يادداشت هايی واقعی بر تصوراتی موهومی(2)
می گن اين شبها فرشته ها قشنگترين لباسهاشون رو می پوشند، خوشبوترين ادکلن هاشون رو می زنند و با چهره های آراسته مياند زنگ خونه دلهای آدمها رو می زنند. می گند آدم بايد خونه دلش رو آب و جارو کرده باشه.آرزوهاش رو مرور کرده باشه. بهترينشون رو انتخاب کنه و بندازه تو سبد فرشته ها.
می گن : "آن سو تر خدا به انتظار نشسته است"
می گن : "حيفه که فرشته ها با سبدهای خالی به پيش خدا برگردند"
من هم ديشب خورجين دلم رو وا کردم. همه آروزهام رو مرور کردم. توش هيچ چيز بدرد بخوری پيدا نکردم. آرزوهای مقوايی،آروزهای پاره پوره، آرزوهايی که ديگه هيچ رنگ و بويی برام نداشتند. آرزوهايي که از جنس من نبودند. آروزهای غروب کرده.
همه شون را از خورجينم ريختم بيرون و يه گوشه قائم کردم که بعد سرفرصت و دور از چشم فرشته ها يه جا چالشون کنم. کلی سبکبال شدم.
آرزوی جديدی هم تو خورجينم نداشتم. ديگه از اون موقعها گذشته که مثل گنجشکهای ايوان با ديدن يه مشت دونه، بال بال بزنم و از خواستن اونها لبريز بشم. ديگه مصدر خواستن برام خيلی ارجمندتر و بزرگتر از اون وقتا شده. ديگه حاضر نيستم اون رو به پای هر آرزوی خسی بريزم.
فرشته های نازنين ، شرمنده گل روتون! به پيش خدا برگرديد. سبدهاتون رو بين بالهاتون پنهان کنيد تا چشم خدا به اونها نيفته. نمی خوام به غرورش بربخوره .
بهش بگيد اميدوارم نوبت بعدی که مياد سراغم، خورجينم آبستن آرزوی بزرگی باشه.
آرزويی که هم شايسته من باشه که بتونم با همه وجود بخوامش و
هم درخورِ موجود توانايی مثل اون باشه که برآورده ش کنه.
اينجوری نه غرور من زخمی می شه و نه غرور اون.
۱۳۸۱ آذر ۸, جمعه
يادداشت هايی واقعی بر تصوراتی موهومی(2)
می گن اين شبها فرشته ها قشنگترين لباسهاشون رو می پوشند، خوشبوترين ادکلن هاشون رو می زنند و با چهره های آراسته مياند زنگ خونه دلهای آدمها رو می زنند. می گند آدم بايد خونه دلش رو آب و جارو کرده باشه.آرزوهاش رو مرور کرده باشه. بهترينشون رو انتخاب کنه و بندازه تو سبد فرشته ها.
می گن : "آن سو تر خدا به انتظار نشسته است"
می گن : "حيفه که فرشته ها با سبدهای خالی به پيش خدا برگردند"
من هم ديشب خورجين دلم رو وا کردم. همه آروزهام رو مرور کردم. توش هيچ چيز بدرد بخوری پيدا نکردم. آرزوهای مقوايی،آروزهای پاره پوره، آرزوهايی که ديگه هيچ رنگ و بويی برام نداشتند. آرزوهايي که از جنس من نبودند. آروزهای غروب کرده.
همه شون را از خورجينم ريختم بيرون و يه گوشه قائم کردم که بعد سرفرصت و دور از چشم فرشته ها يه جا چالشون کنم. کلی سبکبال شدم.
آرزوی جديدی هم تو خورجينم نداشتم. ديگه از اون موقعها گذشته که مثل گنجشکهای ايوان با ديدن يه مشت دونه، بال بال بزنم و از خواستن اونها لبريز بشم. ديگه مصدر خواستن برام خيلی ارجمندتر و بزرگتر از اون وقتا شده. ديگه حاضر نيستم اون رو به پای هر آرزوی خسی بريزم.
فرشته های نازنين ، شرمنده گل روتون! به پيش خدا برگرديد. سبدهاتون رو بين بالهاتون پنهان کنيد تا چشم خدا به اونها نيفته. نمی خوام به غرورش بربخوره .
بهش بگيد اميدوارم نوبت بعدی که مياد سراغم، خورجينم آبستن آرزوی بزرگی باشه.
آرزويی که هم شايسته من باشه که بتونم با همه وجود بخوامش و
هم درخورِ موجود توانايی مثل اون باشه که برآورده ش کنه.
اينجوری نه غرور من زخمی می شه و نه غرور اون.
می گن اين شبها فرشته ها قشنگترين لباسهاشون رو می پوشند، خوشبوترين ادکلن هاشون رو می زنند و با چهره های آراسته مياند زنگ خونه دلهای آدمها رو می زنند. می گند آدم بايد خونه دلش رو آب و جارو کرده باشه.آرزوهاش رو مرور کرده باشه. بهترينشون رو انتخاب کنه و بندازه تو سبد فرشته ها.
می گن : "آن سو تر خدا به انتظار نشسته است"
می گن : "حيفه که فرشته ها با سبدهای خالی به پيش خدا برگردند"
من هم ديشب خورجين دلم رو وا کردم. همه آروزهام رو مرور کردم. توش هيچ چيز بدرد بخوری پيدا نکردم. آرزوهای مقوايی،آروزهای پاره پوره، آرزوهايی که ديگه هيچ رنگ و بويی برام نداشتند. آرزوهايي که از جنس من نبودند. آروزهای غروب کرده.
همه شون را از خورجينم ريختم بيرون و يه گوشه قائم کردم که بعد سرفرصت و دور از چشم فرشته ها يه جا چالشون کنم. کلی سبکبال شدم.
آرزوی جديدی هم تو خورجينم نداشتم. ديگه از اون موقعها گذشته که مثل گنجشکهای ايوان با ديدن يه مشت دونه، بال بال بزنم و از خواستن اونها لبريز بشم. ديگه مصدر خواستن برام خيلی ارجمندتر و بزرگتر از اون وقتا شده. ديگه حاضر نيستم اون رو به پای هر آرزوی خسی بريزم.
فرشته های نازنين ، شرمنده گل روتون! به پيش خدا برگرديد. سبدهاتون رو بين بالهاتون پنهان کنيد تا چشم خدا به اونها نيفته. نمی خوام به غرورش بربخوره .
بهش بگيد اميدوارم نوبت بعدی که مياد سراغم، خورجينم آبستن آرزوی بزرگی باشه.
آرزويی که هم شايسته من باشه که بتونم با همه وجود بخوامش و
هم درخورِ موجود توانايی مثل اون باشه که برآورده ش کنه.
اينجوری نه غرور من زخمی می شه و نه غرور اون.
يادداشت هايی واقعی بر تصوراتی موهومی(1)
می گن اين شبها خداوند قلم رو به دست فرشتگان کاتب می ده تا سرنوشت آدم رو تا يکسال ديگه روی الواح تقدير بنويسند !
من می خوام اين قلم رو از دست اونها بگيرم. آخه قلم رو يه نفر بايد هدايت کنه. من می دونم که با اونها مشکل پيدا می کنم.
اونها دوست داشتن رو هميشه با قلم سرخ تند بدرنگی می نويسند که چشم آدم رو می زنه. ولی من می خوام هر روز دوست داشتن رو با يه رنگ تازه بنويسم.
اونها به هر روز از زندگی من دقيقا يک صفحه اختصاص می دند. ولی من می خوام بعضی از روزهام بی انتها باشه وترجيح می دم صفحه بعضی از روزهام رو خالی بگذارم.
اين فرشته ها کنتراتی هستند. صبح با طلوع آفتاب بلند می شند و کارشون رو با غروب خورشيد تموم می کنند. ديگه نمی دونند که خورشيد زندگی من با رسيدن شب طلوع می کنه.
اونها می خواند يک شبه همه چيز رو معلوم کنند. خب معلومه چه داستان پوچ و مسخره ای از آب در مياد.ولی من می خوام اين داستان رو لحظه به لحظه ببرم جلو و هر واژه ش رو با دقت و وسواس انتخاب کنم.
همون طور که منو آزاد گذاشتی تا خودم بتونم "ببينم و بفهمم و انتخاب کنم" ، پس قلم سرنوشت هم بايد به دست خودم باشه که داستان زندگيم رو خودم بنويسم. ممکنه يه خورده بی نظم و بد خط بشه، ولی مطمئنا بی معنی نيست. اگه بی معنی شد، خودم به پاش می ايستم.
قلم رو بده تو دستهای خودم. اميدوارم طوری داستان زندگيم رو بنويسم که تو هم بپسندی.
آره، قراره همه يه روزی به پيش تو برگرديم. ولی بگذار راهش رو خودم انتخاب کنم.
می گن اين شبها خداوند قلم رو به دست فرشتگان کاتب می ده تا سرنوشت آدم رو تا يکسال ديگه روی الواح تقدير بنويسند !
من می خوام اين قلم رو از دست اونها بگيرم. آخه قلم رو يه نفر بايد هدايت کنه. من می دونم که با اونها مشکل پيدا می کنم.
اونها دوست داشتن رو هميشه با قلم سرخ تند بدرنگی می نويسند که چشم آدم رو می زنه. ولی من می خوام هر روز دوست داشتن رو با يه رنگ تازه بنويسم.
اونها به هر روز از زندگی من دقيقا يک صفحه اختصاص می دند. ولی من می خوام بعضی از روزهام بی انتها باشه وترجيح می دم صفحه بعضی از روزهام رو خالی بگذارم.
اين فرشته ها کنتراتی هستند. صبح با طلوع آفتاب بلند می شند و کارشون رو با غروب خورشيد تموم می کنند. ديگه نمی دونند که خورشيد زندگی من با رسيدن شب طلوع می کنه.
اونها می خواند يک شبه همه چيز رو معلوم کنند. خب معلومه چه داستان پوچ و مسخره ای از آب در مياد.ولی من می خوام اين داستان رو لحظه به لحظه ببرم جلو و هر واژه ش رو با دقت و وسواس انتخاب کنم.
همون طور که منو آزاد گذاشتی تا خودم بتونم "ببينم و بفهمم و انتخاب کنم" ، پس قلم سرنوشت هم بايد به دست خودم باشه که داستان زندگيم رو خودم بنويسم. ممکنه يه خورده بی نظم و بد خط بشه، ولی مطمئنا بی معنی نيست. اگه بی معنی شد، خودم به پاش می ايستم.
قلم رو بده تو دستهای خودم. اميدوارم طوری داستان زندگيم رو بنويسم که تو هم بپسندی.
آره، قراره همه يه روزی به پيش تو برگرديم. ولی بگذار راهش رو خودم انتخاب کنم.
يادداشت هايی واقعی بر تصوراتی موهومی(1)
می گن اين شبها خداوند قلم رو به دست فرشتگان کاتب می ده تا سرنوشت آدم رو تا يکسال ديگه روی الواح تقدير بنويسند !
من می خوام اين قلم رو از دست اونها بگيرم. آخه قلم رو يه نفر بايد هدايت کنه. من می دونم که با اونها مشکل پيدا می کنم.
اونها دوست داشتن رو هميشه با قلم سرخ تند بدرنگی می نويسند که چشم آدم رو می زنه. ولی من می خوام هر روز دوست داشتن رو با يه رنگ تازه بنويسم.
اونها به هر روز از زندگی من دقيقا يک صفحه اختصاص می دند. ولی من می خوام بعضی از روزهام بی انتها باشه وترجيح می دم صفحه بعضی از روزهام رو خالی بگذارم.
اين فرشته ها کنتراتی هستند. صبح با طلوع آفتاب بلند می شند و کارشون رو با غروب خورشيد تموم می کنند. ديگه نمی دونند که خورشيد زندگی من با رسيدن شب طلوع می کنه.
اونها می خواند يک شبه همه چيز رو معلوم کنند. خب معلومه چه داستان پوچ و مسخره ای از آب در مياد.ولی من می خوام اين داستان رو لحظه به لحظه ببرم جلو و هر واژه ش رو با دقت و وسواس انتخاب کنم.
همون طور که منو آزاد گذاشتی تا خودم بتونم "ببينم و بفهمم و انتخاب کنم" ، پس قلم سرنوشت هم بايد به دست خودم باشه که داستان زندگيم رو خودم بنويسم. ممکنه يه خورده بی نظم و بد خط بشه، ولی مطمئنا بی معنی نيست. اگه بی معنی شد، خودم به پاش می ايستم.
قلم رو بده تو دستهای خودم. اميدوارم طوری داستان زندگيم رو بنويسم که تو هم بپسندی.
آره، قراره همه يه روزی به پيش تو برگرديم. ولی بگذار راهش رو خودم انتخاب کنم.
می گن اين شبها خداوند قلم رو به دست فرشتگان کاتب می ده تا سرنوشت آدم رو تا يکسال ديگه روی الواح تقدير بنويسند !
من می خوام اين قلم رو از دست اونها بگيرم. آخه قلم رو يه نفر بايد هدايت کنه. من می دونم که با اونها مشکل پيدا می کنم.
اونها دوست داشتن رو هميشه با قلم سرخ تند بدرنگی می نويسند که چشم آدم رو می زنه. ولی من می خوام هر روز دوست داشتن رو با يه رنگ تازه بنويسم.
اونها به هر روز از زندگی من دقيقا يک صفحه اختصاص می دند. ولی من می خوام بعضی از روزهام بی انتها باشه وترجيح می دم صفحه بعضی از روزهام رو خالی بگذارم.
اين فرشته ها کنتراتی هستند. صبح با طلوع آفتاب بلند می شند و کارشون رو با غروب خورشيد تموم می کنند. ديگه نمی دونند که خورشيد زندگی من با رسيدن شب طلوع می کنه.
اونها می خواند يک شبه همه چيز رو معلوم کنند. خب معلومه چه داستان پوچ و مسخره ای از آب در مياد.ولی من می خوام اين داستان رو لحظه به لحظه ببرم جلو و هر واژه ش رو با دقت و وسواس انتخاب کنم.
همون طور که منو آزاد گذاشتی تا خودم بتونم "ببينم و بفهمم و انتخاب کنم" ، پس قلم سرنوشت هم بايد به دست خودم باشه که داستان زندگيم رو خودم بنويسم. ممکنه يه خورده بی نظم و بد خط بشه، ولی مطمئنا بی معنی نيست. اگه بی معنی شد، خودم به پاش می ايستم.
قلم رو بده تو دستهای خودم. اميدوارم طوری داستان زندگيم رو بنويسم که تو هم بپسندی.
آره، قراره همه يه روزی به پيش تو برگرديم. ولی بگذار راهش رو خودم انتخاب کنم.
۱۳۸۱ آذر ۵, سهشنبه
خصوصی:
می دونی ای بزرگ مرد تاريخ ، از تو برام حرفهای زيادی زدند.
از جسارت شخصيتت در شکوندن تابوها و سنت های آبا و اجدادت و اون هم تو يه سن کم،
از تهور و بی پروايی بی نظيرت تو ميدونهای جنگ وقتی که سپر بلای عزيزانت می شدی،
از تلاش مردونه ت واسه حفر چاه تو زمينهای خشک اطراف مدينه، با دستهای پرغرور و پينه بسته ت ،
از بی توجهی ت به دنيا و دنياداران وقتی که افسار شتر خلافت رو به دوش خودش سپردی و رهاش کردی،
از عدالت خشک و خشنت در برخورد با نان به نرخ روزخورها و اطرافيان قدرت طلب و سکه پرستت ،
از سکوت بزرگ و پرمعنی ت واسه حفظ مکتبی که بهش اعتقاد داشتی،
از بزرگواری و بزرگمنشی ت که تو دل شبهای تار روزی رسون گرسنه ها و بی سرپرست ها می شدی،
از تنهايی عميقت که تو رو تو شبهای ساکت به طرف نخلستانهای اطراف می کشوند تا غم غربت و بی کسی خودت رو تو دل تنها همدمت، چاههای مدينه فرياد کنی.
و از خيلی چيزهای ديگه برام حرفها زدند.
ولی از بين همه لحظات پرشکوهی که تو تاريخ خلق کردی و نشون دادی که حتی تو يه جامعه وحشی و بدوی،(که نزاعها از تملک های قبيله ای و نيازها از شکم و زيرشکم فراتر نمی رفت)، می شه چه "انسان وار" زندگی کرد، من بيش از همه خودم رو با اون لحظه ای آشنا می دونم که شمشير جاهليت فرق سرت رو شکافت و تو احساس کردی که سقف آسمون رو از بالای سرت گشودند و خودت رو از تحمل بار سنگين هستی فارغ ديدی و فرياد زدی :
"به پروردگار کعبه رها شدم"
پس پر کشيدنت مبارک و سپاس به خاطر آبرويی که به واژه "انسان" و به خصوص واژه "مرد" دادی.
از جسارت شخصيتت در شکوندن تابوها و سنت های آبا و اجدادت و اون هم تو يه سن کم،
از تهور و بی پروايی بی نظيرت تو ميدونهای جنگ وقتی که سپر بلای عزيزانت می شدی،
از تلاش مردونه ت واسه حفر چاه تو زمينهای خشک اطراف مدينه، با دستهای پرغرور و پينه بسته ت ،
از بی توجهی ت به دنيا و دنياداران وقتی که افسار شتر خلافت رو به دوش خودش سپردی و رهاش کردی،
از عدالت خشک و خشنت در برخورد با نان به نرخ روزخورها و اطرافيان قدرت طلب و سکه پرستت ،
از سکوت بزرگ و پرمعنی ت واسه حفظ مکتبی که بهش اعتقاد داشتی،
از بزرگواری و بزرگمنشی ت که تو دل شبهای تار روزی رسون گرسنه ها و بی سرپرست ها می شدی،
از تنهايی عميقت که تو رو تو شبهای ساکت به طرف نخلستانهای اطراف می کشوند تا غم غربت و بی کسی خودت رو تو دل تنها همدمت، چاههای مدينه فرياد کنی.
و از خيلی چيزهای ديگه برام حرفها زدند.
ولی از بين همه لحظات پرشکوهی که تو تاريخ خلق کردی و نشون دادی که حتی تو يه جامعه وحشی و بدوی،(که نزاعها از تملک های قبيله ای و نيازها از شکم و زيرشکم فراتر نمی رفت)، می شه چه "انسان وار" زندگی کرد، من بيش از همه خودم رو با اون لحظه ای آشنا می دونم که شمشير جاهليت فرق سرت رو شکافت و تو احساس کردی که سقف آسمون رو از بالای سرت گشودند و خودت رو از تحمل بار سنگين هستی فارغ ديدی و فرياد زدی :
"به پروردگار کعبه رها شدم"
پس پر کشيدنت مبارک و سپاس به خاطر آبرويی که به واژه "انسان" و به خصوص واژه "مرد" دادی.
می دونی ای بزرگ مرد تاريخ ، از تو برام حرفهای زيادی زدند.
از جسارت شخصيتت در شکوندن تابوها و سنت های آبا و اجدادت و اون هم تو يه سن کم،
از تهور و بی پروايی بی نظيرت تو ميدونهای جنگ وقتی که سپر بلای عزيزانت می شدی،
از تلاش مردونه ت واسه حفر چاه تو زمينهای خشک اطراف مدينه، با دستهای پرغرور و پينه بسته ت ،
از بی توجهی ت به دنيا و دنياداران وقتی که افسار شتر خلافت رو به دوش خودش سپردی و رهاش کردی،
از عدالت خشک و خشنت در برخورد با نان به نرخ روزخورها و اطرافيان قدرت طلب و سکه پرستت ،
از سکوت بزرگ و پرمعنی ت واسه حفظ مکتبی که بهش اعتقاد داشتی،
از بزرگواری و بزرگمنشی ت که تو دل شبهای تار روزی رسون گرسنه ها و بی سرپرست ها می شدی،
از تنهايی عميقت که تو رو تو شبهای ساکت به طرف نخلستانهای اطراف می کشوند تا غم غربت و بی کسی خودت رو تو دل تنها همدمت، چاههای مدينه فرياد کنی.
و از خيلی چيزهای ديگه برام حرفها زدند.
ولی از بين همه لحظات پرشکوهی که تو تاريخ خلق کردی و نشون دادی که حتی تو يه جامعه وحشی و بدوی،(که نزاعها از تملک های قبيله ای و نيازها از شکم و زيرشکم فراتر نمی رفت)، می شه چه "انسان وار" زندگی کرد، من بيش از همه خودم رو با اون لحظه ای آشنا می دونم که شمشير جاهليت فرق سرت رو شکافت و تو احساس کردی که سقف آسمون رو از بالای سرت گشودند و خودت رو از تحمل بار سنگين هستی فارغ ديدی و فرياد زدی :
"به پروردگار کعبه رها شدم"
پس پر کشيدنت مبارک و سپاس به خاطر آبرويی که به واژه "انسان" و به خصوص واژه "مرد" دادی.
از جسارت شخصيتت در شکوندن تابوها و سنت های آبا و اجدادت و اون هم تو يه سن کم،
از تهور و بی پروايی بی نظيرت تو ميدونهای جنگ وقتی که سپر بلای عزيزانت می شدی،
از تلاش مردونه ت واسه حفر چاه تو زمينهای خشک اطراف مدينه، با دستهای پرغرور و پينه بسته ت ،
از بی توجهی ت به دنيا و دنياداران وقتی که افسار شتر خلافت رو به دوش خودش سپردی و رهاش کردی،
از عدالت خشک و خشنت در برخورد با نان به نرخ روزخورها و اطرافيان قدرت طلب و سکه پرستت ،
از سکوت بزرگ و پرمعنی ت واسه حفظ مکتبی که بهش اعتقاد داشتی،
از بزرگواری و بزرگمنشی ت که تو دل شبهای تار روزی رسون گرسنه ها و بی سرپرست ها می شدی،
از تنهايی عميقت که تو رو تو شبهای ساکت به طرف نخلستانهای اطراف می کشوند تا غم غربت و بی کسی خودت رو تو دل تنها همدمت، چاههای مدينه فرياد کنی.
و از خيلی چيزهای ديگه برام حرفها زدند.
ولی از بين همه لحظات پرشکوهی که تو تاريخ خلق کردی و نشون دادی که حتی تو يه جامعه وحشی و بدوی،(که نزاعها از تملک های قبيله ای و نيازها از شکم و زيرشکم فراتر نمی رفت)، می شه چه "انسان وار" زندگی کرد، من بيش از همه خودم رو با اون لحظه ای آشنا می دونم که شمشير جاهليت فرق سرت رو شکافت و تو احساس کردی که سقف آسمون رو از بالای سرت گشودند و خودت رو از تحمل بار سنگين هستی فارغ ديدی و فرياد زدی :
"به پروردگار کعبه رها شدم"
پس پر کشيدنت مبارک و سپاس به خاطر آبرويی که به واژه "انسان" و به خصوص واژه "مرد" دادی.
آهای صدای حماقت ،هوی سيمای بلاهت !
نه ما ماشين لندرور هستيم، نه اين شبها جاده های پرتپه و چاله کوهستانی هستش و نه علی، آبادی آخر جاده . وگرنه تبليغ گريه و زاری با اين برنامه هايی که خلايق رو تو طول شب در حال عزاداری نشون می ده، خيلی موثر بود. اونقدر که می تونست مثل تبليغ صد من يک غاز لاستيک دنا همه مشکلات ما رو حل کنه و ما رو سالم و بی دغدغه به سرمنزل مقصود برسونه.حيف!
مشکل از اين دو تا موضوع هستش که به هم ربط ندارند. وگرنه تو از نظر فهم و شعور کم نمياری. هرگز!
نه ما ماشين لندرور هستيم، نه اين شبها جاده های پرتپه و چاله کوهستانی هستش و نه علی، آبادی آخر جاده . وگرنه تبليغ گريه و زاری با اين برنامه هايی که خلايق رو تو طول شب در حال عزاداری نشون می ده، خيلی موثر بود. اونقدر که می تونست مثل تبليغ صد من يک غاز لاستيک دنا همه مشکلات ما رو حل کنه و ما رو سالم و بی دغدغه به سرمنزل مقصود برسونه.حيف!
مشکل از اين دو تا موضوع هستش که به هم ربط ندارند. وگرنه تو از نظر فهم و شعور کم نمياری. هرگز!
آهای صدای حماقت ،هوی سيمای بلاهت !
نه ما ماشين لندرور هستيم، نه اين شبها جاده های پرتپه و چاله کوهستانی هستش و نه علی، آبادی آخر جاده . وگرنه تبليغ گريه و زاری با اين برنامه هايی که خلايق رو تو طول شب در حال عزاداری نشون می ده، خيلی موثر بود. اونقدر که می تونست مثل تبليغ صد من يک غاز لاستيک دنا همه مشکلات ما رو حل کنه و ما رو سالم و بی دغدغه به سرمنزل مقصود برسونه.حيف!
مشکل از اين دو تا موضوع هستش که به هم ربط ندارند. وگرنه تو از نظر فهم و شعور کم نمياری. هرگز!
نه ما ماشين لندرور هستيم، نه اين شبها جاده های پرتپه و چاله کوهستانی هستش و نه علی، آبادی آخر جاده . وگرنه تبليغ گريه و زاری با اين برنامه هايی که خلايق رو تو طول شب در حال عزاداری نشون می ده، خيلی موثر بود. اونقدر که می تونست مثل تبليغ صد من يک غاز لاستيک دنا همه مشکلات ما رو حل کنه و ما رو سالم و بی دغدغه به سرمنزل مقصود برسونه.حيف!
مشکل از اين دو تا موضوع هستش که به هم ربط ندارند. وگرنه تو از نظر فهم و شعور کم نمياری. هرگز!
۱۳۸۱ آذر ۴, دوشنبه
از وبلاگ شرقی :
"يک کارگر ساده و يک خانه محقر در کوچه پسکوچه های قلعه حسن خان .
اين چند کلمه را نوشتم که بگويم يک انسان بود. "
هيچی ! من هم نوشتم که بگم انسان بود.همين.
"يک کارگر ساده و يک خانه محقر در کوچه پسکوچه های قلعه حسن خان .
اين چند کلمه را نوشتم که بگويم يک انسان بود. "
هيچی ! من هم نوشتم که بگم انسان بود.همين.
از وبلاگ شرقی :
"يک کارگر ساده و يک خانه محقر در کوچه پسکوچه های قلعه حسن خان .
اين چند کلمه را نوشتم که بگويم يک انسان بود. "
هيچی ! من هم نوشتم که بگم انسان بود.همين.
"يک کارگر ساده و يک خانه محقر در کوچه پسکوچه های قلعه حسن خان .
اين چند کلمه را نوشتم که بگويم يک انسان بود. "
هيچی ! من هم نوشتم که بگم انسان بود.همين.
"پرنده کوچولو هميشه دلش ميخواد اون بالا بالاها بپره... مثل پرنده های ديگه اين پايين پريدن و دنبال هم کردن رو اصلا دوست نداره...هميشه فکر ميکنه حتما اون بالاها، مثلا رو قله اون کوه بلنده، حتما يه خبری هست...
هميشه فکر ميکنه که بيخودی که پرنده نشده... پرنده شده که بره اون بالای بالا... حتما يه چيزی اون بالا براش هست، وگرنه اگه قرار بود همين پايين بمونه، خب لزومی نداشت پرنده باشه... ميتونست يه مگس باشه مثلا!
هميشه فکر ميکنه که دنيا يه رازی داره که بايد پيداش کنه... فکر ميکنه راز دنيا رو يه جايی روی بلندترين قله دنيا نوشتن! راستش تا حالا هم به خيلی از قله ها سر زده، اما هنوز رازی پيدا نکرده... برای همين هم هست که هر دفعه که از يه قله برمیگرده به خودش شک میکنه که نکنه داره اشتباه ميکنه...
حالا از وقتی که از قله آخری برگشته خيلی وقته گذشته...
تو اين مدت، پرنده کوچولو همش سعی کرد که مثل بقيه پرنده ها آروم بشه و خوب و راحت! زندگی کنه... سعی کرده ديگه به قله فکر نکنه... خب هر چی باشه ممکنه اونا راست بگن و اون بالا هيچ خبری نباشه!
.
.
.
پرنده کوچولو اما نميدونه که «تا قله ها پريدن» راز زندگی اونه...
اگه همين روزا باز نره اون بالاها...
پرنده کوچولو می ميره!"
***************************************************
هووووووووووم .قصه پرنده کوچولو ،قصه من ، قصه تو، قصه ما، قصه "تا قله ها پريدن".
راز زندگی ،راز پرواز.
اقتباس شده از يه خونه تو همين وبلاگستان!
هميشه فکر ميکنه که بيخودی که پرنده نشده... پرنده شده که بره اون بالای بالا... حتما يه چيزی اون بالا براش هست، وگرنه اگه قرار بود همين پايين بمونه، خب لزومی نداشت پرنده باشه... ميتونست يه مگس باشه مثلا!
هميشه فکر ميکنه که دنيا يه رازی داره که بايد پيداش کنه... فکر ميکنه راز دنيا رو يه جايی روی بلندترين قله دنيا نوشتن! راستش تا حالا هم به خيلی از قله ها سر زده، اما هنوز رازی پيدا نکرده... برای همين هم هست که هر دفعه که از يه قله برمیگرده به خودش شک میکنه که نکنه داره اشتباه ميکنه...
حالا از وقتی که از قله آخری برگشته خيلی وقته گذشته...
تو اين مدت، پرنده کوچولو همش سعی کرد که مثل بقيه پرنده ها آروم بشه و خوب و راحت! زندگی کنه... سعی کرده ديگه به قله فکر نکنه... خب هر چی باشه ممکنه اونا راست بگن و اون بالا هيچ خبری نباشه!
.
.
.
پرنده کوچولو اما نميدونه که «تا قله ها پريدن» راز زندگی اونه...
اگه همين روزا باز نره اون بالاها...
پرنده کوچولو می ميره!"
***************************************************
هووووووووووم .قصه پرنده کوچولو ،قصه من ، قصه تو، قصه ما، قصه "تا قله ها پريدن".
راز زندگی ،راز پرواز.
اقتباس شده از يه خونه تو همين وبلاگستان!
"پرنده کوچولو هميشه دلش ميخواد اون بالا بالاها بپره... مثل پرنده های ديگه اين پايين پريدن و دنبال هم کردن رو اصلا دوست نداره...هميشه فکر ميکنه حتما اون بالاها، مثلا رو قله اون کوه بلنده، حتما يه خبری هست...
هميشه فکر ميکنه که بيخودی که پرنده نشده... پرنده شده که بره اون بالای بالا... حتما يه چيزی اون بالا براش هست، وگرنه اگه قرار بود همين پايين بمونه، خب لزومی نداشت پرنده باشه... ميتونست يه مگس باشه مثلا!
هميشه فکر ميکنه که دنيا يه رازی داره که بايد پيداش کنه... فکر ميکنه راز دنيا رو يه جايی روی بلندترين قله دنيا نوشتن! راستش تا حالا هم به خيلی از قله ها سر زده، اما هنوز رازی پيدا نکرده... برای همين هم هست که هر دفعه که از يه قله برمیگرده به خودش شک میکنه که نکنه داره اشتباه ميکنه...
حالا از وقتی که از قله آخری برگشته خيلی وقته گذشته...
تو اين مدت، پرنده کوچولو همش سعی کرد که مثل بقيه پرنده ها آروم بشه و خوب و راحت! زندگی کنه... سعی کرده ديگه به قله فکر نکنه... خب هر چی باشه ممکنه اونا راست بگن و اون بالا هيچ خبری نباشه!
.
.
.
پرنده کوچولو اما نميدونه که «تا قله ها پريدن» راز زندگی اونه...
اگه همين روزا باز نره اون بالاها...
پرنده کوچولو می ميره!"
***************************************************
هووووووووووم .قصه پرنده کوچولو ،قصه من ، قصه تو، قصه ما، قصه "تا قله ها پريدن".
راز زندگی ،راز پرواز.
اقتباس شده از يه خونه تو همين وبلاگستان که نمی تونم لينک بهش بدم. شرمنده! پس يه عذرخواهی واسه نويسنده محترم اين داستان و يه عذرخواهی هم واسه تو که اينو خوندی.
هميشه فکر ميکنه که بيخودی که پرنده نشده... پرنده شده که بره اون بالای بالا... حتما يه چيزی اون بالا براش هست، وگرنه اگه قرار بود همين پايين بمونه، خب لزومی نداشت پرنده باشه... ميتونست يه مگس باشه مثلا!
هميشه فکر ميکنه که دنيا يه رازی داره که بايد پيداش کنه... فکر ميکنه راز دنيا رو يه جايی روی بلندترين قله دنيا نوشتن! راستش تا حالا هم به خيلی از قله ها سر زده، اما هنوز رازی پيدا نکرده... برای همين هم هست که هر دفعه که از يه قله برمیگرده به خودش شک میکنه که نکنه داره اشتباه ميکنه...
حالا از وقتی که از قله آخری برگشته خيلی وقته گذشته...
تو اين مدت، پرنده کوچولو همش سعی کرد که مثل بقيه پرنده ها آروم بشه و خوب و راحت! زندگی کنه... سعی کرده ديگه به قله فکر نکنه... خب هر چی باشه ممکنه اونا راست بگن و اون بالا هيچ خبری نباشه!
.
.
.
پرنده کوچولو اما نميدونه که «تا قله ها پريدن» راز زندگی اونه...
اگه همين روزا باز نره اون بالاها...
پرنده کوچولو می ميره!"
***************************************************
هووووووووووم .قصه پرنده کوچولو ،قصه من ، قصه تو، قصه ما، قصه "تا قله ها پريدن".
راز زندگی ،راز پرواز.
اقتباس شده از يه خونه تو همين وبلاگستان که نمی تونم لينک بهش بدم. شرمنده! پس يه عذرخواهی واسه نويسنده محترم اين داستان و يه عذرخواهی هم واسه تو که اينو خوندی.