اين منم
وصله ای ناجور
بر پيکر زندگی خويش
اين رفت و برگشت ها هميشه با من بودند. شايد خيلی پيش از وقتی که خودم رو بشناسم. چيز زياد پيچيده ای نيست. همين حضور و غيابهای بين جمع و آن نمی دانم کجايی که ...راستش نمی دانم کجاست!
مدتهاست به اين نتيجه رسيدم اين موضوع به مکان و زمان خاصی مربوط نمی شه.
اينکه سر کلاس نشسته باشم و بحث درباره يکی از موضوعات اساسی رشته مون داغ باشه...
اينکه تو محل کارم مشغول سر و کله زدن با برنامه ای باشم که به دقت و حواس جمعي زيادی احتياج داره...
اينکه تو بين نزديکترين دوستهام باشم...
اينکه تو جشن عروسی(از نوع غليظش) يکی از اقواممون نشسته باشم که اطرافم پر از چهره های آشناست...
...
فرقی نمی کنه. به هر حال بايد تحملش کنم. ممکنه موضوعاتی که حواسم رو از جمع پرت می کنه يا بازه های زمانيش متفاوت باشه، ولی با هم تفاوت ماهوی چندانی ندارند.
۱۳۸۲ مرداد ۲۸, سهشنبه
اين منم
وصله ای ناجور
بر پيکر زندگی خويش
اين رفت و برگشت ها هميشه با من بودند. شايد خيلی پيش از وقتی که خودم رو بشناسم. چيز زياد پيچيده ای نيست. همين حضور و غيابهای بين جمع و آن نمی دانم کجايی که ...راستش نمی دانم کجاست!
مدتهاست به اين نتيجه رسيدم اين موضوع به مکان و زمان خاصی مربوط نمی شه.
اينکه سر کلاس نشسته باشم و بحث درباره يکی از موضوعات اساسی رشته مون داغ باشه...
اينکه تو محل کارم مشغول سر و کله زدن با برنامه ای باشم که به دقت و حواس جمعي زيادی احتياج داره...
اينکه تو بين نزديکترين دوستهام باشم...
اينکه تو جشن عروسی(از نوع غليظش) يکی از اقواممون نشسته باشم که اطرافم پر از چهره های آشناست...
...
فرقی نمی کنه. به هر حال بايد تحملش کنم. ممکنه موضوعاتی که حواسم رو از جمع پرت می کنه يا بازه های زمانيش متفاوت باشه، ولی با هم تفاوت ماهوی چندانی ندارند.
وصله ای ناجور
بر پيکر زندگی خويش
اين رفت و برگشت ها هميشه با من بودند. شايد خيلی پيش از وقتی که خودم رو بشناسم. چيز زياد پيچيده ای نيست. همين حضور و غيابهای بين جمع و آن نمی دانم کجايی که ...راستش نمی دانم کجاست!
مدتهاست به اين نتيجه رسيدم اين موضوع به مکان و زمان خاصی مربوط نمی شه.
اينکه سر کلاس نشسته باشم و بحث درباره يکی از موضوعات اساسی رشته مون داغ باشه...
اينکه تو محل کارم مشغول سر و کله زدن با برنامه ای باشم که به دقت و حواس جمعي زيادی احتياج داره...
اينکه تو بين نزديکترين دوستهام باشم...
اينکه تو جشن عروسی(از نوع غليظش) يکی از اقواممون نشسته باشم که اطرافم پر از چهره های آشناست...
...
فرقی نمی کنه. به هر حال بايد تحملش کنم. ممکنه موضوعاتی که حواسم رو از جمع پرت می کنه يا بازه های زمانيش متفاوت باشه، ولی با هم تفاوت ماهوی چندانی ندارند.
اين منم، همان وصله ناجور
ديشب هم همينطور بود. رقص وحشيانه نور اذيتم می کرد. فوران فيس و افاده های جماعت سانتی مانتال موقع غذا خوردن هم.
نگاه های سنگين و غريبه هم (هر چند رقص رو به عنوان يک هنر زنده و شاد به اندازه ظرفيت خودش قبول دارم، ولی احساس می کنم هيجانات درونيم از جنسی نيستند که بشه با حرکات موزون يا جفتک پرانی های پست مدرن تخليه شون کرد. دلم می خواست جيغ بزنم که "چرا به چشم يه بيمار روحی بهم نيگاه می کنيد؟! با همتونم ...ها!" )
صداهای ناهنجار اون سازهای بی ربط هم. شعرهای نامتناسب با مراسم هم (اصلا نمی تونستم درک کنم چطوری می شه اين آهنگ "بگو يه خورده غم داری، بگو....... بگو منو کم داری، بگو" رو واسه مراسم شاد انتخاب کرد، هر چند واسه رقص تانگو! و تازه يه عده آدم با عميقترين احساس موجود مشغول همراهی عروس و دوماد در قالب حرکات بدن يا لبها باشند. نمی تونم تصور کنم اين حالت مضحک واقعيه. يهو تصور می کنم دارم يه سری حرکات پيچ در پيچ با موزيک پس زمينه رو دنبال می کنم. يه صدای مبهم داره می خونه: "بگو يه تخته کم داری، بگو.... بگو يه خورده اَ*ن داری، بگو!"
ها ها. صحنه مضحک تر شد. ولی ديگه خيالم راحته که واقعی نيست!
سراغ خان دايی رو می گيرم! می گن تو حياط مشغول هواخوريه. می رم پيشش. تو اين جور مواقع بهترين سوژه واسه گذران وقته. حتی اگه بخواهيم يه بار ديگه پرونده بحثهای کليشه ای و تکراری خودمون درباره بن بستهای سياسی و اجتماعی کشور رو باز کنيم!
می بينم هنوز داره همه شرايط رو با تئوريهای جناب زيباکلام تو کتاب "ما چگونه ما شديم" توجيه می کنه. منم اصلا حوصله بحث های بی فايده رو ندارم. کتاب جديد زيباکلام، وداع با دوم خرداد، رو بهش معرفی می کنم. مقاديری ذوق می کنه. احساس می کنم حالا می تونم به بهونه سيگار کشيدن تو يه جای خلوت اونو با ايده های پيچ در پيچش تنها بگذارم.
ديشب هم همينطور بود. رقص وحشيانه نور اذيتم می کرد. فوران فيس و افاده های جماعت سانتی مانتال موقع غذا خوردن هم.
نگاه های سنگين و غريبه هم (هر چند رقص رو به عنوان يک هنر زنده و شاد به اندازه ظرفيت خودش قبول دارم، ولی احساس می کنم هيجانات درونيم از جنسی نيستند که بشه با حرکات موزون يا جفتک پرانی های پست مدرن تخليه شون کرد. دلم می خواست جيغ بزنم که "چرا به چشم يه بيمار روحی بهم نيگاه می کنيد؟! با همتونم ...ها!" )
صداهای ناهنجار اون سازهای بی ربط هم. شعرهای نامتناسب با مراسم هم (اصلا نمی تونستم درک کنم چطوری می شه اين آهنگ "بگو يه خورده غم داری، بگو....... بگو منو کم داری، بگو" رو واسه مراسم شاد انتخاب کرد، هر چند واسه رقص تانگو! و تازه يه عده آدم با عميقترين احساس موجود مشغول همراهی عروس و دوماد در قالب حرکات بدن يا لبها باشند. نمی تونم تصور کنم اين حالت مضحک واقعيه. يهو تصور می کنم دارم يه سری حرکات پيچ در پيچ با موزيک پس زمينه رو دنبال می کنم. يه صدای مبهم داره می خونه: "بگو يه تخته کم داری، بگو.... بگو يه خورده اَ*ن داری، بگو!"
ها ها. صحنه مضحک تر شد. ولی ديگه خيالم راحته که واقعی نيست!
سراغ خان دايی رو می گيرم! می گن تو حياط مشغول هواخوريه. می رم پيشش. تو اين جور مواقع بهترين سوژه واسه گذران وقته. حتی اگه بخواهيم يه بار ديگه پرونده بحثهای کليشه ای و تکراری خودمون درباره بن بستهای سياسی و اجتماعی کشور رو باز کنيم!
می بينم هنوز داره همه شرايط رو با تئوريهای جناب زيباکلام تو کتاب "ما چگونه ما شديم" توجيه می کنه. منم اصلا حوصله بحث های بی فايده رو ندارم. کتاب جديد زيباکلام، وداع با دوم خرداد، رو بهش معرفی می کنم. مقاديری ذوق می کنه. احساس می کنم حالا می تونم به بهونه سيگار کشيدن تو يه جای خلوت اونو با ايده های پيچ در پيچش تنها بگذارم.
اين منم، همان وصله ناجور
ديشب هم همينطور بود. رقص وحشيانه نور اذيتم می کرد. فوران فيس و افاده های جماعت سانتی مانتال موقع غذا خوردن هم.
نگاه های سنگين و غريبه هم (هر چند رقص رو به عنوان يک هنر زنده و شاد به اندازه ظرفيت خودش قبول دارم، ولی احساس می کنم هيجانات درونيم از جنسی نيستند که بشه با حرکات موزون يا جفتک پرانی های پست مدرن تخليه شون کرد. دلم می خواست جيغ بزنم که "چرا به چشم يه بيمار روحی بهم نيگاه می کنيد؟! با همتونم ...ها!" )
صداهای ناهنجار اون سازهای بی ربط هم. شعرهای نامتناسب با مراسم هم (اصلا نمی تونستم درک کنم چطوری می شه اين آهنگ "بگو يه خورده غم داری، بگو....... بگو منو کم داری، بگو" رو واسه مراسم شاد انتخاب کرد، هر چند واسه رقص تانگو! و تازه يه عده آدم با عميقترين احساس موجود مشغول همراهی عروس و دوماد در قالب حرکات بدن يا لبها باشند. نمی تونم تصور کنم اين حالت مضحک واقعيه. يهو تصور می کنم دارم يه سری حرکات پيچ در پيچ با موزيک پس زمينه رو دنبال می کنم. يه صدای مبهم داره می خونه: "بگو يه تخته کم داری، بگو.... بگو يه خورده اَ*ن داری، بگو!"
ها ها. صحنه مضحک تر شد. ولی ديگه خيالم راحته که واقعی نيست!
سراغ خان دايی رو می گيرم! می گن تو حياط مشغول هواخوريه. می رم پيشش. تو اين جور مواقع بهترين سوژه واسه گذران وقته. حتی اگه بخواهيم يه بار ديگه پرونده بحثهای کليشه ای و تکراری خودمون درباره بن بستهای سياسی و اجتماعی کشور رو باز کنيم!
می بينم هنوز داره همه شرايط رو با تئوريهای جناب زيباکلام تو کتاب "ما چگونه ما شديم" توجيه می کنه. منم اصلا حوصله بحث های بی فايده رو ندارم. کتاب جديد زيباکلام، وداع با دوم خرداد، رو بهش معرفی می کنم. مقاديری ذوق می کنه. احساس می کنم حالا می تونم به بهونه سيگار کشيدن تو يه جای خلوت اونو با ايده های پيچ در پيچش تنها بگذارم.
ديشب هم همينطور بود. رقص وحشيانه نور اذيتم می کرد. فوران فيس و افاده های جماعت سانتی مانتال موقع غذا خوردن هم.
نگاه های سنگين و غريبه هم (هر چند رقص رو به عنوان يک هنر زنده و شاد به اندازه ظرفيت خودش قبول دارم، ولی احساس می کنم هيجانات درونيم از جنسی نيستند که بشه با حرکات موزون يا جفتک پرانی های پست مدرن تخليه شون کرد. دلم می خواست جيغ بزنم که "چرا به چشم يه بيمار روحی بهم نيگاه می کنيد؟! با همتونم ...ها!" )
صداهای ناهنجار اون سازهای بی ربط هم. شعرهای نامتناسب با مراسم هم (اصلا نمی تونستم درک کنم چطوری می شه اين آهنگ "بگو يه خورده غم داری، بگو....... بگو منو کم داری، بگو" رو واسه مراسم شاد انتخاب کرد، هر چند واسه رقص تانگو! و تازه يه عده آدم با عميقترين احساس موجود مشغول همراهی عروس و دوماد در قالب حرکات بدن يا لبها باشند. نمی تونم تصور کنم اين حالت مضحک واقعيه. يهو تصور می کنم دارم يه سری حرکات پيچ در پيچ با موزيک پس زمينه رو دنبال می کنم. يه صدای مبهم داره می خونه: "بگو يه تخته کم داری، بگو.... بگو يه خورده اَ*ن داری، بگو!"
ها ها. صحنه مضحک تر شد. ولی ديگه خيالم راحته که واقعی نيست!
سراغ خان دايی رو می گيرم! می گن تو حياط مشغول هواخوريه. می رم پيشش. تو اين جور مواقع بهترين سوژه واسه گذران وقته. حتی اگه بخواهيم يه بار ديگه پرونده بحثهای کليشه ای و تکراری خودمون درباره بن بستهای سياسی و اجتماعی کشور رو باز کنيم!
می بينم هنوز داره همه شرايط رو با تئوريهای جناب زيباکلام تو کتاب "ما چگونه ما شديم" توجيه می کنه. منم اصلا حوصله بحث های بی فايده رو ندارم. کتاب جديد زيباکلام، وداع با دوم خرداد، رو بهش معرفی می کنم. مقاديری ذوق می کنه. احساس می کنم حالا می تونم به بهونه سيگار کشيدن تو يه جای خلوت اونو با ايده های پيچ در پيچش تنها بگذارم.
۱۳۸۲ مرداد ۲۷, دوشنبه
اين منم، همچنان همان وصله ناجور
بر می گردم تو مراسم.
آخرِ شبه.
(از اون طرف می شه نزديکيهای صبح) بدنها و آرايشها اون آمادگی و طراوت اوليه رو ندارند.
شادنوشی ها و قهقهه های اول شب جای خودشو به خماری چشمها داده.
يه دختره مياد درست روبروم می نشينه. نشستن که چه عرض کنم. از فرط خستگی رو صندلی تالاپ می شه. تو چشماش نيگاه می کنم. خاليه خاليه. نگام يه خورده نزول می کنه (طبيعتا!) می بينم که شديدا خوش استيله(وقتی می گم خوش استيله، باور کنيد. مجبورم نکنيد تو مکان عمومی پرونده بی ناموسی وا کنم!) پاهاش از شدت حرکات ديشداران ديرين تاول زده. واسه همين اونا رو تقريبا از تو کفشهاش در آورده. نای راه رفتن نداره. يه دونه از اون نگاه های آخر شبی بهم می ندازه. همچين بدش نمياد من برم بغلش کنم بگذارمش رو تختخواب خونه شون. احساس می کنم يه خورده زيادی سنگينه! اگه پيشنهاد بهتری داده بود، شايد درباره ش بيشتر فکر می کردم!
گرفتار يکی از اون حضور و غياب ها می شم. وقتی به خودم ميام، می بينم تازه چراغ اتاق خودم رو روشن کردم. اون آرامش دوست داشتنيش داره نوازشم می کنه.
ها! تو اين موقع شب چهره صادق هدايت (با اون چشمهای بابا قوريش به قول خواهرم) بايد اولين نفری باشه که به استقبالت مياد. لعنتی! هيچ وقت نمی تونم نديده ش بگيرم :
"من هيچ وقت در کيفهای ديگران شريک نبوده ام. هميشه يه احساس سخت يا يه احساس بدبختی جلوی منو گرفته"
لعنتی! مجبور بودی اين حرف رو از کنج قلب من برداری بياری تو اين دفترچه بنويسی که حالا من دستاويز خوبی واسه توجيه خودم داشته باشم؟! آره؟
بر می گردم تو مراسم.
آخرِ شبه.
(از اون طرف می شه نزديکيهای صبح) بدنها و آرايشها اون آمادگی و طراوت اوليه رو ندارند.
شادنوشی ها و قهقهه های اول شب جای خودشو به خماری چشمها داده.
يه دختره مياد درست روبروم می نشينه. نشستن که چه عرض کنم. از فرط خستگی رو صندلی تالاپ می شه. تو چشماش نيگاه می کنم. خاليه خاليه. نگام يه خورده نزول می کنه (طبيعتا!) می بينم که شديدا خوش استيله(وقتی می گم خوش استيله، باور کنيد. مجبورم نکنيد تو مکان عمومی پرونده بی ناموسی وا کنم!) پاهاش از شدت حرکات ديشداران ديرين تاول زده. واسه همين اونا رو تقريبا از تو کفشهاش در آورده. نای راه رفتن نداره. يه دونه از اون نگاه های آخر شبی بهم می ندازه. همچين بدش نمياد من برم بغلش کنم بگذارمش رو تختخواب خونه شون. احساس می کنم يه خورده زيادی سنگينه! اگه پيشنهاد بهتری داده بود، شايد درباره ش بيشتر فکر می کردم!
گرفتار يکی از اون حضور و غياب ها می شم. وقتی به خودم ميام، می بينم تازه چراغ اتاق خودم رو روشن کردم. اون آرامش دوست داشتنيش داره نوازشم می کنه.
ها! تو اين موقع شب چهره صادق هدايت (با اون چشمهای بابا قوريش به قول خواهرم) بايد اولين نفری باشه که به استقبالت مياد. لعنتی! هيچ وقت نمی تونم نديده ش بگيرم :
"من هيچ وقت در کيفهای ديگران شريک نبوده ام. هميشه يه احساس سخت يا يه احساس بدبختی جلوی منو گرفته"
لعنتی! مجبور بودی اين حرف رو از کنج قلب من برداری بياری تو اين دفترچه بنويسی که حالا من دستاويز خوبی واسه توجيه خودم داشته باشم؟! آره؟
اين منم، همچنان همان وصله ناجور
بر می گردم تو مراسم.
آخرِ شبه.
(از اون طرف می شه نزديکيهای صبح) بدنها و آرايشها اون آمادگی و طراوت اوليه رو ندارند.
شادنوشی ها و قهقهه های اول شب جای خودشو به خماری چشمها داده.
يه دختره مياد درست روبروم می نشينه. نشستن که چه عرض کنم. از فرط خستگی رو صندلی تالاپ می شه. تو چشماش نيگاه می کنم. خاليه خاليه. نگام يه خورده نزول می کنه (طبيعتا!) می بينم که شديدا خوش استيله(وقتی می گم خوش استيله، باور کنيد. مجبورم نکنيد تو مکان عمومی پرونده بی ناموسی وا کنم!) پاهاش از شدت حرکات ديشداران ديرين تاول زده. واسه همين اونا رو تقريبا از تو کفشهاش در آورده. نای راه رفتن نداره. يه دونه از اون نگاه های آخر شبی بهم می ندازه. همچين بدش نمياد من برم بغلش کنم بگذارمش رو تختخواب خونه شون. احساس می کنم يه خورده زيادی سنگينه! اگه پيشنهاد بهتری داده بود، شايد درباره ش بيشتر فکر می کردم!
گرفتار يکی از اون حضور و غياب ها می شم. وقتی به خودم ميام، می بينم تازه چراغ اتاق خودم رو روشن کردم. اون آرامش دوست داشتنيش داره نوازشم می کنه.
ها! تو اين موقع شب چهره صادق هدايت (با اون چشمهای بابا قوريش به قول خواهرم) بايد اولين نفری باشه که به استقبالت مياد. لعنتی! هيچ وقت نمی تونم نديده ش بگيرم :
"من هيچ وقت در کيفهای ديگران شريک نبوده ام. هميشه يه احساس سخت يا يه احساس بدبختی جلوی منو گرفته"
لعنتی! مجبور بودی اين حرف رو از کنج قلب من برداری بياری تو اين دفترچه بنويسی که حالا من دستاويز خوبی واسه توجيه خودم داشته باشم؟! آره؟
بر می گردم تو مراسم.
آخرِ شبه.
(از اون طرف می شه نزديکيهای صبح) بدنها و آرايشها اون آمادگی و طراوت اوليه رو ندارند.
شادنوشی ها و قهقهه های اول شب جای خودشو به خماری چشمها داده.
يه دختره مياد درست روبروم می نشينه. نشستن که چه عرض کنم. از فرط خستگی رو صندلی تالاپ می شه. تو چشماش نيگاه می کنم. خاليه خاليه. نگام يه خورده نزول می کنه (طبيعتا!) می بينم که شديدا خوش استيله(وقتی می گم خوش استيله، باور کنيد. مجبورم نکنيد تو مکان عمومی پرونده بی ناموسی وا کنم!) پاهاش از شدت حرکات ديشداران ديرين تاول زده. واسه همين اونا رو تقريبا از تو کفشهاش در آورده. نای راه رفتن نداره. يه دونه از اون نگاه های آخر شبی بهم می ندازه. همچين بدش نمياد من برم بغلش کنم بگذارمش رو تختخواب خونه شون. احساس می کنم يه خورده زيادی سنگينه! اگه پيشنهاد بهتری داده بود، شايد درباره ش بيشتر فکر می کردم!
گرفتار يکی از اون حضور و غياب ها می شم. وقتی به خودم ميام، می بينم تازه چراغ اتاق خودم رو روشن کردم. اون آرامش دوست داشتنيش داره نوازشم می کنه.
ها! تو اين موقع شب چهره صادق هدايت (با اون چشمهای بابا قوريش به قول خواهرم) بايد اولين نفری باشه که به استقبالت مياد. لعنتی! هيچ وقت نمی تونم نديده ش بگيرم :
"من هيچ وقت در کيفهای ديگران شريک نبوده ام. هميشه يه احساس سخت يا يه احساس بدبختی جلوی منو گرفته"
لعنتی! مجبور بودی اين حرف رو از کنج قلب من برداری بياری تو اين دفترچه بنويسی که حالا من دستاويز خوبی واسه توجيه خودم داشته باشم؟! آره؟
۱۳۸۲ مرداد ۱۹, یکشنبه
يک حس لعنتی دوست داشتنی
يا
"مامان جون، بستنی هاش خوشمزه تره"
در خلال (منظورم همون بينه) بازيهای بچه گانه (در واقع خيلی بچه گانه) يک حس (چيزی شبيه حس کنجکاوی) منو تحريک می کرد که بايد در يک محدوده خاص بدنبال يک چيز خاص تر بگردم. طبيعتا (و حتما) اينو کسی واسم توضيح نداده بود و يک اتفاق ساده (مثلا اعانه بستنی در اتاق بغلی) می تونست منو از ادامه جستجو منصرف کنه.(خب من فکر می کنم (اون موقع) واقعا هم بستنی هاش خوشمزه تر بود!)
يا
"مامان جون، بستنی هاش خوشمزه تره"
در خلال (منظورم همون بينه) بازيهای بچه گانه (در واقع خيلی بچه گانه) يک حس (چيزی شبيه حس کنجکاوی) منو تحريک می کرد که بايد در يک محدوده خاص بدنبال يک چيز خاص تر بگردم. طبيعتا (و حتما) اينو کسی واسم توضيح نداده بود و يک اتفاق ساده (مثلا اعانه بستنی در اتاق بغلی) می تونست منو از ادامه جستجو منصرف کنه.(خب من فکر می کنم (اون موقع) واقعا هم بستنی هاش خوشمزه تر بود!)
يک حس لعنتی دوست داشتنی
يا
"مامان جون، بستنی هاش خوشمزه تره"
در خلال (منظورم همون بينه) بازيهای بچه گانه (در واقع خيلی بچه گانه) يک حس (چيزی شبيه حس کنجکاوی) منو تحريک می کرد که بايد در يک محدوده خاص بدنبال يک چيز خاص تر بگردم. طبيعتا (و حتما) اينو کسی واسم توضيح نداده بود و يک اتفاق ساده (مثلا اعانه بستنی در اتاق بغلی) می تونست منو از ادامه جستجو منصرف کنه.(خب من فکر می کنم (اون موقع) واقعا هم بستنی هاش خوشمزه تر بود!)
يا
"مامان جون، بستنی هاش خوشمزه تره"
در خلال (منظورم همون بينه) بازيهای بچه گانه (در واقع خيلی بچه گانه) يک حس (چيزی شبيه حس کنجکاوی) منو تحريک می کرد که بايد در يک محدوده خاص بدنبال يک چيز خاص تر بگردم. طبيعتا (و حتما) اينو کسی واسم توضيح نداده بود و يک اتفاق ساده (مثلا اعانه بستنی در اتاق بغلی) می تونست منو از ادامه جستجو منصرف کنه.(خب من فکر می کنم (اون موقع) واقعا هم بستنی هاش خوشمزه تر بود!)
يک حس لعنتی دوست داشتنی
يا
"جوانه ها را بخاطر بسپار
درخت گلابی مردنی است"
دو تا راه بود که مدرسه مون رو به خونه متصل می کرد. يک راه، راه کوتاهتر بود که بچه های مرتب، منظم و سربراه اونو انتخاب می کردند و راه دوم، راه بلندتر بود که از کنار باغ بزرگی می گذشت و خوراک شيطنتهای ساير بچه ها در راه برگشت به خونه بود. اواسط بهار بود که يه بار به اصرار يکی از دوستام مسير هميشگيم رو عوض کردم و واسه خوردن توت های نوبر بهاری با جوجه لات ها همراه شدم. گريز از دست باغبون و کل کل کردن با اون واسه هيجان شروع خوب بود و در روزهای بعد، دخترکی با چشمانی به رنگ ميشی، موهايی به رنگ قهوه ای روشن و لباسهايی هميشه شاداب و جادوی طبيعت باغ( که بدون ترديد واقعی ترين تصور من از بهشت بود) و حساسيت باغبون نسبت به اين دختر(که مثل سوگلی همه گلهای باغ از اون دختر مواظبت می کرد)، کافی بود تا از اون دختر يک راز واسه من بسازه. البته رازها اصولا واسه من دوست داشتنی بودند. تنها تفاوت اين راز با کتابهای "به من بگو چرا" اين بود که اون کتابها فقط آدم رو به حيرت می نداختند، ولی اين يکی، دل آدم رو هم گرم می کرد. و اينگونه است که گاهی "بازيچه کودکان کوی" خود می شويم!!
اوضاع بر همين منوال بود تا اينکه تو يه ظهر داغ تابستون دوستم بهم گفت که صاحب اون باغ و خونه به همراه خانواده ش از اينجا رفتند و باغ رو هم واسه فروش گذاشتند. حرفش رو تموم کرده و نکرده، شروع کردم به دويدن به طرف باغ. دويدن بيهوده اون پسره تو فيلم درخت گلابی يادتون مياد؟ که چطور تو اون سربالايی، ماشين حامل "ميم" رو تعقيب می کرد. ولی من نمی دونستم دارم دنبال چی می دوم. شايد دنبال سايه گريزون خودم می دويدم. سايه ای که با نزديک شدن به نيمروز هر لحظه کوتاهتر می شد و به جايی رسيدم که با رسيدن خورشيد به وسط آسمون، ديگه کاملا محو شده بود.
اين اولين بار تو زندگيم بود که غمی از جنس جديد رو تجربه می کردم. غمی که تا عمق زيادی تو وجودم نفوذ کرد. و دل من که تا بحال چنين مهمون ناخونده و سمجی رو تجربه نکرده بود، مدتی باهاش مدارا کرد، با سوز و ساز غمگينش ساخت و بعد برای هميشه اونو تو يک صندوقخونه امن پنهان کرد.
مدتی بعد اون خونه و باغ رو واسه ساخت يه بنای مضحک دولتی خراب کردند و جوونه های درخت گلابی هم ديگه هيچ وقت ميوه ندادند.
يا
"جوانه ها را بخاطر بسپار
درخت گلابی مردنی است"
دو تا راه بود که مدرسه مون رو به خونه متصل می کرد. يک راه، راه کوتاهتر بود که بچه های مرتب، منظم و سربراه اونو انتخاب می کردند و راه دوم، راه بلندتر بود که از کنار باغ بزرگی می گذشت و خوراک شيطنتهای ساير بچه ها در راه برگشت به خونه بود. اواسط بهار بود که يه بار به اصرار يکی از دوستام مسير هميشگيم رو عوض کردم و واسه خوردن توت های نوبر بهاری با جوجه لات ها همراه شدم. گريز از دست باغبون و کل کل کردن با اون واسه هيجان شروع خوب بود و در روزهای بعد، دخترکی با چشمانی به رنگ ميشی، موهايی به رنگ قهوه ای روشن و لباسهايی هميشه شاداب و جادوی طبيعت باغ( که بدون ترديد واقعی ترين تصور من از بهشت بود) و حساسيت باغبون نسبت به اين دختر(که مثل سوگلی همه گلهای باغ از اون دختر مواظبت می کرد)، کافی بود تا از اون دختر يک راز واسه من بسازه. البته رازها اصولا واسه من دوست داشتنی بودند. تنها تفاوت اين راز با کتابهای "به من بگو چرا" اين بود که اون کتابها فقط آدم رو به حيرت می نداختند، ولی اين يکی، دل آدم رو هم گرم می کرد. و اينگونه است که گاهی "بازيچه کودکان کوی" خود می شويم!!
اوضاع بر همين منوال بود تا اينکه تو يه ظهر داغ تابستون دوستم بهم گفت که صاحب اون باغ و خونه به همراه خانواده ش از اينجا رفتند و باغ رو هم واسه فروش گذاشتند. حرفش رو تموم کرده و نکرده، شروع کردم به دويدن به طرف باغ. دويدن بيهوده اون پسره تو فيلم درخت گلابی يادتون مياد؟ که چطور تو اون سربالايی، ماشين حامل "ميم" رو تعقيب می کرد. ولی من نمی دونستم دارم دنبال چی می دوم. شايد دنبال سايه گريزون خودم می دويدم. سايه ای که با نزديک شدن به نيمروز هر لحظه کوتاهتر می شد و به جايی رسيدم که با رسيدن خورشيد به وسط آسمون، ديگه کاملا محو شده بود.
اين اولين بار تو زندگيم بود که غمی از جنس جديد رو تجربه می کردم. غمی که تا عمق زيادی تو وجودم نفوذ کرد. و دل من که تا بحال چنين مهمون ناخونده و سمجی رو تجربه نکرده بود، مدتی باهاش مدارا کرد، با سوز و ساز غمگينش ساخت و بعد برای هميشه اونو تو يک صندوقخونه امن پنهان کرد.
مدتی بعد اون خونه و باغ رو واسه ساخت يه بنای مضحک دولتی خراب کردند و جوونه های درخت گلابی هم ديگه هيچ وقت ميوه ندادند.
يک حس لعنتی دوست داشتنی
يا
"جوانه ها را بخاطر بسپار
درخت گلابی مردنی است"
دو تا راه بود که مدرسه مون رو به خونه متصل می کرد. يک راه، راه کوتاهتر بود که بچه های مرتب، منظم و سربراه اونو انتخاب می کردند و راه دوم، راه بلندتر بود که از کنار باغ بزرگی می گذشت و خوراک شيطنتهای ساير بچه ها در راه برگشت به خونه بود. اواسط بهار بود که يه بار به اصرار يکی از دوستام مسير هميشگيم رو عوض کردم و واسه خوردن توت های نوبر بهاری با جوجه لات ها همراه شدم. گريز از دست باغبون و کل کل کردن با اون واسه هيجان شروع خوب بود و در روزهای بعد، دخترکی با چشمانی به رنگ ميشی، موهايی به رنگ قهوه ای روشن و لباسهايی هميشه شاداب و جادوی طبيعت باغ( که بدون ترديد واقعی ترين تصور من از بهشت بود) و حساسيت باغبون نسبت به اين دختر(که مثل سوگلی همه گلهای باغ از اون دختر مواظبت می کرد)، کافی بود تا از اون دختر يک راز واسه من بسازه. البته رازها اصولا واسه من دوست داشتنی بودند. تنها تفاوت اين راز با کتابهای "به من بگو چرا" اين بود که اون کتابها فقط آدم رو به حيرت می نداختند، ولی اين يکی، دل آدم رو هم گرم می کرد. و اينگونه است که گاهی "بازيچه کودکان کوی" خود می شويم!!
اوضاع بر همين منوال بود تا اينکه تو يه ظهر داغ تابستون دوستم بهم گفت که صاحب اون باغ و خونه به همراه خانواده ش از اينجا رفتند و باغ رو هم واسه فروش گذاشتند. حرفش رو تموم کرده و نکرده، شروع کردم به دويدن به طرف باغ. دويدن بيهوده اون پسره تو فيلم درخت گلابی يادتون مياد؟ که چطور تو اون سربالايی، ماشين حامل "ميم" رو تعقيب می کرد. ولی من نمی دونستم دارم دنبال چی می دوم. شايد دنبال سايه گريزون خودم می دويدم. سايه ای که با نزديک شدن به نيمروز هر لحظه کوتاهتر می شد و به جايی رسيدم که با رسيدن خورشيد به وسط آسمون، ديگه کاملا محو شده بود.
اين اولين بار تو زندگيم بود که غمی از جنس جديد رو تجربه می کردم. غمی که تا عمق زيادی تو وجودم نفوذ کرد. و دل من که تا بحال چنين مهمون ناخونده و سمجی رو تجربه نکرده بود، مدتی باهاش مدارا کرد، با سوز و ساز غمگينش ساخت و بعد برای هميشه اونو تو يک صندوقخونه امن پنهان کرد.
مدتی بعد اون خونه و باغ رو واسه ساخت يه بنای مضحک دولتی خراب کردند و جوونه های درخت گلابی هم ديگه هيچ وقت ميوه ندادند.
يا
"جوانه ها را بخاطر بسپار
درخت گلابی مردنی است"
دو تا راه بود که مدرسه مون رو به خونه متصل می کرد. يک راه، راه کوتاهتر بود که بچه های مرتب، منظم و سربراه اونو انتخاب می کردند و راه دوم، راه بلندتر بود که از کنار باغ بزرگی می گذشت و خوراک شيطنتهای ساير بچه ها در راه برگشت به خونه بود. اواسط بهار بود که يه بار به اصرار يکی از دوستام مسير هميشگيم رو عوض کردم و واسه خوردن توت های نوبر بهاری با جوجه لات ها همراه شدم. گريز از دست باغبون و کل کل کردن با اون واسه هيجان شروع خوب بود و در روزهای بعد، دخترکی با چشمانی به رنگ ميشی، موهايی به رنگ قهوه ای روشن و لباسهايی هميشه شاداب و جادوی طبيعت باغ( که بدون ترديد واقعی ترين تصور من از بهشت بود) و حساسيت باغبون نسبت به اين دختر(که مثل سوگلی همه گلهای باغ از اون دختر مواظبت می کرد)، کافی بود تا از اون دختر يک راز واسه من بسازه. البته رازها اصولا واسه من دوست داشتنی بودند. تنها تفاوت اين راز با کتابهای "به من بگو چرا" اين بود که اون کتابها فقط آدم رو به حيرت می نداختند، ولی اين يکی، دل آدم رو هم گرم می کرد. و اينگونه است که گاهی "بازيچه کودکان کوی" خود می شويم!!
اوضاع بر همين منوال بود تا اينکه تو يه ظهر داغ تابستون دوستم بهم گفت که صاحب اون باغ و خونه به همراه خانواده ش از اينجا رفتند و باغ رو هم واسه فروش گذاشتند. حرفش رو تموم کرده و نکرده، شروع کردم به دويدن به طرف باغ. دويدن بيهوده اون پسره تو فيلم درخت گلابی يادتون مياد؟ که چطور تو اون سربالايی، ماشين حامل "ميم" رو تعقيب می کرد. ولی من نمی دونستم دارم دنبال چی می دوم. شايد دنبال سايه گريزون خودم می دويدم. سايه ای که با نزديک شدن به نيمروز هر لحظه کوتاهتر می شد و به جايی رسيدم که با رسيدن خورشيد به وسط آسمون، ديگه کاملا محو شده بود.
اين اولين بار تو زندگيم بود که غمی از جنس جديد رو تجربه می کردم. غمی که تا عمق زيادی تو وجودم نفوذ کرد. و دل من که تا بحال چنين مهمون ناخونده و سمجی رو تجربه نکرده بود، مدتی باهاش مدارا کرد، با سوز و ساز غمگينش ساخت و بعد برای هميشه اونو تو يک صندوقخونه امن پنهان کرد.
مدتی بعد اون خونه و باغ رو واسه ساخت يه بنای مضحک دولتی خراب کردند و جوونه های درخت گلابی هم ديگه هيچ وقت ميوه ندادند.
يک احساس لعنتی دوست داشتنی
يا
من آنم که خورشيد و ماه ... بقيه ش هم يه چيز تو مايه های زرررشششششک !!!
دوره نوجوانی رو با غرور وحشتناکی شروع کردم. نمی دونم اين از ثمرات بلوغه يا به "خود شاهکاربينی" کاذبی مربوط می شه که آدمها تو اين سن بهش دچار می شند. به هر حال حس می کردم که بايد تو همه چيز از ديگران متفاوت باشم. همه تجربه هام بايد ناب، بکر و منحصر به فرد باشه. اين باور طبيعتا رو مقوله ای تحت عنوان عکس العمل نسبت به جنس مخالف تاثير خودش رو گذاشته بود. نسبت به همه جنب و جوش های عام دوره (نو)جوانی از جمله متلک گفتن، شماره دادن، شماره گرفتن، مخ زدن، لاس زدن، سکس ، فيلم پورنو و ... آلرژی پيدا کرده بودم.
ديدن صحنه تو هم لوليدن دخترها و پسرها جلوی مدارس دخترونه دقيقا تو ذهنم صحنه رها کردن چارپايان نر و ماده(بلانسبت!) در فصلهای خاصی از سال برای جلب نظر و جفت يابی رو تداعی می کرد
شايد طرز نگاه من نسبت به مقوله ای بنام عشق، بيشتر از هر چيز با اين جمله توجيه می شد :
"عشق تپه ايست که هر بزی می تواند از آن بالا برود" ( و به همين دليل اون نوشته (کدوم نوشته؟!) علی عسگری رو بشدت درک می کردم.)
تمام دوران نوجوانی من تا قبل از ورود به دانشگاه با اين طرز نگاه گذشت.
يا
من آنم که خورشيد و ماه ... بقيه ش هم يه چيز تو مايه های زرررشششششک !!!
دوره نوجوانی رو با غرور وحشتناکی شروع کردم. نمی دونم اين از ثمرات بلوغه يا به "خود شاهکاربينی" کاذبی مربوط می شه که آدمها تو اين سن بهش دچار می شند. به هر حال حس می کردم که بايد تو همه چيز از ديگران متفاوت باشم. همه تجربه هام بايد ناب، بکر و منحصر به فرد باشه. اين باور طبيعتا رو مقوله ای تحت عنوان عکس العمل نسبت به جنس مخالف تاثير خودش رو گذاشته بود. نسبت به همه جنب و جوش های عام دوره (نو)جوانی از جمله متلک گفتن، شماره دادن، شماره گرفتن، مخ زدن، لاس زدن، سکس ، فيلم پورنو و ... آلرژی پيدا کرده بودم.
ديدن صحنه تو هم لوليدن دخترها و پسرها جلوی مدارس دخترونه دقيقا تو ذهنم صحنه رها کردن چارپايان نر و ماده(بلانسبت!) در فصلهای خاصی از سال برای جلب نظر و جفت يابی رو تداعی می کرد
شايد طرز نگاه من نسبت به مقوله ای بنام عشق، بيشتر از هر چيز با اين جمله توجيه می شد :
"عشق تپه ايست که هر بزی می تواند از آن بالا برود" ( و به همين دليل اون نوشته (کدوم نوشته؟!) علی عسگری رو بشدت درک می کردم.)
تمام دوران نوجوانی من تا قبل از ورود به دانشگاه با اين طرز نگاه گذشت.
يک احساس لعنتی دوست داشتنی
يا
من آنم که خورشيد و ماه ... بقيه ش هم يه چيز تو مايه های زرررشششششک !!!
دوره نوجوانی رو با غرور وحشتناکی شروع کردم. نمی دونم اين از ثمرات بلوغه يا به "خود شاهکاربينی" کاذبی مربوط می شه که آدمها تو اين سن بهش دچار می شند. به هر حال حس می کردم که بايد تو همه چيز از ديگران متفاوت باشم. همه تجربه هام بايد ناب، بکر و منحصر به فرد باشه. اين باور طبيعتا رو مقوله ای تحت عنوان عکس العمل نسبت به جنس مخالف تاثير خودش رو گذاشته بود. نسبت به همه جنب و جوش های عام دوره (نو)جوانی از جمله متلک گفتن، شماره دادن، شماره گرفتن، مخ زدن، لاس زدن، سکس ، فيلم پورنو و ... آلرژی پيدا کرده بودم.
ديدن صحنه تو هم لوليدن دخترها و پسرها جلوی مدارس دخترونه دقيقا تو ذهنم صحنه رها کردن چارپايان نر و ماده(بلانسبت!) در فصلهای خاصی از سال برای جلب نظر و جفت يابی رو تداعی می کرد
شايد طرز نگاه من نسبت به مقوله ای بنام عشق، بيشتر از هر چيز با اين جمله توجيه می شد :
"عشق تپه ايست که هر بزی می تواند از آن بالا برود" ( و به همين دليل اون نوشته (کدوم نوشته؟!) علی عسگری رو بشدت درک می کردم.)
به هر حال تمام دوران نوجوانی من تا قبل از ورود به دانشگاه با اين طرز نگاه گذشت.
يا
من آنم که خورشيد و ماه ... بقيه ش هم يه چيز تو مايه های زرررشششششک !!!
دوره نوجوانی رو با غرور وحشتناکی شروع کردم. نمی دونم اين از ثمرات بلوغه يا به "خود شاهکاربينی" کاذبی مربوط می شه که آدمها تو اين سن بهش دچار می شند. به هر حال حس می کردم که بايد تو همه چيز از ديگران متفاوت باشم. همه تجربه هام بايد ناب، بکر و منحصر به فرد باشه. اين باور طبيعتا رو مقوله ای تحت عنوان عکس العمل نسبت به جنس مخالف تاثير خودش رو گذاشته بود. نسبت به همه جنب و جوش های عام دوره (نو)جوانی از جمله متلک گفتن، شماره دادن، شماره گرفتن، مخ زدن، لاس زدن، سکس ، فيلم پورنو و ... آلرژی پيدا کرده بودم.
ديدن صحنه تو هم لوليدن دخترها و پسرها جلوی مدارس دخترونه دقيقا تو ذهنم صحنه رها کردن چارپايان نر و ماده(بلانسبت!) در فصلهای خاصی از سال برای جلب نظر و جفت يابی رو تداعی می کرد
شايد طرز نگاه من نسبت به مقوله ای بنام عشق، بيشتر از هر چيز با اين جمله توجيه می شد :
"عشق تپه ايست که هر بزی می تواند از آن بالا برود" ( و به همين دليل اون نوشته (کدوم نوشته؟!) علی عسگری رو بشدت درک می کردم.)
به هر حال تمام دوران نوجوانی من تا قبل از ورود به دانشگاه با اين طرز نگاه گذشت.