک گير شدم.فکر کنم اون وقت جماعت وبلاگ نويس از 10 تا تجاوز نمی کرد. اما نوشتن و ننوشتن خورشيد خانوم واسه من فقط به اين دليل اهميت نداره که دليل آشنايي من با وبلاگ شد.وبلاگ خورشيد خانوم به نظر من يک نمونه بارز از اين ايده است که می گه :"ساده نوشتن ابتذال نيست."و از اون مهمتر خورشيد و خيلی های ديگه نماينده نسل جديد دخترايي هستند که اون ساختار قالبی زن سنتی ايرانی رو شکستند و در ضمن از اون طبقه بوروژوا و مرفهين بی درد جامعه فاصله دارند و خودشون حرفهای جديدی برای گفتن دارند.بر خلاف اون چيزی که فکر می شه ،اين وبلاگها به همون اندازه که بين آقايون خواننده داره(تو جامعه ما خب اين کاملا طبيعيه) ، شايد بيشتر از اون بين خانومها طرفدار داره.خيلی ها حرفها و احساسات خودشون رو تو اين وبلاگها می خونند.

هر کس می تونه واسه نوشتن خودش تو اينجا دلايلی داشته باشه.ولی من دلايل عليرضا رو خيلی پسنديدم.(افسوس که اينو تو غزل خداحافظيش گفته بود.) :

"خوب آدم وبلاگ نمينويسد به سه دليل(البته آدم وبلاگ نويس را ميگويم و وبلاگ نويس آدم را!!):

1- حرفي نمانده باشد براي گفتن

2 -حسي نمانده باشد براي نوشتن

3-کسي نمانده باشد براي خواندن"

و فکر می کنم خورشيد خانوم هم حرف داره برای گفتن،هم حس داره برای نوشتن(خودش می گه عاشقه نوشتنه) و هم کسی داره برای شنيدن(اينها هم تعدادشون کم نيست.)

البته گفتم که نمی خوام اون تاثيراتی رو که خورشيد از اظهارنظرهای فاضلانه! بعضی از وبلاگهای ديگه گرفته،ناديده بگيرم.صادقانه بگم.خودم هيچ تضمينی نمی کنم که اگه تو يک وبلاگ ديگه بهم توهين شه،يک عکس العمل تندتر از خورشيد نشون ندم. ولی بايد قبول کرد که درصد اين افراد در مقابل خواننده های خورشيد خيلی خيلی کمه.

در ضمن اينکه من کم آوردم و ضعيف بودم و اينا ،قابل قبول نيست.مگه عوعو کردن يک سری از موجودات تو يک شب مهتابی ،می تونه مهتاب رو تيره و تار کنه.تو که ديگه خورشيدی!!!

اينکه رجب لينکم رو برداشت و ابول اين فکر رو درباره من کرد هم اصلا هيچی .من نمی خوام فکر کنم که خورشيد خانوم اين حرفها رو زده.

اصلا می دونی چيه ،بقول خودت رک و راست! من نمی تونم قبول کنم که اينها همه دلايلت واسه ننوشتن باشه ،ولی اگه به اين دليل رفتی و تو اين فکری که :

" اگه فهميدم چی بايد بنويسم برمی گردم. اگه فهميدم واقعا برای چی بايد بنويسم برميگردم. ولی اگه نفهميدم خدافظ و مرسی برای تمام لطفهايی که به من داشتيد و تمام چيزهايی که به من ياد داديد."

بهت حق می دم. هر قدر که خواستی ،فکر کن.

اينو اول به خودم می گم.ولی اگه شما هم چشمتون بهش خورد،فکر نکنم ضرری داشته باشه :

دوستان ،يک چيزی مشخصه .هيچ کس دوست نداره که بهش توهين بشه.هيچ کس.پس ما چطور می تونيم انقدر ساده به ديگران توهين کنيم.آزادی من ،آزادی شما ،آزادی همه مون قابل احترامه.ولی به بهونه استفاده از اين حق طبيعی خودمون ،حق طبيعی يک نفر ديگه رو زير پا نگذاريم.ما که انقدر روشنفکر و مدرن شديم که می گيم "تن من به همراه اعضای شريفم، حريم شخصی من هستند"،زياد برامون سخت نيست که قبول کنيم : "وبلاگ من حريم شخصی من است." نقد کردن يک انديشه با توهين کردن به صاحب اون انديشه فرق داره.فکر کنم همه مون اينو قبول داشته باشيم که خيلی از جاها بايد حساب سليقه ها و افکارمون رو از هم جدا کنيم.يک نفر ممکنه منو نقص خلقت بدونه.ولی تا اينجا به سليقه اش برمی گرده.ولی خب نمی تونه برپايه اين احساسش منو نفی کنه.برای هيچ کس دعوت نامه نمی فرستند که بره يک وبلاگ رو بخونه.اگه يک وبلاگ x يا y منو آزار می ده و من نمی تونم افکارش رو نقد کنم و يا اينکه نمی خوام اين کار رو بکنم،فقط يک توصيه بهداشتی می تونم به خودم بکنم.اينکه نرم اونجا .حالا اگه با اين وجود هی می رم اونجا و تارهای عصبی خودم رو به لرزه درمی آرم، ديگه بايد ردپای يک ساديسم مدرن رو تو خودم جستجو کنم.

اگه اين حرفهای آخرم يک خورده لحن نصيحت مابانه به خودش گرفت ،عذر می خوام.می دونم که اينها تو ذهن همه مون جزء بديهيات شده .ولی چرا هنوز يک عده نمی تونند اونا رو رعايت کنند،نمی دونم. مدتها بود می خواستم بگمشون.ولی خب نشده بود.رفتن خورشيد خانوم يک بهونه ای شد که اونها رو بگم.

به خورشيد خانوم هم بگيد زود برگرده.خيلی زود.جای خاليش رو تو آسمون بلاگستان حس می کنم.
من ديشب اين حرفهای خورشيد خانم رو خوندم.شايد باورتون نشه اگه بگم که تو اون لحظاتی که اين explorer داشت جون می کند که صفحه خورشيد خانوم رو بياره ،من داشتم به چی فکر می کردم.داشتم به اين فکر می کردم که اگه يکروز تو بالای صفحه اش غزل خداحافظی رو ببينم ،چه احساسی به من دست می ده.اين غزل چطوری سروده می شه.دلايل خورشيد خانوم واسه رفتنش چی می تونه باشه و از اين جور چيزها که ديدم بالاخره explorer فارغ شد .داشتم کف می کردم.پيش خودم داشتم می گفتم که بابا ما هم می تونيم به رويای صادقه دچار بشيم و اون اصل ماجرا يعنی ننوشتن خورشيد خانم رو فراموش کرده بودم.

من امروز نمی خوام مثل خيلی های ديگه اون جريانی رو که تو بعضی از وبلاگها راه افتاده(آيين نگارش رو بی خيال.اگه تو نوشته های من بخواهيد دنبال غلط های نگارشی باشيد،کلی سر کار می مونيد!) و طبعا ممکنه رو کل جامعه کوچولومون اثر بگذاره ،بررسی کنم.چون خيلی های ديگه اين کار رو انجام دادند و بهتر از من.من امروز می خوام حرفها و عکس العمل های خورشيد خانوم در برابر اين جريان رو نقد کنم.فقط اميدوارم که حرفهاش رو خوب فهميده باشم.در ضمن ممکنه اين حرفها خيلی ايده اليستی و دور از واقعيت باشه(که اين از روحيه ايده اليستی من نشات می گيره)،به همين دليل حقوق خورشيد خانوم رو بخاطر اون حرفهايي که نگفته ،محفوظ نگه می دارم.

من اصلا اين موضوع رو کتمان نمی کنم که نسبت به وبلاگ خورشيد خانم يک احساس ويژه ای دارم.دقيقا نمی دونم واسه چی. ولی خب اصلا با وبلاگ خورشيد خانم بود که به بلاگ خونی دچار شدم.
مدتها بود دنبال يک جمعی می گشتم که بتونم آدمها رو بدون اون نقاب هميشگی شون(حال چه زشت و چه زيبا)ببينم.يک جايي که ارتباط بين آدمها و زبون مشترکشون نه براساس سود و مصلحت و روابط رسمی و از پيش تعريف شده اجتماعی ،بلکه بر اساس دردها و حرفهايي باشه که از لايه های درونی وجودشون نشات می گيره.به همون اندازه که وقتی اين نقاب رو برمی دارند،باخودشون صادق هستند. يک روز همين طور که مشغول وبگردی بودم، يکهو تو يک سايتی که گاهی اوقات نوشته های جالب ديگران رو قرار می داد،اين نوشته های خورشيد خانوم رو ديدم :

"مدتهاست که دارم انتظار ميکشم که بياد. روزهاست، سالهاست، قرنهاست. بعضی اوقات خسته ميشم و يادم ميره. ولی بعضی اوقات يه بو، يه رنگ، يه صدا يا هر چيز کوچولوی ديگه ای يادم ميندازه که بايد بياد. خيليها اومدن ومن فکر کردم که اونه، ولی بعد فهميدم که چه احمق بودم. اون شبيه هيچ کس نيست. اون بوی بارون ميده. (کلشم بد جوری بوی قورمه سبزی ميده.) اون وقتی من حرف نمی زنم ميفهمه چی ميگم و باهام حرف ميزنه. وقتی حرف ميزنم حرف نميزنه و فقط بهم گوش ميده. وقتی گه ميشم ميفهمه هوا پسه و بهم گير نميده. وقتی دلم ميخواد خل باشم و الکی بخندم باهم ميخنده. اگه هوس کنم تو خيابون ببوسمش دورو ورش رو نيگا نميکنه. اگه دوست داشته باشم راجع به قرون وسطا باهاش حرف بزنم خوابش نميگيره. اگه دوست داشته باشم گريه کنم برام فلسفه نميبافه. اگه حوصلشو نداشته باشم سگ نميشه. آی، آی، آی. مامانم ميگه سفارش بده برات بسازن. ولی من ميدونم که يه جايی هست. همين دورو برا. فقط من نميبينمش. بايد صبر کنم، چون يه روزی مياد."

اومدم تو سايتش و ديگه نمک گير شدم.فکر کنم اون وقت جماعت وبلاگ نويس از 10 تا تجاوز نمی کرد. اما نوشتن و ننوشتن خورشيد خانوم واسه من فقط به اين دليل اهميت نداره که دليل آشنايي من با وبلاگ شد.وبلاگ خورشيد خانوم به نظر من يک نمونه بارز از اين ايده است که می گه :"ساده نوشتن ابتذال نيست."و از اون مهمتر خورشيد و خيلی های ديگه نماينده نسل جديد دخترايي هستند که اون ساختار قالبی زن سنتی ايرانی رو شکستند و در ضمن از اون طبقه بوروژوا و مرفهين بی درد جامعه فاصله دارند و خودشون حرفهای جديدی برای گفتن دارند.بر خلاف اون چيزی که فکر می شه ،اين وبلاگها به همون اندازه که بين آقايون خواننده داره(تو جامعه ما خب اين کاملا طبيعيه) ، شايد بيشتر از اون بين خانومها طرفدار داره.خيلی ها حرفها و احساسات خودشون رو تو اين وبلاگها می خونند.
هر کس می تونه واسه نوشتن خودش تو اينجا دلايلی داشته باشه.ولی من دلايل عليرضا رو خيلی پسنديدم.(افسوس که اينو تو غزل خداحافظيش گفته بود.) :
"خوب آدم وبلاگ نمينويسد به سه دليل(البته آدم وبلاگ نويس را ميگويم و وبلاگ نويس آدم را!!):
1- حرفي نمانده باشد براي گفتن
2 -حسي نمانده باشد براي نوشتن
3-کسي نمانده باشد براي خواندن"

و فکر می کنم خورشيد خانوم هم حرف داره برای گفتن،هم حس داره برای نوشتن(خودش می گه عاشقه نوشتنه) و هم کسی داره برای شنيدن(اينها هم تعدادشون کم نيست.)
البته گفتم که نمی خوام اون تاثيراتی رو که خورشيد از اظهارنظرهای فاضلانه! بعضی از وبلاگهای ديگه گرفته،ناديده بگيرم.صادقانه بگم.خودم هيچ تضمينی نمی کنم که اگه تو يک وبلاگ ديگه بهم توهين شه،يک عکس العمل تندتر از خورشيد نشون ندم. ولی بايد قبول کرد که درصد اين افراد در مقابل خواننده های خورشيد خيلی خيلی کمه.
در ضمن اينکه من کم آوردم و ضعيف بودم و اينا ،قابل قبول نيست.مگه عوعو کردن يک سری از موجودات تو يک شب مهتابی ،می تونه مهتاب رو تيره و تار کنه.تو که ديگه خورشيدی!!!
اينکه رجب لينکم رو برداشت و ابول اين فکر رو درباره من کرد هم اصلا هيچی .من نمی خوام فکر کنم که خورشيد خانوم اين حرفها رو زده.
اصلا می دونی چيه ،بقول خودت رک و راست! من نمی تونم قبول کنم که اينها همه دلايلت واسه ننوشتن باشه ،ولی اگه به اين دليل رفتی و تو اين فکری که :
" اگه فهميدم چی بايد بنويسم برمی گردم. اگه فهميدم واقعا برای چی بايد بنويسم برميگردم. ولی اگه نفهميدم خدافظ و مرسی برای تمام لطفهايی که به من داشتيد و تمام چيزهايی که به من ياد داديد."
بهت حق می دم. هر قدر که خواستی ،فکر کن.

اينو اول به خودم می گم.ولی اگه شما هم چشمتون بهش خورد،فکر نکنم ضرری داشته باشه :
دوستان ،يک چيزی مشخصه .هيچ کس دوست نداره که بهش توهين بشه.هيچ کس.پس ما چطور می تونيم انقدر ساده به ديگران توهين کنيم.آزادی من ،آزادی شما ،آزادی همه مون قابل احترامه.ولی به بهونه استفاده از اين حق طبيعی خودمون ،حق طبيعی يک نفر ديگه رو زير پا نگذاريم.ما که انقدر روشنفکر و مدرن شديم که می گيم "تن من به همراه اعضای شريفم، حريم شخصی من هستند"،زياد برامون سخت نيست که قبول کنيم : "وبلاگ من حريم شخصی من است." نقد کردن يک انديشه با توهين کردن به صاحب اون انديشه فرق داره.فکر کنم همه مون اينو قبول داشته باشيم که خيلی از جاها بايد حساب سليقه ها و افکارمون رو از هم جدا کنيم.يک نفر ممکنه منو نقص خلقت بدونه.ولی تا اينجا به سليقه اش برمی گرده.ولی خب نمی تونه برپايه اين احساسش منو نفی کنه.برای هيچ کس دعوت نامه نمی فرستند که بره يک وبلاگ رو بخونه.اگه يک وبلاگ x يا y منو آزار می ده و من نمی تونم افکارش رو نقد کنم و يا اينکه نمی خوام اين کار رو بکنم،فقط يک توصيه بهداشتی می تونم به خودم بکنم.اينکه نرم اونجا .حالا اگه با اين وجود هی می رم اونجا و تارهای عصبی خودم رو به لرزه درمی آرم، ديگه بايد ردپای يک ساديسم مدرن رو تو خودم جستجو کنم.

اگه اين حرفهای آخرم يک خورده لحن نصيحت مابانه به خودش گرفت ،عذر می خوام.می دونم که اينها تو ذهن همه مون جزء بديهيات شده .ولی چرا هنوز يک عده نمی تونند اونا رو رعايت کنند،نمی دونم. مدتها بود می خواستم بگمشون.ولی خب نشده بود.رفتن خورشيد خانوم يک بهونه ای شد که اونها رو بگم.

به خورشيد خانوم هم بگيد زود برگرده.خيلی زود.جای خاليش رو تو آسمون بلاگستان حس می کنم.


۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

آ قا يک سوال ناگهانی از ما شد که کلی تکونمون داد.ازمون پرسيدن که "اگه بخواهی تو تموم کتابهای دکتر شريعتی ، سوگلی حرفهاش رو انتخاب کنی ،چی می گی؟! "

خب فرض کنيد 8 سال هی کتابهای يکی رو بخونی ،(بعضی ها رو 10 بار ،20 بار) و حرفهاش رو بو کنی و حس کنی و بفرستيشون تو عميق ترين لايه های قلبت که تا حالا حتی دست خودت هم بهش نرسيده.اصلا تو رو هم اونجا راه نمی دند.انگار مثل ساير اجزای بدن،تحت فرمان تو نيستند و واسه خودشون يک امپراطوری جداگونه دارند. بعد تو مجبور بشی لباس غواصی بپوشی، بری اون تو که ناب ترين اونها رو استخراج کنی بياری بيرون. به هر حال اصلا آسون نبود.هر کدوم رو که می ديدی ،نه می تونستی ازشون بگذری و از طرف ديگه می گفتی شايد از اين ناب تر هم باشه.ولی خب ما دست خالی برنگشتيم.با يک کوله بار پر برگشتيم.تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!

توضيح : تيترها و پارازيتهای تو پرانتز رو يک شاگرد جاهل واسه خودش اضافه کرده.زياد جديشون نگيريد!

اين جمله رو فقط دکتر می تونسته گفته باشه .فقط و فقط!

حرفهايي هست برای "گفتن"

که اگر گوشی نبود،نمی گوييم.

و حرفهايي هست برای "نگفتن"

حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند..

حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.

و سرمايه ی ماورايي هر کسی

به اندازه حرفهايي است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند.

و کلماتش هر يک انفجاری را به بند کشيده اند.

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند...

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند،

اگر يافتند، يافته می شوند ...

و در صميم "وجدان" او آرام می گيرند.

و اگر مخاطب خويش را نيافتند،نيستند.

و اگر او را گم کردند،

روح را از درون به آتش می کشند

و دمادم حريق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

(می فهممت .می فهممت . اساسی!)

عاشقانه ترين جمله های دکتر :

عشق تنها کار بی چرای عالم است،

چه آفرينش بدان پايان می گيرد.

معشوق من چنان لطيف است

که خود را به "بودن" نيالوده است

که اگر جامه ی وجود برتن می کرد

نه معشوق من بود.

مگر غرورها را برای آن نمی پروريم که آن را بر سر راه مسافری که چشم براه آمدنش هستيم ،قربانی کنيم.

مانا ترين نيايش دکتر :

خدايا ،به هر که دوست می داری بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و

به هرکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

عميق ترين رنج بودن :

باور نمی کنم،

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

يک کاری خواهد شد.

زيستن مشکل شده است.

و لحظات چنان به سختی و سنگينی

بر من گام می نهند و دير می گذرند

که احساس می کنم،خفه می شوم.

هيچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس ديگری به درونم پا گذاشته است

و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.

احساس می کنم ديگر نمی توانم درخودم بگنجم ،

در خودم بيارامم.

از "بودن" خويش بزرگتر شده ام

و اين جامه بر من تنگی می کند.

اين کفش بر من تنگی می کند.

اين کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ!...

اوه، چه می کشم!

چه خيال انگيز و جان بخش است "اينجا نبودن"

بهتر است يک انسان تنها(و نه لزوما بی کس!) اينها را بداند.بخصوص اگر نمی خواهد از راهی برود که ديگران رفته اند!

اگر تنهاترين تنها ها شوم،باز هم خدا هست،او جانشين همه نداشتن هاست.

نفرين و آفرين ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان ،هول و کينه بر سر من ببارد،تو مهربان جاويد آسيب ناپذير من هستی.

ای پناهگاه ابدی! تو ميتوانی جانشين همه بی پناهی های من شوی.

(اين جمله ها تو بعضی از دوران و لحظه ها بدجوری به موندن من کمک کرده.بدجوری!)
برای يک دوست عزيز که حرفهاش خيلی دل نشينه!

آ قا يک سوال ناگهانی از ما شد که کلی تکونمون داد.ازمون پرسيدن که "اگه بخواهی تو تموم کتابهای دکتر شريعتی ، سوگلی حرفهاش رو انتخاب کنی ،چی می گی؟! "
خب فرض کنيد 8 سال هی کتابهای يکی رو بخونی ،(بعضی ها رو 10 بار ،20 بار) و حرفهاش رو بو کنی و حس کنی و بفرستيشون تو عميق ترين لايه های قلبت که تا حالا حتی دست خودت هم بهش نرسيده.اصلا تو رو هم اونجا راه نمی دند.انگار مثل ساير اجزای بدن،تحت فرمان تو نيستند و واسه خودشون يک امپراطوری جداگونه دارند.(البته من شک دارم که قلبم تنها جرءای باشه که تو دست خودم نيست!) بعد تو مجبور بشی لباس غواصی بپوشی، بری اون تو که ناب ترين اونها رو استخراج کنی بياری بيرون. به هر حال اصلا آسون نبود.هر کدوم رو که می ديدی ،نه می تونستی ازشون بگذری و از طرف ديگه می گفتی شايد از اين ناب تر هم باشه.ولی خب ما دست خالی برنگشتيم.با يک کوله بار پر برگشتيم.تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!

توضيح : تيترها و پارازيتهای تو پرانتز رو يک شاگرد جاهل واسه خودش اضافه کرده.زياد جديشون نگيريد!

اين جمله رو فقط دکتر می تونسته گفته باشه .فقط و فقط!
حرفهايي هست برای "گفتن"
که اگر گوشی نبود،نمی گوييم.
و حرفهايي هست برای "نگفتن"
حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند..
حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.
و سرمايه ی ماورايي هر کسی
به اندازه حرفهايي است که برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بی قرار آتشند.
و کلماتش هر يک انفجاری را به بند کشيده اند.
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند...
اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند،
اگر يافتند، يافته می شوند ...
و در صميم "وجدان" او آرام می گيرند.
و اگر مخاطب خويش را نيافتند،نيستند.
و اگر او را گم کردند،
روح را از درون به آتش می کشند
و دمادم حريق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.
(می فهممت .می فهممت . اساسی!)



عاشقانه ترين جمله های دکتر :
عشق تنها کار بی چرای عالم است،
چه آفرينش بدان پايان می گيرد.
معشوق من چنان لطيف است
که خود را به "بودن" نيالوده است
که اگر جامه ی وجود برتن می کرد
نه معشوق من بود.
(در حال حاضر بهتره تصور کنم که معشوق من هم همينطوريه.آره!)
مگر غرورها را برای آن نمی پروريم که آن را بر سر راه مسافری که چشم براه آمدنش هستيم ،قربانی کنيم.
(چرا ،چرا، دقيقا.فقط يک سوال. غرور دست دوم مگه اصلا قابل هستش که بخواهيم قربونی کنيم.)

مانا ترين نيايش دکتر :
خدايا ،به هر که دوست می داری بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و
به هرکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.
(پس خداوند منو فقط دوست داشته و دوست تر نداشته! تا بعدها ببينيم چی ميشه!)

عميق ترين رنج بودن :
باور نمی کنم،
هرگز باور نمی کنم که سال های سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
يک کاری خواهد شد.
زيستن مشکل شده است.
و لحظات چنان به سختی و سنگينی
بر من گام می نهند و دير می گذرند
که احساس می کنم،خفه می شوم.
هيچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس ديگری به درونم پا گذاشته است
و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.
احساس می کنم ديگر نمی توانم درخودم بگنجم ،
در خودم بيارامم.
از "بودن" خويش بزرگتر شده ام
و اين جامه بر من تنگی می کند.
اين کفش بر من تنگی می کند.
اين کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ!...
اوه، چه می کشم!
چه خيال انگيز و جان بخش است "اينجا نبودن"
(خدا بعضی ها رو می شناخته که بهشون پر پرواز نداده! دکتر،منو با خودت ببر.)


بهتر است يک انسان تنها(و نه لزوما بی کس!) اينها را بداند.بخصوص اگر نمی خواهد از راهی برود که ديگران رفته اند!
اگر تنهاترين تنها ها شوم،باز هم خدا هست،او جانشين همه نداشتن هاست.
نفرين و آفرين ها بی ثمر است.
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان ،هول و کينه بر سر من ببارد،تو مهربان جاويد آسيب ناپذير من هستی.
ای پناهگاه ابدی! تو ميتوانی جانشين همه بی پناهی های من شوی.
(اين جمله ها تو بعضی از دوران و لحظه ها بدجوری به موندن من کمک کرده.بدجوری!)

۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۱, شنبه

ديروز سر يک مسئله کلی دمق شدم.اصولا معاشرت با اطرافيان(حالا به هر دليلی که ما رو به هم پيوند بده)هميشه يکی از مشکلات کلاسيک من بوده.يکيش همين رفت و آمدهای خانوادگی هستش.چون تو خانواده مثلا به عنوان بچه درسخون شناخته می شم،هميشه بهونه لازم برای فرار کردن از رفت و آمدهای بعضا بی معنی خانوادگی رو داشتم.تا جايي که عبارت "پروژه دارم" رو همه فاميل به عنوان بهونه کلاسيک من می شناسند و حتی واسه شوخی پروژه منو به همون پروژه ای که پرويز پرستويي تو فيلم "مرد عوضی" واسه غيبت های شبانه ش تحويل زنهاش می داد،تشبيه می کنند.
جدا از اينکه بعضی اوقات اينجانب واقعا پروژه (از نوع سالم و سازنده!!!) دارم، خيلی از وقت ها هم پيش مياد که اصلا روحيه و حسش رو ندارم که بخوام برم تو اين محيط ها.با وجود اينکه خاله هام خيلی مهربون و دوست داشتنی هستند و تو بين اين دخترخاله ،پسرخاله هام انواع موجودات شيطون و شوخ پيدا می شه،در مجموع جز داييم کسی نيست که باهاش بشه بحثی خارج از روزمرگی کرد.بقيه شون هم اگه تحصيلات عاليه داشته باشند،فقط تو همون تخصص خودشون مطالعه دارند که در نتيجه نمی تونی باهاشون زبون مشترک داشته باشی.درمورد داييم هم سعی می کنم که زياد باهاش قاطی نشم.آخه اين دايي شريف ما بشدت ليبرال تشريف داره و نمی دونم کی بهش گفته که اگه با ايده های شريعتی مخالف باشه و انديشه ايدئولوژيک اين انقلاب رو بپای اون ببنده،ژست ليبراليش کاملتر می شه.اينجانب هم که احتياج به توضيح نداره که فحش به دکتر برام از فحش ناموس بدتره.(البته تو بحث ها سعی می کنم که حساب احساس و عقلم رو از هم جدا کنم.حالا اينکه تا چه حد موفقم ،ديگه نمی دونم!؟)چند بار بحث هامون به جاهای باريک کشيده که خب با وساطت ريش سفيدهای خانواده به خير گذشته بود.

با چنين شرايطی من فقط و فقط در مواقعی که شارژِ شارژ هستم يا اينکه ديگه واسه يه نفرخيلی دلم تنگ بشه ،تو اين جمع ها آفتابی می شم.هميشه از اين می ترسيدم که ديگران اينو به حساب خودخواهی من بگذارند و فکر کنند که خودم رو تافته جدا بافته از ديگران تصور می کنم!در حاليکه به غير از اون مواردی که واقعا از نظر روحی به تنها بودن احتياج دارم،در خيلی از اوقات هم دلم می خواد که با اونها قاطی شم.ولی برام سخته.يعنی نمی تونم يک لحظه از اين دنيای مجازی رو که با کتاب و موسيقی و نوشتن و اينترنت واسه خودم ساختم،با هيچ چيز ديگه عوض کنم.با اينکه از آفت ها و تبعات اين احساس تا حدی آگاه هستم،ولی هنوز نتونستم به يک تعادل تو رفتارهام برسم.شايد اين يک نوع غرور کاذب روشنفکری باشه.نمی دونم!

ديروز خونه داييم اينها دعوت بوديم.زنداييم با ماشين اومده بود که ما رو ببره تو اون برجش معروفشون.من هم ديروز اصلا حوصله خودم رو نداشتم،چه برسه به اين مهمونی! به هر حال عذرخواهی کردم.ولی اين دختر دايي کوچولوم(که 90% ناشنوايي داره) وقتی فهميد که نميام، اومده بود جلوم و با اون حرکات دست و اشاراتش داشت بهم می گفت که :"حال بيا بريم ،ناهار بخور.برت می گردونيم!"

آی من داغون شدم ها !تا مدتها بعد از رفتنشون همين طور چهره اش با اون چشمهای سبز خوشگلش و اون روسری ش که تازه اونو خريده بود و از من می پرسيد که رنگش قشنگه يا نه،جلوی چشمم بود و به خودم بخاطر اين رفتارهام فحش می دادم.(به شما هم حق می دم که اين کار رو بکنيد!)شايد اگه واسه شاد کردن دل اون می رفتم اون روز خونشون و چند تا از cd های گيم خودم رو می بردم و رو کامپيوترش نصب کنم،خيلی بهتر از اين بود که لش خودم رو بندازم رو اين صندلی و تا آخر شب يک ذره کار مفيد هم انجام ندم!!!

دکتر شريعتی يکجا که داره از استاد خودش ماسينيون صحبت می کنه،می گه: "من بزرگترين درسهای اين استاد رو نه در دانشگاه سوربن و نه در سمينارها و کنفرانس های علمی و در بين اساتيد واکس زده و اتوکرده ،بلکه تو اون لحظه ای که رو زمين و در کنار مسلمانان الجزايری و مصری نشسته بود و داشت قنوت رو به اونها ياد می داد ،فرا گرفتم."(نقل به مضمون)

يا مثلا تصور کنيد که پيغمبر چطور می تونسته يک شب بره به معراج و فرداش برگرده و باز با اين عربهای جاهل سوسمار خور و وحشی قاطی بشه و مشغول انجام رسالتش بشه.يک نويسنده غربی که الان اسمش يادم نيست در اين باره گفته :"محمد به معراج رفت و به زمين برگشت.اگر من به جای او بودم،بازنمی گشتم!!!" (باهاش موافقم.فکر کنم من هم برنمی گشتم.يا اگه هم برمی گشتم ،واسه اون بود که اونهايي رو که خيلی دوست دارم با خودم ببرم!! )

نمی دونم.به هر حال اين هميشه يکی از سوالها و دغدغه های من بوده که هنوز نتونستم جوابی براش پيدا کنم. شايد هنوز بايد خيلی پرظرفيت تر بشم.شايد اصلا اين حرفهای گنده به من نيومده .شايد من اگه تا اين موقع شب بيدار نمونم که به اين چيزها فکر کنم و بجاش به فکر اون پروژه م باشم،هم واسه سلامتی خودم بهتر باشه و هم واسه سلامتی شما و هم سايت بلاگر جفتمون رو دعا کنه!!!

شب بخير.
ديروز سر يک مسئله کلی دمق شدم.اصولا معاشرت با اطرافيان(حالا به هر دليلی که ما رو به هم پيوند بده)هميشه يکی از مشکلات کلاسيک من بوده.يکيش همين رفت و آمدهای خانوادگی هستش.چون تو خانواده مثلا به عنوان بچه درسخون شناخته می شم،هميشه بهونه لازم برای فرار کردن از رفت و آمدهای بعضا بی معنی خانوادگی رو داشتم.تا جايي که عبارت "پروژه دارم" رو همه فاميل به عنوان بهونه کلاسيک من می شناسند و حتی واسه شوخی پروژه منو به همون پروژه ای که پرويز پرستويي تو فيلم "مرد عوضی" واسه غيبت های شبانه ش تحويل زنهاش می داد،تشبيه می کنند.يکی از خاله هام که يه خورده لات تره، تو اينجور مواقع قبل از اينکه شروع به حرف زدن کنم ،ميگه : "چيه عزيزم! باز رو پروژه ت دمر شدی!!!"
جدا از اينکه بعضی اوقات اينجانب واقعا پروژه (از نوع سالم و سازنده!!!) دارم، خيلی از وقت ها هم پيش مياد که اصلا روحيه و حسش رو ندارم که بخوام برم تو اين محيط ها.با وجود اينکه خاله هام خيلی مهربون و دوست داشتنی هستند و تو بين اين دخترخاله ،پسرخاله هام انواع موجودات شيطون و شوخ پيدا می شه،در مجموع جز داييم کسی نيست که باهاش بشه بحثی خارج از روزمرگی کرد.بقيه شون هم اگه تحصيلات عاليه داشته باشند،فقط تو همون تخصص خودشون مطالعه دارند که در نتيجه نمی تونی باهاشون زبون مشترک داشته باشی.درمورد داييم هم سعی می کنم که زياد باهاش قاطی نشم.آخه اين دايي شريف ما بشدت ليبرال تشريف داره و نمی دونم کی بهش گفته که اگه با ايده های شريعتی مخالف باشه و انديشه ايدئولوژيک اين انقلاب رو بپای اون ببنده،ژست ليبراليش کاملتر می شه.اينجانب هم که احتياج به توضيح نداره که فحش به دکتر برام از فحش ناموس بدتره.(البته تو بحث ها سعی می کنم که حساب احساس و عقلم رو از هم جدا کنم.حالا اينکه تا چه حد موفقم ،ديگه نمی دونم!؟)چند بار بحث هامون به جاهای باريک کشيده که خب با وساطت ريش سفيدهای خانواده به خير گذشته بود.
با چنين شرايطی من فقط و فقط در مواقعی که شارژِ شارژ هستم يا اينکه ديگه واسه يه نفرخيلی دلم تنگ بشه ،تو اين جمع ها آفتابی می شم.هميشه از اين می ترسيدم که ديگران اينو به حساب خودخواهی من بگذارند و فکر کنند که خودم رو تافته جدا بافته از ديگران تصور می کنم!در حاليکه به غير از اون مواردی که واقعا از نظر روحی به تنها بودن احتياج دارم،در خيلی از اوقات هم دلم می خواد که با اونها قاطی شم.ولی برام سخته.يعنی نمی تونم يک لحظه از اين دنيای مجازی رو که با کتاب و موسيقی و نوشتن و اينترنت واسه خودم ساختم،با هيچ چيز ديگه عوض کنم.با اينکه از آفت ها و تبعات اين احساس تا حدی آگاه هستم،ولی هنوز نتونستم به يک تعادل تو رفتارهام برسم.شايد اين يک نوع غرور کاذب روشنفکری باشه.نمی دونم!
ديروز خونه داييم اينها دعوت بوديم.زنداييم با ماشين اومده بود که ما رو ببره تو اون برجش معروفشون.من هم ديروز اصلا حوصله خودم رو نداشتم،چه برسه به اين مهمونی! به هر حال عذرخواهی کردم.ولی اين دختر دايي کوچولوم(که 90% ناشنوايي داره) وقتی فهميد که نميام، اومده بود جلوم و با اون حرکات دست و اشاراتش داشت بهم می گفت که :"حال بيا بريم ،ناهار بخور.برت می گردونيم!"
آی من داغون شدم ها !تا مدتها بعد از رفتنشون همين طور چهره اش با اون چشمهای سبز خوشگلش و اون روسری ش که تازه اونو خريده بود و از من می پرسيد که رنگش قشنگه يا نه،جلوی چشمم بود و به خودم بخاطر اين رفتارهام فحش می دادم.(به شما هم حق می دم که اين کار رو بکنيد!)شايد اگه واسه شاد کردن دل اون می رفتم اون روز خونشون و چند تا از cd های گيم خودم رو می بردم و رو کامپيوترش نصب کنم،خيلی بهتر از اين بود که لش خودم رو بندازم رو اين صندلی و تا آخر شب يک ذره کار مفيد هم انجام ندم!!!

دکتر شريعتی يکجا که داره از استاد خودش ماسينيون صحبت می کنه،می گه: "من بزرگترين درسهای اين استاد رو نه در دانشگاه سوربن و نه در سمينارها و کنفرانس های علمی و در بين اساتيد واکس زده و اتوکرده ،بلکه تو اون لحظه ای که رو زمين و در کنار مسلمانان الجزايری و مصری نشسته بود و داشت قنوت رو به اونها ياد می داد ،فرا گرفتم."(نقل به مضمون)
يا مثلا تصور کنيد که پيغمبر چطور می تونسته يک شب بره به معراج و فرداش برگرده و باز با اين عربهای جاهل سوسمار خور و وحشی قاطی بشه و مشغول انجام رسالتش بشه.يک نويسنده غربی که الان اسمش يادم نيست در اين باره گفته :"محمد به معراج رفت و به زمين برگشت.اگر من به جای او بودم،بازنمی گشتم!!!" (باهاش موافقم.فکر کنم من هم برنمی گشتم.يا اگه هم برمی گشتم ،واسه اون بود که اونهايي رو که خيلی دوست دارم با خودم ببرم!! )

نمی دونم.به هر حال اين هميشه يکی از سوالها و دغدغه های من بوده که هنوز نتونستم جوابی براش پيدا کنم. شايد هنوز بايد خيلی پرظرفيت تر بشم.شايد اصلا اين حرفهای گنده به من نيومده .شايد من اگه تا اين موقع شب بيدار نمونم که به اين چيزها فکر کنم و بجاش به فکر اون پروژه م باشم،هم واسه سلامتی خودم بهتر باشه و هم واسه سلامتی شما و هم سايت بلاگر جفتمون رو دعا کنه!!!
شب بخير.