۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
ک.ه.ر.ی.ز.ک
جاده ای که شما را به سمت فرودگاه امام می برد، به شما فرصت می دهد که روی صندلی عقب بنشینید و همه شادیها و غمها، همه ترسها و امیدها، همه این خداحافظ گفتن ها و به امید دیدار ماندن ها، همه چه زود تمام شدن ها و دوباره تنها شدن ها، همه تلنگر قوی ماندن ها، و همه خاطره های ناتمام را برای خود مرور کنید. بعد ناگهان به یک خروجی می رسید که رویش نوشته کهریزک. بعد یک بی رحمی، خشونت، و وحشتی در این کلمه نهفته است که بی اختیار شما را می شکند. از درون. مثل خنجری است که از بیرون می خورید وقتی که دارید با ضعفهای درونتان کشمکش می کنید. بعد ناگهان خالی می شوید. بغضتان در نطفه خفه می شود. بعد به این فکر می کنید اگر خانواده یکی از قربانیان کهریزک در همین حال بخواهد وطنش را ترک کند و ناگهان با این تابلو مواجه شود، به چه حالی می افتد؟ بعد یادتان می آید که در چه دنیای وحشی ای زندگی می کنید و غمهای خودتان را فراموش می کنید. خوبیش این است که تا روشناییهای فرودگاه فرصت دارید که همان نقاب آدم آهنی را روی صورتتان نقاشی کنید و در هیاهوی فرودگاه منکر همه چیز شوید.
۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه
This life needs a lullaby
"هزارتوی پن" یکی از فیلمهای محبوب منه. واسه من که با فیلمهای صرفا فانتزی به سختی ارتباط برقرار می کنم، این یک روایت موازی بی نظیر و بی نقص از واقعیت و خیاله، که به یک دختربچه اجازه می ده مسیر ناملایم و بی رحم زندگیش رو در رویا و واقعیت همزمان طی کنه. انگار به موازات این زندگی در دنیای واقعی، دنیای دیگری داشته باشی که در خیالت طی می کنی. ولی هیچیک به صورت مطلق تلخ یا شیرین نیست. اگر در دنیای واقعی به بی صفتی ناپدریت رانده شدی، به هزارتوی خیالت پناه ببری و نقشه برگشتن به دنیای قبلیت را بکشی. اگر در دنیای خیال در لابیرنت خودت به بن بست خوردی، به دنیای واقعیت برگردی و دستان نوازگشری را روی موهایت حس کنی. دنیایی که آنقدر به آن ایمان کودکانه داشته باشی که پند مادرت هم نتواند خدشه ای در آن ایجاد کند:
Ofelia! Magic does not exist. Not for you, me or anyone else
انگار یک دنیای خیالی دوست داشتنی در لابیرنت خودت داشته باشی که صرفنظر از جنگ و فاشیسم و بی رحمی و بی کسی، صرفنظر از همه برد و باخت های دنیای واقعی، تو را به جایگاه اصلیت برساند.
از همه فیلم که بگذریم، موسیقی متن برای خود شاهکار جداگانه ایست. از سری همان موزیک متن هاییست که بهترین انتخاب هستند برای نواختن هر المان از فیلم. برای نواختن معصومیت نهفته در چهره اوفلیا، برای نواختن لالایی فرشته های خیالی برای او، برای نواختن جدال ترس ها و امیدهایش، برای عصاره تمی که قرار است در ذهنت باقی بگذارند. از همانها که جاودانه می شوند. از همان تم لالایی هایی که همه در لحظات سختی و تنهایی به آن احتیاج داریم، حتی اگر از یک منبع موهومی نشات گرفته باشند.
Long, Long Time Ago/ Javier Navarrete
۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه
Perfectionism is the enemy of creation
چندی پیش یه نقل قول کوتاه توی گودر شر شده بود با این مضمون که کمال گرایی دشمن آفرینش است. برای بررسی صحت این حرف لازم نیست رجوع کنیم به تاریخ ادیان یا مشاهیر یا سری تلویزیونی راز بقا را مجددا مرور کنیم. این را همکلاسی 9 سال دوران پیش از دانشگاه من میتواند گواهی دهد وقتی با وجود استعداد خارق العاده، از پاس کردن درسهای دانشکده فنی عاجز شده بود فقط به خاطره دلزدگی ناشی از پذیرفته نشدن در دانشگاه شریف! یا آشنای عبوس دیگری که وقتی درباره جدی بودن جمیع عکسهای پروفایلش در فیس بوک مورد سوال قرار گرفت، فهمیدیم که برای لبخند زدن منتظر یک رخداد حاد بین المللی در مایههای پذیرش قطعنامه 598 یا فروپاشی کمونیسم میگردد. این را کسانی می توانند گواهی دهند که پس از یک تجربه ناموفق عشقی با یک شبه-سلبریتی، که به زعمشان نیمه گمشده پرفکت آنهاست، میروند دنبال یک نفر "بالا بلندتر" از نفر قبلی، با این تصور سبکمغزانه که تنها کسی است که می تواند احساس لوزر بودن ناشی از تجربه قبلی را در آنها خنثی کند.
من؟ توانایی لذت بردن از زندگی را با هیچ کمالی عوض نمیکنم/نخواهم کرد/نمی خواهم کرده باشم! و این توانایی هر نوع شادی را شامل می شود. شادیهای کوچک؟ از من بپرسی، لبخند یکی از بزرگترین اتفاقات در روزمرگیهای یک رابطه است. اصلا می شود آن را گذاشت در مراتب خیلی بالا، در کنار همان معراج و فیها یرزقون و لذت جنسی! طرفتان پیانیست ِ نیچه-خوانده ِ تئاترشناس ِ فرندز-بین ِ شانل-پوش نیست، لکن به جهنم! در عوض "شاد" باشد، به همین سادگی، و معنی حمایت در رابطه را بداند. بداند کی راهش آغوش است، کی کلمه است، کی عمل است و کی فقط نگاه! در شهرتان منهتن و ساحل اقیانوس ندارید و در گوگل و مایکروسافت کار نمیکنید، هو کرز؟ در عوض استرس تان کمتر باشد و دوستانی دور و برتان داشته باشید که بتوانند زندگیتان را از فان لبریز کنند. معنی زندگی؟ از من بپرسی معنی خاصی ندارد، ما خودمان باید به آن معنی بدهیم. زندگی سرد و تهی و پوچ و ملالآوار است، مگر اینکه ما خلافش را ثابت کنیم!
داشتم می گفتم ... چندی پیش یه نقل قول کوتاه توی گودر شر شده بود با این مضمون که کمال گرایی دشمن آفرینش است. تو گویی با خواندن این جمله تک تک سلولهای بنده دست به اعتصاب همگانی زدند و تهدید کردند که تا اعلان برائت دوباره از مکتب ضاله پرفکشنیسم به مسیر زندگی برنمی گردند، و نگارنده هرچه تلاش کرد که مسئله رسانه ای نشود، موثر نیافتاد و این بود معذوریت اینجانب در باب نگارش این متن!
من؟ توانایی لذت بردن از زندگی را با هیچ کمالی عوض نمیکنم/نخواهم کرد/نمی خواهم کرده باشم! و این توانایی هر نوع شادی را شامل می شود. شادیهای کوچک؟ از من بپرسی، لبخند یکی از بزرگترین اتفاقات در روزمرگیهای یک رابطه است. اصلا می شود آن را گذاشت در مراتب خیلی بالا، در کنار همان معراج و فیها یرزقون و لذت جنسی! طرفتان پیانیست ِ نیچه-خوانده ِ تئاترشناس ِ فرندز-بین ِ شانل-پوش نیست، لکن به جهنم! در عوض "شاد" باشد، به همین سادگی، و معنی حمایت در رابطه را بداند. بداند کی راهش آغوش است، کی کلمه است، کی عمل است و کی فقط نگاه! در شهرتان منهتن و ساحل اقیانوس ندارید و در گوگل و مایکروسافت کار نمیکنید، هو کرز؟ در عوض استرس تان کمتر باشد و دوستانی دور و برتان داشته باشید که بتوانند زندگیتان را از فان لبریز کنند. معنی زندگی؟ از من بپرسی معنی خاصی ندارد، ما خودمان باید به آن معنی بدهیم. زندگی سرد و تهی و پوچ و ملالآوار است، مگر اینکه ما خلافش را ثابت کنیم!
داشتم می گفتم ... چندی پیش یه نقل قول کوتاه توی گودر شر شده بود با این مضمون که کمال گرایی دشمن آفرینش است. تو گویی با خواندن این جمله تک تک سلولهای بنده دست به اعتصاب همگانی زدند و تهدید کردند که تا اعلان برائت دوباره از مکتب ضاله پرفکشنیسم به مسیر زندگی برنمی گردند، و نگارنده هرچه تلاش کرد که مسئله رسانه ای نشود، موثر نیافتاد و این بود معذوریت اینجانب در باب نگارش این متن!
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
Up in the Air

یکی از راههایی که زندگی هیبت خودش را به رخ می کشد، همین سست شدن پایه فلسفه های زندگی است، همان اصولی که در روزگاری به آن مغروریم، به زندگی و همه ناملایماتش چنگ و دندان نشان می دهیم، تو گویی هیچ چیز قرار نیست تغییر کند و داریم با این اصول بر دنیا حکمرانی می کنیم. پیام زندگی ساده است: هر چیز ممکن است تغییر کند، حتی شما اصل محترم!
ولی همه اینها دلیل نمی شود وقتی آدم به تماشای آقای جرج کلونی در Up in the air می نشیند، بتواند ذره ای سستی در این شخصیت مطمئن متصور شود. آقای کلونی قادر است در دو سوم اولیه داستان با اعتماد به نفس بی نظیرش در حرفه و زندگی شخصی چنان شخصیت شکست ناپذیری از خود به ما نشان دهد که باور کنیم این آدم هیچ وقت در یک رابطه جدی درگیر نخواهد شد، می تواند سالها در انجام کاری که شرکتها از انجام آن عاجزند ترکتازی کند، تا ابد می تواند با یک بَک-پک در آسمانها به زندگی خود ادامه دهد و چه بسا کسب 10 میلیون مایل به عنوان مسافر پررفت و آمد بتواند (هر چند به طنز) تنها هدفش در زندگی باشد.
ولی واقعیت این است که آقای کلونی نمی تواند واقعیت های دراماتیک زندگیش را تا ابد پشت نگاه نافذ و لبخندهای ریزش پنهان کند. نمی تواند برای همیشه صبحها چشم بگشاید و معشوقه اش را لباسپوشان در حال عزیمت به شهر دیگری ببیند. نمی تواند تا ابد در شبهای تنهایی با ارسال اس.ام.اس معاشقه کند. نمی تواند در مهمانی ها همیشه آن مرد تنهای گوشه نشین کنار بار باشد. نمی تواند هر هفته با یک آپارتمان خالی کوچک به عنوان خانه مواجه شود. این است که در ابتدای یکی از سخنرانی های روتینی که قرار است از رموز زندگی بدون کامیتمنت و تنها با یک بک-پک صحبت کند، کم می آورد، زبانش می گیرد و نمی تواند ادامه دهد؛ و این یکی از بهترین لحظه های فیلم است. کلونی شکست ناپذیر، ضعفش را می پذیرد و می خواهد عقب نشینی کند، ولی متوجه می شود که سنگری در کار نیست و زیر پایش خالی شده است. چهره بهت زده آقای کلونی وقتی از معشوقه اش می شنود که برای او تنها یک "پرانتز"، یک راه فرار از زندگی روزمره زناشویی اش بوده، شاید ضعیف ترین چهره ای باشد که از او دیده ایم.
کلونی شکست خورده، با همه ضعفهایش، به یک نحو آبرومندی در انتهای داستان در بین ابرها فید می شود. ولی آدم همینطوری با خودش فکر می کند کاش در زندگی واقعی به وقت این خالی شدن ها، به وقت ترک خوردن سپر عقاید، آدم سنگری، پناهگاهی، کنج امنی داشته باشد که به آن پناه بیاورد.
۱۳۸۹ شهریور ۹, سهشنبه
Divenire
موسیقی آخرین طناب نامرئی پیونده دهنده من هست با زندگی. این در گذر زمان به من ثابت شده. همه علائق، همه عطش ها، همه passion ها آمدند و رفتند. ولی آهنگ هایم ماندند. برای همیشه. در مقابل هر وسوسه ای می توانم مقاومت کنم. ولی در زندگیم آهنگ هایی هستند که در همان چند ثانیه اول مرا به تسخیر در می آورند. مرا ذوب می کنند. مثل یک آواتار درون است، که حتی اگر همه علائم حیاتی در من ته کشیده باشد، می تواند از کالبدم جدا شود و به زندگی خود ادامه دهد.
این یکی از آهنگ هایی است که می تواند نوسانات زندگی مرا، از قله نشاط تا عمق دلتنگی، در خود بگنجاند.
Divenire -Ludovico Einaudi
Download
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
در خدمت و خیانت رازآلودگی
بعضی از نوشته های فضای وبلاگستان را می توانی از نویسنده ها جدا کنی و چه بسا برایت تفاوت نداشته باشد مثلا یک متن انتقادی اجتماعی را یک خانم خانه دار علاقمند به مسائل اجتماعی و فعال در امور آشپزی نوشته باشد یا آن دانشجوی نخبه نکته سنج دارنده مدال طلای المپیاد جهانی و آن دارنده عکس مشترک با آقای خاتمی در صحرای عرفه و آن صاحب عینک های ته استکانی.
ولی نوشته هایی هستند که ...که ... تو بگو از جنس دیگری هستند.
گویی نوای آشنای آکاردئونی هستند در انتهای یک روز خسته، که دلتنگی نمی دانم-چرایت را به حرف کشیده است. حسرت شراب نچشیده دیروز تو هستند. حسرت همه فانتزی های میس شده. تجلی ذهن زیبایی هستند که تا قبل فکر می کردی فقط در عالم خیال ممکن است. طنازی دلرباترین دختر در یک مهمانی هستند وقتی شمع مجلس را به هیچ جایش می سپارد و با گیلاس شراب و بسته سیگارش به خلوت بالکن پناه می برد. انگار اعترافات روح سرگردان خودت هستند به روایت دیگری، که به شیوه سالواتور در سینما پارادیزو، به تنهایی کز کرده ای به روی یک صندلی و با آمیزه ای از شوق و حسرت مشغول تماشای گذشته خودت شده ای.
همینطور بعضی وبلاگ ها را نمی توان از نویسنده اش جدا کرد. حالا گیریم با نوشته اول و دوم نه، ولی می بینی با نوشته سوم ناخودآگاه قدم گذاشته ای در جزیره تنهایی نویسنده و کنجکاوانه ردپای نویسنده را از گوشه و کنار آن دنبال می کنی. و چه بسا داری پیش خودت می گویی: "یعنی کی می تونه اینجا زندگی کنه؟، چی این آدم رو اینسپایر می کنه؟ کدوم لعنتی خوشبختی می تونه مخاطب این عاشقانه ها باشه؟ چقدر از این مطالب فیک اند؟ چقدر واقعی هستند؟ چطور وقت کرده این همه کتاب بخونه و فیلم ببینه؟ چطور با چنین روحیه ای می تونه تو این جامعه سوروایو کنه؟ با این سطح رفاه چطور ممکنه اینقدر زندگی رو لمس کرده باشه؟" و بلاه بلاه.
دنیای واقعی و همه وسوسه های ذهن کنجکاو/پیله آدمها به کشف همدیگر به کنار، ولی در دنیای مجازی این رازآلودگی به جذابیت وبلاگ ها افزوده است. ما می توانیم با تصویری که ناخودآگاه از نویسنده یک وبلاگ در ذهنمان ایجاد می شود، به خواندن آن ادامه دهیم. فقط خوب است، گهگاهی (که فاصله دو گاه آن می تواند تا 7 سال هم کش آمده باشد) نویسنده یکی از وبلاگ های جذاب رازآلود خود را در یک ظهر تابستان ببینیم، ذوق مرگ شویم، او را در آغوش بکشیم، و ببینیم بعد از این همه فاصله زمانی و جغرافیایی چه همه هنوز آشنا می زنیم.
ولی نوشته هایی هستند که ...که ... تو بگو از جنس دیگری هستند.
گویی نوای آشنای آکاردئونی هستند در انتهای یک روز خسته، که دلتنگی نمی دانم-چرایت را به حرف کشیده است. حسرت شراب نچشیده دیروز تو هستند. حسرت همه فانتزی های میس شده. تجلی ذهن زیبایی هستند که تا قبل فکر می کردی فقط در عالم خیال ممکن است. طنازی دلرباترین دختر در یک مهمانی هستند وقتی شمع مجلس را به هیچ جایش می سپارد و با گیلاس شراب و بسته سیگارش به خلوت بالکن پناه می برد. انگار اعترافات روح سرگردان خودت هستند به روایت دیگری، که به شیوه سالواتور در سینما پارادیزو، به تنهایی کز کرده ای به روی یک صندلی و با آمیزه ای از شوق و حسرت مشغول تماشای گذشته خودت شده ای.
همینطور بعضی وبلاگ ها را نمی توان از نویسنده اش جدا کرد. حالا گیریم با نوشته اول و دوم نه، ولی می بینی با نوشته سوم ناخودآگاه قدم گذاشته ای در جزیره تنهایی نویسنده و کنجکاوانه ردپای نویسنده را از گوشه و کنار آن دنبال می کنی. و چه بسا داری پیش خودت می گویی: "یعنی کی می تونه اینجا زندگی کنه؟، چی این آدم رو اینسپایر می کنه؟ کدوم لعنتی خوشبختی می تونه مخاطب این عاشقانه ها باشه؟ چقدر از این مطالب فیک اند؟ چقدر واقعی هستند؟ چطور وقت کرده این همه کتاب بخونه و فیلم ببینه؟ چطور با چنین روحیه ای می تونه تو این جامعه سوروایو کنه؟ با این سطح رفاه چطور ممکنه اینقدر زندگی رو لمس کرده باشه؟" و بلاه بلاه.
دنیای واقعی و همه وسوسه های ذهن کنجکاو/پیله آدمها به کشف همدیگر به کنار، ولی در دنیای مجازی این رازآلودگی به جذابیت وبلاگ ها افزوده است. ما می توانیم با تصویری که ناخودآگاه از نویسنده یک وبلاگ در ذهنمان ایجاد می شود، به خواندن آن ادامه دهیم. فقط خوب است، گهگاهی (که فاصله دو گاه آن می تواند تا 7 سال هم کش آمده باشد) نویسنده یکی از وبلاگ های جذاب رازآلود خود را در یک ظهر تابستان ببینیم، ذوق مرگ شویم، او را در آغوش بکشیم، و ببینیم بعد از این همه فاصله زمانی و جغرافیایی چه همه هنوز آشنا می زنیم.
۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه
Would you wake me up from this fragile romance
تعداد رابطه های قبلی و کیفیت آنها، ممکن است بند مهمی از رزومه شما باشد، که چه بسا شما را در نظر طرف مقابل جذاب جلوه دهند و حتی اعتماد به نفس رت-باتلر-واری در روابط آتی به شما عطا کنند، ولی عوارض خودشان را هم دارند.
استانداردهای آدم در روابط آینده اش خواه نا خواه متاثر است از روابط قبلیش. در این بین عجیب نیست آدمهای قبلی زندگیتان، هریک، به نحوی استانداردهای شما را جابجا کرده باشند که با دنبای واقعی تان فاصله زیادی داشته باشد.اگر روزگاری را با آدم بیش از حد معمول فرهیخته روزگار گذرانده اید، عجیب نیست که تا مدتها همه آدمهای بعدی زندگیتان عامی و سطحی به نظر برسند. یا اگر بیش از حد معمول زییا و سکسی بوده اند، دیگر نگاهتان تا مدتها روی هیچ چهره و تنی کش نمی آید. از همین دسته اند همه miss/mr. impossible های زندگیتان.
از این بین، خطرناکترین آدمها آنهایی هستند که عجیب شما را یاد می گیرند. پستی و بلندیهای روحتان را از بر می شوند. نقاط شکننده قبلتان را خیلی زود شناسایی می کنند. و آنقدر نایس هستند که با مراعات همه اینها با شما روزگار می گذرانند. گاهی از زمین و زمان حرف می زنند تا سکوت شما آزاردهنده نشود. گاهی از دور شما را می پایند تا شیشه تنهایی تان ترک برندارد. گاهی از ترسها و نگرانیهایشان نمی گویند تا شما نگران نشوید. اگر نزدیکتر شوید، مشفقانه نزدیکتر می شوند. اگر دور شوید، چند قدم دورتر می روند تا چیزی در رابطه توی چشم نزند.
این آدمها طوری شما را بدعادت میکنند که شاید تا مدتها پایتان برای شروع هر رابطه جدیدی بلرزد. گویی شما را از روی یک نازبالش پرتاب کرده باشند به داخل یک باغ پرپشت کاکتوس، که انگار هر حرف و نگاه و حرکتی می خواهد روح و جسمتان را بخراشد.
استانداردهای آدم در روابط آینده اش خواه نا خواه متاثر است از روابط قبلیش. در این بین عجیب نیست آدمهای قبلی زندگیتان، هریک، به نحوی استانداردهای شما را جابجا کرده باشند که با دنبای واقعی تان فاصله زیادی داشته باشد.اگر روزگاری را با آدم بیش از حد معمول فرهیخته روزگار گذرانده اید، عجیب نیست که تا مدتها همه آدمهای بعدی زندگیتان عامی و سطحی به نظر برسند. یا اگر بیش از حد معمول زییا و سکسی بوده اند، دیگر نگاهتان تا مدتها روی هیچ چهره و تنی کش نمی آید. از همین دسته اند همه miss/mr. impossible های زندگیتان.
از این بین، خطرناکترین آدمها آنهایی هستند که عجیب شما را یاد می گیرند. پستی و بلندیهای روحتان را از بر می شوند. نقاط شکننده قبلتان را خیلی زود شناسایی می کنند. و آنقدر نایس هستند که با مراعات همه اینها با شما روزگار می گذرانند. گاهی از زمین و زمان حرف می زنند تا سکوت شما آزاردهنده نشود. گاهی از دور شما را می پایند تا شیشه تنهایی تان ترک برندارد. گاهی از ترسها و نگرانیهایشان نمی گویند تا شما نگران نشوید. اگر نزدیکتر شوید، مشفقانه نزدیکتر می شوند. اگر دور شوید، چند قدم دورتر می روند تا چیزی در رابطه توی چشم نزند.
این آدمها طوری شما را بدعادت میکنند که شاید تا مدتها پایتان برای شروع هر رابطه جدیدی بلرزد. گویی شما را از روی یک نازبالش پرتاب کرده باشند به داخل یک باغ پرپشت کاکتوس، که انگار هر حرف و نگاه و حرکتی می خواهد روح و جسمتان را بخراشد.
۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه
و در اين تنهايی، سايه ی نارونی تا ابديت جاريست
اگر در یکی از روابط زندگیتان به هر دلیل به یکی از این گونه آدمهای "سخت پوست" احساس تعلق خاطر کردید، خوب است به فکت های امنیتی-اطلاعاتی زیر توجه داشته باشید:
- این حفاظ چندلایه ای که این آدمها دور خودشان کشیده اند، آنها را سنگین و محتاط کرده است. اینها یادگار تلخ و شیرین حماقتها و بلندپروازیهای دوران نه چندان دور گذشته است. انتظار نداشته باشید که روز اول خودشان را برایتان از روی پل پردیس حلق آویز کنند، یا به نام شما از روی برج میلاد بپرند.
- این حرکت لاک پشت وار ابتدایی آنها در روابط یا خساست آنها در ابراز احساسات ممکن است اعصاب شما را به بازی بگیرد. ولی برای آنها تنها استراتژی ممکن ادامه بازیست. اگر زیاد کنجکاو بشوید، ممکن است با یک حالت بی میلی دستی در توبره خاطرات کنند و برایتان تعریف کنند چطور بهترین کارتهای زندگیشان را بی مهابا برای نامرتبط ترین آدمها رو کرده اند و این چگونه باعث شده است تا مدتها به خودشان و زندگیشان بدهکار بمانند.
- اگر می خواهید ادامه دهید، باید بدانید که محبت بی وقفه شما "در ابتدا" ممکن است آنها را آزار دهد، به مثابه نور خورشید برای کسی که مدتها در غار خودش بوده. ضعف آنها در بازیهای رایج زبانی "عزیزم گفتم و جانم شنفتن" را به حساب مسدود بودن همه راهها به سمت مشترک مربوطه در سالهای وبا بگذارید. و یا اگر گهگاهی درباره مرزهای وابستگی به شما هشدار می دهند، این را به حساب خودپسندی و عدم امنیت رابطه نگذارید. آنها احتمالا درباره چیزی به شما هشدار می دهند که کسی به خودشان هشدار نداده بود.
-البته به گواهی همه ابول های تاریخ در این دنیای نتیجه گرا به کسی بخاطر پاکبازیها، اناالحق-گفتن ها و کول منشی های زندگی گذشته اش کردیت نمی دهند و لاور/معشوق بعدی مسئول لیسیدن زخمهای بجا مانده از چنگالهای نفر قبلی نیست و بلاه بلاه بلاه. لکن خوب است آدمها طرف مقابلشان را بشناسند.
- چه بسا دنیا پر باشد از آدمهای سالم ِ ایزی-گوینگ که زلال ترین اشکهایشان را در شب باخت ایتالیا به برزیل در فینال جام 94 ریخته باشند و هنوز در شوخی هایشان از اصطلاحات حمید لولایی در نقش آقاخشایار مایه می گذارند و از اینها که بگذریم، اصلا چه کاریه!
- این حفاظ چندلایه ای که این آدمها دور خودشان کشیده اند، آنها را سنگین و محتاط کرده است. اینها یادگار تلخ و شیرین حماقتها و بلندپروازیهای دوران نه چندان دور گذشته است. انتظار نداشته باشید که روز اول خودشان را برایتان از روی پل پردیس حلق آویز کنند، یا به نام شما از روی برج میلاد بپرند.
- این حرکت لاک پشت وار ابتدایی آنها در روابط یا خساست آنها در ابراز احساسات ممکن است اعصاب شما را به بازی بگیرد. ولی برای آنها تنها استراتژی ممکن ادامه بازیست. اگر زیاد کنجکاو بشوید، ممکن است با یک حالت بی میلی دستی در توبره خاطرات کنند و برایتان تعریف کنند چطور بهترین کارتهای زندگیشان را بی مهابا برای نامرتبط ترین آدمها رو کرده اند و این چگونه باعث شده است تا مدتها به خودشان و زندگیشان بدهکار بمانند.
- اگر می خواهید ادامه دهید، باید بدانید که محبت بی وقفه شما "در ابتدا" ممکن است آنها را آزار دهد، به مثابه نور خورشید برای کسی که مدتها در غار خودش بوده. ضعف آنها در بازیهای رایج زبانی "عزیزم گفتم و جانم شنفتن" را به حساب مسدود بودن همه راهها به سمت مشترک مربوطه در سالهای وبا بگذارید. و یا اگر گهگاهی درباره مرزهای وابستگی به شما هشدار می دهند، این را به حساب خودپسندی و عدم امنیت رابطه نگذارید. آنها احتمالا درباره چیزی به شما هشدار می دهند که کسی به خودشان هشدار نداده بود.
-البته به گواهی همه ابول های تاریخ در این دنیای نتیجه گرا به کسی بخاطر پاکبازیها، اناالحق-گفتن ها و کول منشی های زندگی گذشته اش کردیت نمی دهند و لاور/معشوق بعدی مسئول لیسیدن زخمهای بجا مانده از چنگالهای نفر قبلی نیست و بلاه بلاه بلاه. لکن خوب است آدمها طرف مقابلشان را بشناسند.
- چه بسا دنیا پر باشد از آدمهای سالم ِ ایزی-گوینگ که زلال ترین اشکهایشان را در شب باخت ایتالیا به برزیل در فینال جام 94 ریخته باشند و هنوز در شوخی هایشان از اصطلاحات حمید لولایی در نقش آقاخشایار مایه می گذارند و از اینها که بگذریم، اصلا چه کاریه!
۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه
پرنده ها می روند در آمریکای شمالی می میرند*
"خبر نسبتا کوتاه بود: در آوریل سال 2008، 1600 غاز مهاجر در حالیکه بالهایشان از شهوت پرواز لبریز بود و آروزهای بلندشان را فرسنگ ها دورتر بر فراز کوههای راکی جستجو می کردند، ناآگاهانه در پلتفرم استخراج نفت در شمال آلبرتا اتراق می کنند و اینگونه گرفتار پلشتی کاپیتالیست های نفت خوار و زمین سبزستیز می شوند و مظلومانه جان می بازند"
آری، و بدانید که تفاوت های فراوانی است در خواندن روزنامه و مرور اخبار در ایران و ینگه دنیا. به خصوص اگر گاهی تنها بروی لانج برای صرف غذا و مرفهانه لم بدهی گوشه ای و صفحات روزنامه را ورق بزنی. در صفحه اول، اگر اخبار اقتصاد جهانی و شلوغی فستیوال ها و زرق و برق دخترانی که بر سر معابر آغوش خود را مجانی ارزانی رهگذران می کنند، مجالی بدهد، ممکن است پرونده زندان مدیران سینکرود هم به چشم بیاید. برای تنوع متن خبر را می خوانم و کاشف بعمل می آید که پرونده قطوری در ارتباط با مرگ 1600 غاز علیه شرکت پالایش نفت سینکرود (Syncrude) از سال 2008 تا کنون در جریان است. مسئولیت شرکت این بوده که با بکارگیری درست دستگاههای ویژه تولید صدا پرنده ها را فراری دهد و گویا این دستگاه ها در آن روز درست کار نکرده اند و 1600 غاز مهاجر تلف شده اند. پرونده ای که می تواند برای مدیران شرکت تا 6 ماه زندان و جریمه ای معادل سیصدهزار دلار به ازای هر غاز (بله؛ هر غاز!) به همراه داشته باشد.
شاد می شوم، نه، کش می آیم، نه، متحیر می شوم، شاید هم تلطیف خاطر می شوم! نه، اصلا، یک نمی دانم-چه-مرگمی می شوم! دوباره چنگ می زنم صفحه خاطراتم را و مرور می کنم حوادث کشوری را که در آن
با ماشین نیروی انتظامی از روی آدمها رد می شوند و هیچ روزنامه داخلی جرات تیتر کردنش را ندارد؛
آدمها خبر اعدام فرزندان و برادر-خواهرهایشان را از رادیو تلویزیون می شنوند و هیچ صدایی قرار نیست نزدیک شدن پای مرگ را به اعدامیان هشدار دهد؛
تروریست ها آزادانه آدم می کشند و ترفیع مقام می گیرند می شوند رئیس ستاد بسیچ فیلان یا از "جهنم پاریس" برمی گردند به "بهشت ایران" و قهرمانانه مورد استقبال قرار می گیرند؛
الان قرار است به عنوان یک شهروند جهانی به خاطر چندصد غاز مالامال از اندوه شوم و به جنبش حفاظت از محیط زیست آلبرتا بپیوندم؟ هاها! باشد، حداقل سعی می کنم پوزخند تلخم را از این همه بی عدالتی در این جنگل جهانی که در حق آدم ها و غازها رفته است، پنهان کنم. سعی می کنم مخم را از دو طرف فشار دهم تا از این همه تضاد منفجر نشود.
* ال ابراز ارادت نابهنگام به رومن گاری در داستان "پرنده ها می روند در پرو می میرند"
آری، و بدانید که تفاوت های فراوانی است در خواندن روزنامه و مرور اخبار در ایران و ینگه دنیا. به خصوص اگر گاهی تنها بروی لانج برای صرف غذا و مرفهانه لم بدهی گوشه ای و صفحات روزنامه را ورق بزنی. در صفحه اول، اگر اخبار اقتصاد جهانی و شلوغی فستیوال ها و زرق و برق دخترانی که بر سر معابر آغوش خود را مجانی ارزانی رهگذران می کنند، مجالی بدهد، ممکن است پرونده زندان مدیران سینکرود هم به چشم بیاید. برای تنوع متن خبر را می خوانم و کاشف بعمل می آید که پرونده قطوری در ارتباط با مرگ 1600 غاز علیه شرکت پالایش نفت سینکرود (Syncrude) از سال 2008 تا کنون در جریان است. مسئولیت شرکت این بوده که با بکارگیری درست دستگاههای ویژه تولید صدا پرنده ها را فراری دهد و گویا این دستگاه ها در آن روز درست کار نکرده اند و 1600 غاز مهاجر تلف شده اند. پرونده ای که می تواند برای مدیران شرکت تا 6 ماه زندان و جریمه ای معادل سیصدهزار دلار به ازای هر غاز (بله؛ هر غاز!) به همراه داشته باشد.
شاد می شوم، نه، کش می آیم، نه، متحیر می شوم، شاید هم تلطیف خاطر می شوم! نه، اصلا، یک نمی دانم-چه-مرگمی می شوم! دوباره چنگ می زنم صفحه خاطراتم را و مرور می کنم حوادث کشوری را که در آن
با ماشین نیروی انتظامی از روی آدمها رد می شوند و هیچ روزنامه داخلی جرات تیتر کردنش را ندارد؛
آدمها خبر اعدام فرزندان و برادر-خواهرهایشان را از رادیو تلویزیون می شنوند و هیچ صدایی قرار نیست نزدیک شدن پای مرگ را به اعدامیان هشدار دهد؛
تروریست ها آزادانه آدم می کشند و ترفیع مقام می گیرند می شوند رئیس ستاد بسیچ فیلان یا از "جهنم پاریس" برمی گردند به "بهشت ایران" و قهرمانانه مورد استقبال قرار می گیرند؛
الان قرار است به عنوان یک شهروند جهانی به خاطر چندصد غاز مالامال از اندوه شوم و به جنبش حفاظت از محیط زیست آلبرتا بپیوندم؟ هاها! باشد، حداقل سعی می کنم پوزخند تلخم را از این همه بی عدالتی در این جنگل جهانی که در حق آدم ها و غازها رفته است، پنهان کنم. سعی می کنم مخم را از دو طرف فشار دهم تا از این همه تضاد منفجر نشود.
* ال ابراز ارادت نابهنگام به رومن گاری در داستان "پرنده ها می روند در پرو می میرند"
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
Easy as a kiss we’ll find an answer
آدمها در زندگانی احتمالا به مرحله ای از بلوغ و تفاهم ناخواسته با این واقعیت می رسند که احساس خوشبختی مستقل از آدمهای اطراف (و بویژه آدمهای خاص زندگانی) تقریبا معنا ندارد. باید زندگی با آدمهای خاص زندگیت را، هر چند برای دوران کوتاه، تجربه کرده باشی که بپذیری تلقی انتزاعی مولوی وار از شادی امکان پذیر نیست. بودن در کنار بعضی آدمها قرار نیست معجزه کند، ولی به آدم کمک می کند خودش را بیشتر دوست بدارد. گویی این حصار تنگ و ضخیمی که گاهی بین آدم و زندگیش وجود دارد را پاره می کند و انگار بخواهد بگوید: کام آن، بیا بیرون با هم نفس بکشیم.
گاهی فکر می کنم آدمهایی که این فراز و فرودها را درک نکرده اند، از زندگی خود چه فهمیده اند؟
قطعا از تاثیر دست هایی که روی شانه هایت آرام می گیرند و آن را به ظرافت تکان می دهند خبر ندارند، احتمالا نمی دانند این شانه ها پس از این تایید آنقدر محکم می شوند که می توانند کوه را به دوش بگیرند.
نمی دانند آرام گرفتن در گهواره سینه ها با سری که از شلوغی و خستگی و نکبت زندگی در حال انفجار است، چه معجزه ای می کند.
آنها قطعا نمی دانند در صدایی که اسمت را با آن لحن کشدار یکتا صدا می زند چه جادویی نهفته است که انگار تو را فرمانروای بی چون و چرای هستی می کند.
نمی دانند لبخندی که بر لبها می نشیند و تو را مخاطب قرار می دهد، حتی اگر به ظرافت جمع شدن زیر چانه باشد، حتی اگر روی یک قاب روی دیوار نقش بسته باشد، چگونه ضربان زندگیت را در یک آن به مرز ابدیت می رساند، چگونه تنهاییت را به اشاره ای فید می کند.
آنها احتمالا نمی دانند، در چنینی روزهایی، زندگی کردن جز همین روزمرگیهایش به انگیزه دیگری احتیاج ندارد، به اتفاق بزرگی احتیاج ندارد، تو گویی به غایتی احتیاج ندارد. بزرگترین فان می شود خندیدن به بی هدفترین اپیزودهای Family guy، مهمترین پروژه می شود باز کردن بطری شامپاین بدون متوسل شدن به سینک ظرفشویی، بزرگترین دستاورد می شود تصاحب نابهنگام تن خیس و پیچیده به حوله تو از پشت، و اصلا غایت زندگانی می شود فرمان ساکت باش به جهان هستی، مبادا این شادی آرام دوست داشتنی در گهواره چشمانت بیدار شود.
گاهی فکر می کنم آدمهایی که این فراز و فرودها را درک نکرده اند، از زندگی خود چه فهمیده اند؟
قطعا از تاثیر دست هایی که روی شانه هایت آرام می گیرند و آن را به ظرافت تکان می دهند خبر ندارند، احتمالا نمی دانند این شانه ها پس از این تایید آنقدر محکم می شوند که می توانند کوه را به دوش بگیرند.
نمی دانند آرام گرفتن در گهواره سینه ها با سری که از شلوغی و خستگی و نکبت زندگی در حال انفجار است، چه معجزه ای می کند.
آنها قطعا نمی دانند در صدایی که اسمت را با آن لحن کشدار یکتا صدا می زند چه جادویی نهفته است که انگار تو را فرمانروای بی چون و چرای هستی می کند.
نمی دانند لبخندی که بر لبها می نشیند و تو را مخاطب قرار می دهد، حتی اگر به ظرافت جمع شدن زیر چانه باشد، حتی اگر روی یک قاب روی دیوار نقش بسته باشد، چگونه ضربان زندگیت را در یک آن به مرز ابدیت می رساند، چگونه تنهاییت را به اشاره ای فید می کند.
آنها احتمالا نمی دانند، در چنینی روزهایی، زندگی کردن جز همین روزمرگیهایش به انگیزه دیگری احتیاج ندارد، به اتفاق بزرگی احتیاج ندارد، تو گویی به غایتی احتیاج ندارد. بزرگترین فان می شود خندیدن به بی هدفترین اپیزودهای Family guy، مهمترین پروژه می شود باز کردن بطری شامپاین بدون متوسل شدن به سینک ظرفشویی، بزرگترین دستاورد می شود تصاحب نابهنگام تن خیس و پیچیده به حوله تو از پشت، و اصلا غایت زندگانی می شود فرمان ساکت باش به جهان هستی، مبادا این شادی آرام دوست داشتنی در گهواره چشمانت بیدار شود.
۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه
تقدیم به سال 88، با عشق و نکبت
هشتاد و هشت از آن سالهای رک و بی پرده بود. از همان سالهایی که شمشیر را از رو می بندند، از همانها که آمده اند آتش بزنند به رخوت روزمرگی ها، نگرانی ها، امیدها و چشم انتظاری هایی که پشت لحظه ها پنهان شده اند. این را از همان روز اول سال به من نشان داد. به من که کودکانه هنوز باورم نمی شد روز اول بهار بتواند انقدر با آدم بی رحم باشد. ناجوانمردانه، در لباس اتوکشیده ای که برای عکس گرفتن پوشیده می شود، و صورتی که از اول صبح به لبخند گل و گشادی مزین شده و دیگر دشوار بتوان با یک لبخند مصنوعی، تلخی و شوک درونی را به طریقی پشتش پنهان کرد.
من پذیرفته ام که بهترین راه انتقام گرفتن از نکبت های حادث از زندگی، همانا شاد بودن است. اگرچه همیشه قدرت عمل کردن به آن را ندارم. خیلی صوفیانه برگشتم توی لاک خودم. موزیک خوب زخمهای آدم را مرهم می گذارد، بال خیالش را دوباره تشویق می کند به پرواز، پرواز آدم را شجاع می کند، آدم شجاع کوه را می گذارد روی دوشش، اصلا می رود روی قله دنیا می ایستد، لبریز از زندگی می شود، و این یعنی غایت زندگی. اینجا دیگر پیروزی و شکست در اتفاقات گذرای زندگی خیلی کمرنگ می شود.
********
امسال ذهنم درگیر تر از آن بود که بخواهم اخبار قبل از انتخابات را دنبال کنم. اسمها و بحثها اذیتم می کرد. کروبی اذیتم می کرد و حق هم داشتم... خاتمی هم همینطور، موسوی؟ شما کجا بودی تا حالا برادر ِمن؟ بازگشت به "دوران طلایی خمینی؟!" کیدینگ می! قطار را نگه دارید. من همینجا پیاده می شوم! ... دعواهایتان را بکنید. ناز و کرشمه هایتان را بریزید، هر وقت تصمیم گرفتید کاندید شوید، می آیم و حرفهایتان را می خوانم!
مجموعه اتفاقاتی که در فاصله 10 روز قبل از انتخابات و بدنبال آن در دوشنبه رویایی انقلاب-آزادی و شنـبه ندا صورت گرفت، نقطه عطفی در تاریخ این حکومت خواهد بود. بازه زمانی کوتاهی که نکبت مستتر در این حکومت را از پشت پرده سیاست به خیابانها آورد و در مقابل، معترضان به تقلب را، به معترضان حکومت تبدیل کرد. بازه زمانی کوتاهی که خیلی از سوءتفاهمات را فاش نمود. اینکه ما در درباره موسوی اشتباه می کردیم. اینکه حکومت هم درباره موسوی اشتباه می کرد. اینکه خود موسوی هم درباره خودش اشتباه می کرد! اینکه مردم درباره هم اشتباه می کردند، هیچکس باورش نمی شد تا اینکه در دوشنبه 25 خرداد فریاد سکوت همدیگر را شنیدند. من هم طبیعتا درباره همه چیز اشتباه می کردم، و برای بار دوم خودم را در جریان سیاسی غالب بر جامعه تنها دیدم. بار اول، در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 وقتی نومیدانه تلاش می کردم دوستان و اطرافیان سیاست زده خود را به شرکت در انتخابات ترغیب کنم و این بار، در درک تواناییها و ضریب نفوذ جنبش سبز.
مردم راهشان را پیدا کرده بودند و این همه ناجوانمردی و وحشیگری حکومت، تنها و تنها آنها را در ادامه راه حریص تر می کرد.
یک دختر ناشناس را کشتند، همه دنیا "ندا" شد؛
سهراب را کشتند، مادرش در همه تظاهرات بعدی حاضر بود؛
حلقه خودی هایشان آنقدر کوچک شد که پسر یکی از آقازاده های حکومت در کهریزک کشته شد؛
اینترنت را قطع می کردند، ویدئوی تظاهرات با اختلاف کمتر از یک ساعت در یوتیوب آپلود می شد؛
هیچ مقام دولتی در دانشگاه ها حاضر نشد، مگر آنکه به صورت علنی مضحکه دانشجویان شد؛
روز قدس، روز 13 آبان، عاشورا و همه مناسبتهای کسالت بار حکومتی را که سی سال تمام در چشم مردم فرو می کردند، مثل پتک بر سرشان خراب شد؛
آنها اسلحه داشتند، ولی از ما می ترسیدند؛
آنها بالاخره رفتنی اند، چرا که در مقابل آگاهی، آزادی، شاد زیستن، امید به فردا و هر چیز دوست داشتنی در زندگی است، ایستاده اند.
سال 88 رفـــــــــــــــــت، آنها هم بایـــــــــــد برونـــــــــــــــــد!
من پذیرفته ام که بهترین راه انتقام گرفتن از نکبت های حادث از زندگی، همانا شاد بودن است. اگرچه همیشه قدرت عمل کردن به آن را ندارم. خیلی صوفیانه برگشتم توی لاک خودم. موزیک خوب زخمهای آدم را مرهم می گذارد، بال خیالش را دوباره تشویق می کند به پرواز، پرواز آدم را شجاع می کند، آدم شجاع کوه را می گذارد روی دوشش، اصلا می رود روی قله دنیا می ایستد، لبریز از زندگی می شود، و این یعنی غایت زندگی. اینجا دیگر پیروزی و شکست در اتفاقات گذرای زندگی خیلی کمرنگ می شود.
********
امسال ذهنم درگیر تر از آن بود که بخواهم اخبار قبل از انتخابات را دنبال کنم. اسمها و بحثها اذیتم می کرد. کروبی اذیتم می کرد و حق هم داشتم... خاتمی هم همینطور، موسوی؟ شما کجا بودی تا حالا برادر ِمن؟ بازگشت به "دوران طلایی خمینی؟!" کیدینگ می! قطار را نگه دارید. من همینجا پیاده می شوم! ... دعواهایتان را بکنید. ناز و کرشمه هایتان را بریزید، هر وقت تصمیم گرفتید کاندید شوید، می آیم و حرفهایتان را می خوانم!
مجموعه اتفاقاتی که در فاصله 10 روز قبل از انتخابات و بدنبال آن در دوشنبه رویایی انقلاب-آزادی و شنـبه ندا صورت گرفت، نقطه عطفی در تاریخ این حکومت خواهد بود. بازه زمانی کوتاهی که نکبت مستتر در این حکومت را از پشت پرده سیاست به خیابانها آورد و در مقابل، معترضان به تقلب را، به معترضان حکومت تبدیل کرد. بازه زمانی کوتاهی که خیلی از سوءتفاهمات را فاش نمود. اینکه ما در درباره موسوی اشتباه می کردیم. اینکه حکومت هم درباره موسوی اشتباه می کرد. اینکه خود موسوی هم درباره خودش اشتباه می کرد! اینکه مردم درباره هم اشتباه می کردند، هیچکس باورش نمی شد تا اینکه در دوشنبه 25 خرداد فریاد سکوت همدیگر را شنیدند. من هم طبیعتا درباره همه چیز اشتباه می کردم، و برای بار دوم خودم را در جریان سیاسی غالب بر جامعه تنها دیدم. بار اول، در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 وقتی نومیدانه تلاش می کردم دوستان و اطرافیان سیاست زده خود را به شرکت در انتخابات ترغیب کنم و این بار، در درک تواناییها و ضریب نفوذ جنبش سبز.
مردم راهشان را پیدا کرده بودند و این همه ناجوانمردی و وحشیگری حکومت، تنها و تنها آنها را در ادامه راه حریص تر می کرد.
یک دختر ناشناس را کشتند، همه دنیا "ندا" شد؛
سهراب را کشتند، مادرش در همه تظاهرات بعدی حاضر بود؛
حلقه خودی هایشان آنقدر کوچک شد که پسر یکی از آقازاده های حکومت در کهریزک کشته شد؛
اینترنت را قطع می کردند، ویدئوی تظاهرات با اختلاف کمتر از یک ساعت در یوتیوب آپلود می شد؛
هیچ مقام دولتی در دانشگاه ها حاضر نشد، مگر آنکه به صورت علنی مضحکه دانشجویان شد؛
روز قدس، روز 13 آبان، عاشورا و همه مناسبتهای کسالت بار حکومتی را که سی سال تمام در چشم مردم فرو می کردند، مثل پتک بر سرشان خراب شد؛
آنها اسلحه داشتند، ولی از ما می ترسیدند؛
آنها بالاخره رفتنی اند، چرا که در مقابل آگاهی، آزادی، شاد زیستن، امید به فردا و هر چیز دوست داشتنی در زندگی است، ایستاده اند.
سال 88 رفـــــــــــــــــت، آنها هم بایـــــــــــد برونـــــــــــــــــد!
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
Thanks for Inspiration

از رسالتهای وبلاگی آدمیزاد، یکی این باشد که بنویسد از بالهای فانتزی ناملموسی که زندگی را برایش قابل زیستن می کنند. از همین شخصیتهای محبوب رمانها و فیلمهای مهم زندگیش، از تِرَک ها و خواننده های محبوبش، از خوردنیها و نوشیدنهای خواستنی اش، از نگاه ها و لبخند ها و تکیه کلامها و سکوت ها و همه بادی لنگوئیج های دوست داشتنی اش، از شهرها و خیابانها و جاده ها و بزرگراه ها و کوچه ها و همه لنداسکیپ های مورد علاقه اش، و بالاخره هر چیزی که سیگنیچر روح سرگردانش را تشکیل می دهد، باید آن را بر جریده وبلاگش ثبت کند!
این را هم بگذاریم در کنار چیزهای دیگری که این زندگی ماشینی یا ما را از آن محروم می کند یا مجال آن را با تاخیر غیرقابل درکی به ما می دهد. که به خود بیایی و ببینی که انگار عمری گذشته است و از یکی از محبوب ترین موزیسین های زندگیت چیزی ننوشته ای. این است که برای جبران مافات اراده کنی و یک کلیپ بسازی از دردانه ترین و خاطره انگیزترین کارهای این نابغه دوست دوشتنی، یان تیرسن که دقیقا و تحلیلا با آهنگهایش می توانم متولد شوم، زندگی کنم و بمیرم!
آهنگ ها را که عمری زیسته ام، ولی انتخاب عکس ها وقت زیادی از من گرفت. انتخاب موزیک هم تا حد زیادی سلیقه ای است، ولی اگر اهل موزیک یان تیرسن هستید و فکر می کنید کار مهمی در این مجموعه فراموش شده، خوشحال خواهم شد نظرتان را بدانم. این هم لینک دانلود فایل صوتی و تصویری برای عاصیان فیلترنت ناب محمدی!
رونوشت :
همه ایلوژن های آمیلی پالین، همه خوشبختیهای کوچکش، همه تنهایی ها، همه نقشه های خنگولانه اش، همه خجالت کشیدنهایش، موهای چتری ش، چتر قرمز گل گلیش ... ملودی بیصدای روح من در دوران خدمت ... اولین نفسهای عاشقانه مودم من، emule و ترکهای دانلود شده با سرعت 1.5 کیلو در ثانیه ... همه لبخندهای مامان، همه نگرانیهاش، همه خوشبینی هاش، همه نگاههای آروم بابا، همه بغضهای سنگینش از چند روز قبل از اومدنم ... همه پروازهای طولانی تر از 1 ساعت به ارتفاع فاک-دم-آل از سطح زندگی...موزیک کالکشنی که می شه به عنوان بهترین هدیه به کسی بدی و بعد پشیمون بشی ...صدای همه احساسات یخزده زیر نور کمرنگ ماه رو یه مسیر برفی ... گیسوان بلند خیس و وسوسه بردار-و-به-دارم-زن-از-روی-پل-پردیس ... همرقصی دامن تو با باد تا قبل از اینکه از خواب بپرم ... صدای پیانو، وقتی از جادوی دستان نوازنده اش مست می شود ... همه اونهایی که دوستشون داشتیم و ندونستند، همه اونهایی که دوستمون داشتند و ندونستیم، همه عشقهای پنهان لعنتی ...