۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۷, جمعه
خصوصی:
امروز که داشتم اينجا رو می خوندم ،ديدم انگار داره مشخصات من رو می ده! من هم به خيلی از خل بازيها و خنگ بازيهاشون دچار هستم.يعنی من هم يک "فاب" هستم؟! کاش اين رو هم می گفت که يک "فاب" با "سقف و نظم و تکرار" بيگانه هستش که کامل می شد ديگه!
امروز که داشتم اينجا رو می خوندم ،ديدم انگار داره مشخصات من رو می ده! من هم به خيلی از خل بازيها و خنگ بازيهاشون دچار هستم.يعنی من هم يک "فاب" هستم؟! کاش اين رو هم می گفت که يک "فاب" با "سقف و نظم و تکرار" بيگانه هستش که کامل می شد ديگه!
من نمی دونم خدا که اون بالا نشسته، داره چی کار می کنه که من با اين وقت کم بايد علاوه بر خودم، غصه همه مخلوقات و کائنات رو بخورم.چقدر هم کار از دستم برمی آد جون عمه م ! اين همه تناقض ،اين همه اشکال ،اين همه بی عدالتی ،اين همه بی تناسبی.پس کی بايد به اينها رسيدگی کنه.واسه من افعال ديدن و فهميدن افعال بی بازگشتی هستند.واسشون undo تعريف نشده است.اصلا جز اين نمی تونم تصور کنم.وقتی ديدم ،ديگه ديدم.نمی تونم خودم رو به نديدن بزنم.از اون بدتر هيچ وقت نمی تونم چشمهام رو ببندم.وقتی فهميدم ،ديگه فهميدم .ديگه نمی تونم خودم رو به نفهمی بزنم.
و همين ديدن و فهميدن هستش که گاهی اوقات دهن من و زندگيم رو صاف می کنه.حال نمی دونم که مشکل از چيه.
از اون چيزهايي هست که می بينم و می فهم؟
از اون ابزارهايي هستش که باهاشون می بينم و می فهمم؟
از اينه که اين ديدن و فهميدن رو نتونستم در جهت منافع خودم کنترل کنم يا اينکه توابع undo رو واسه اين دو تا فعل ندارم؟
از اينه که ظرفيتم کمتر از اونيه که بتونه چيزهايی رو که می بينم و می فهمم ، پردازش کنم؟
يا اينکه اصولا همينه که هست و آرامش موقوف .اصلا اگه خيلی ناراحت و معترضی ،برو چشمها و عقلت رو با يک الاغ عزيز(!) عوض کن. اون وقت می تونی مسير مستقيم خوشبختی رو فرسنگها با الاغت طی کنی.تنها چيزی که بايد ازش آگاهی داشته باشی ،اينه که بدونی ماتحت اين الاغ دقيقا کجاست که اگه خواست از اين مسير اصلی خودش خارج شه ،بتونی بهش سيخونک بزنی و اونو براه بياری! اگه هم ديدی ديگه الاغت مثل گذشته عرعر نمی کنه و داره می خونه :
ما زنده بدانيم که آرام نگيريم.
موجيم که آسودگی ما عدم ماست.
زياد جديش نگير.تو همچنان اشرف مخلوقات هستی و اون الاغ!!!
و همين ديدن و فهميدن هستش که گاهی اوقات دهن من و زندگيم رو صاف می کنه.حال نمی دونم که مشکل از چيه.
از اون چيزهايي هست که می بينم و می فهم؟
از اون ابزارهايي هستش که باهاشون می بينم و می فهمم؟
از اينه که اين ديدن و فهميدن رو نتونستم در جهت منافع خودم کنترل کنم يا اينکه توابع undo رو واسه اين دو تا فعل ندارم؟
از اينه که ظرفيتم کمتر از اونيه که بتونه چيزهايی رو که می بينم و می فهمم ، پردازش کنم؟
يا اينکه اصولا همينه که هست و آرامش موقوف .اصلا اگه خيلی ناراحت و معترضی ،برو چشمها و عقلت رو با يک الاغ عزيز(!) عوض کن. اون وقت می تونی مسير مستقيم خوشبختی رو فرسنگها با الاغت طی کنی.تنها چيزی که بايد ازش آگاهی داشته باشی ،اينه که بدونی ماتحت اين الاغ دقيقا کجاست که اگه خواست از اين مسير اصلی خودش خارج شه ،بتونی بهش سيخونک بزنی و اونو براه بياری! اگه هم ديدی ديگه الاغت مثل گذشته عرعر نمی کنه و داره می خونه :
ما زنده بدانيم که آرام نگيريم.
موجيم که آسودگی ما عدم ماست.
زياد جديش نگير.تو همچنان اشرف مخلوقات هستی و اون الاغ!!!
من نمی دونم خدا که اون بالا نشسته، داره چی کار می کنه که من با اين وقت کم بايد علاوه بر خودم، غصه همه مخلوقات و کائنات رو بخورم.چقدر هم کار از دستم برمی آد جون عمه م ! اين همه تناقض ،اين همه اشکال ،اين همه بی عدالتی ،اين همه بی تناسبی.پس کی بايد به اينها رسيدگی کنه.واسه من افعال ديدن و فهميدن افعال بی بازگشتی هستند.واسشون undo تعريف نشده است.اصلا جز اين نمی تونم تصور کنم.وقتی ديدم ،ديگه ديدم.نمی تونم خودم رو به نديدن بزنم.از اون بدتر هيچ وقت نمی تونم چشمهام رو ببندم.وقتی فهميدم ،ديگه فهميدم .ديگه نمی تونم خودم رو به نفهمی بزنم.
و همين ديدن و فهميدن هستش که گاهی اوقات دهن من و زندگيم رو صاف می کنه.حال نمی دونم که مشکل از چيه.
از اون چيزهايي هست که می بينم و می فهم؟
از اون ابزارهايي هستش که باهاشون می بينم و می فهمم؟
از اينه که اين ديدن و فهميدن رو نتونستم در جهت منافع خودم کنترل کنم يا اينکه توابع undo رو واسه اين دو تا فعل ندارم؟
از اينه که ظرفيتم کمتر از اونيه که بتونه چيزهايی رو که می بينم و می فهمم ، پردازش کنم؟
يا اينکه اصولا همينه که هست و آرامش موقوف .اصلا اگه خيلی ناراحت و معترضی ،برو چشمها و عقلت رو با يک الاغ عزيز(!) عوض کن. اون وقت می تونی مسير مستقيم خوشبختی رو فرسنگها با الاغت طی کنی.تنها چيزی که بايد ازش آگاهی داشته باشی ،اينه که بدونی ماتحت اين الاغ دقيقا کجاست که اگه خواست از اين مسير اصلی خودش خارج شه ،بتونی بهش سيخونک بزنی و اونو براه بياری! اگه هم ديدی ديگه الاغت مثل گذشته عرعر نمی کنه و داره می خونه :
ما زنده بدانيم که آرام نگيريم.
موجيم که آسودگی ما عدم ماست.
زياد جديش نگير.تو همچنان اشرف مخلوقات هستی و اون الاغ!!!
و همين ديدن و فهميدن هستش که گاهی اوقات دهن من و زندگيم رو صاف می کنه.حال نمی دونم که مشکل از چيه.
از اون چيزهايي هست که می بينم و می فهم؟
از اون ابزارهايي هستش که باهاشون می بينم و می فهمم؟
از اينه که اين ديدن و فهميدن رو نتونستم در جهت منافع خودم کنترل کنم يا اينکه توابع undo رو واسه اين دو تا فعل ندارم؟
از اينه که ظرفيتم کمتر از اونيه که بتونه چيزهايی رو که می بينم و می فهمم ، پردازش کنم؟
يا اينکه اصولا همينه که هست و آرامش موقوف .اصلا اگه خيلی ناراحت و معترضی ،برو چشمها و عقلت رو با يک الاغ عزيز(!) عوض کن. اون وقت می تونی مسير مستقيم خوشبختی رو فرسنگها با الاغت طی کنی.تنها چيزی که بايد ازش آگاهی داشته باشی ،اينه که بدونی ماتحت اين الاغ دقيقا کجاست که اگه خواست از اين مسير اصلی خودش خارج شه ،بتونی بهش سيخونک بزنی و اونو براه بياری! اگه هم ديدی ديگه الاغت مثل گذشته عرعر نمی کنه و داره می خونه :
ما زنده بدانيم که آرام نگيريم.
موجيم که آسودگی ما عدم ماست.
زياد جديش نگير.تو همچنان اشرف مخلوقات هستی و اون الاغ!!!
۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه
احساس می کنم که حکايت سرگردونی من تو همه اين سالها حکايت زندونی ای می مونه که معنی آزادی رو می فهمه ،اما چون به زنجير و ديوارش عادت کرده و زندابانش رو دوست داره،نمی خواد آزاد بشه.می خواد همچنان تو اين قفس زندونی باشه.
آزادی و آگاهی و ديگر هيچ! ای کاش اين دو معبود من اونقدر منو سيراب می کردند که ديگه هيچ عطشی رو احساس نکنم.ای کاش اين دو اونقدر منو لبريز می کردند که ديگه جای خالی عشق رو تو وجودم احساس نکنم!
تو فکر اينم آيا می شه بعضی از مسيرها رو دور زد و واسشون هزينه ای پرداخت نکرد؟!
آزادی و آگاهی و ديگر هيچ! ای کاش اين دو معبود من اونقدر منو سيراب می کردند که ديگه هيچ عطشی رو احساس نکنم.ای کاش اين دو اونقدر منو لبريز می کردند که ديگه جای خالی عشق رو تو وجودم احساس نکنم!
تو فکر اينم آيا می شه بعضی از مسيرها رو دور زد و واسشون هزينه ای پرداخت نکرد؟!
احساس می کنم که حکايت سرگردونی من تو همه اين سالها حکايت زندونی ای می مونه که معنی آزادی رو می فهمه ،اما چون به زنجير و ديوارش عادت کرده و زندابانش رو دوست داره،نمی خواد آزاد بشه.می خواد همچنان تو اين قفس زندونی باشه.
آزادی و آگاهی و ديگر هيچ! ای کاش اين دو معبود من اونقدر منو سيراب می کردند که ديگه هيچ عطشی رو احساس نکنم.ای کاش اين دو اونقدر منو لبريز می کردند که ديگه جای خالی عشق رو تو وجودم احساس نکنم!
تو فکر اينم آيا می شه بعضی از مسيرها رو دور زد و واسشون هزينه ای پرداخت نکرد؟!
آزادی و آگاهی و ديگر هيچ! ای کاش اين دو معبود من اونقدر منو سيراب می کردند که ديگه هيچ عطشی رو احساس نکنم.ای کاش اين دو اونقدر منو لبريز می کردند که ديگه جای خالی عشق رو تو وجودم احساس نکنم!
تو فکر اينم آيا می شه بعضی از مسيرها رو دور زد و واسشون هزينه ای پرداخت نکرد؟!
از خودخواهی های آدمها متنفرم.بيشتر از آدمهای خودخواه! نمی دونم.شايد اين هم از خودخواهی خودم ناشی بشه!خودم هم جزء همين آدمها هستم.پس خواه نا خواه ،خودخواه هستم.در اکثر مواقع اگه خودخواهی يک نفر خيلی آزارت بده،می تونی تا شعاع دلخواه ازش فاصله بگيری که بوی گند خودخواهی هاش به مشامت نرسه. بدبختی از اونجايي ناشی می شه که نسبت به خودخواهی های خودت هم حساس بشی.می خوای چی کار کنی.می تونی از خودت فرار کنی؟
من فکر می کنم يک نعمت بزرگی(!) که خداوند به خيلی از آدمها داده،اينه که نسبت به بوی گند خودخواهی های خودشون خنثی هستند.(که البته اين يکی فاکتورهای مهم برای احساس خوشبختی و پيشرفت آدمهاست!) ولی نمی دونم که گاهی اوقات چرا خدا اين موهبت رو از بعضی ها دريغ می کنه.تو اين مواقع بوی گند خودخواهی های خودت داره خفه ت می کنه.می دونی که به اين سادگی نمی تونی اين منيت خودت رو ريشه يابی کنی.يک گوشه رو ميای پاک کنی،بعد که اينجا تميز شد تازه می تونی ببينی که هزار گوشه ديگه بوده که تو اونها رو نمی ديدی،ولی اونجاها هم تيره بودند و همين طور تو يک loop تودرتو اسير می شی .می بينی نمی شه.می خوای يک راه ميونبر پيدا کنی. راهی پيدا نمی کنی .بصورت ناخودآگاه اين حس تو وجودت القا می شه که بيام عاشق يک چيز ديگه بشم.آخه هيچ دارويي بسرعت عشق نمی تونه که خودخواهی های پست و حقير آدم رو محو کنه.به به ،چه خوب.اين است طريق رستگاری!
اما حالا اين چيز چی می تونه باشه.آيا اون چيز هدفه يا وسيله .می تونه يک چيز گذرا باشه يا حتما بايد مانا باشه؟چطور می تونی مطمئن باشی که اين وابستگی مثلا خودخواهی های شناخته شده و کوچيکت رو محو نکنه و در عوض تو روبه خودخواهی های بزرگ و ناشناخته دچار نکنه؟بجای خودت يک چيز ديگه رو می پرستی.ازش تو ذهنت يک بت درست می کنی.کم کم بندهات رو از خودت باز می کنی و به اون می بندی.ولی اگه يک روز ازش نقطه ضعف ديدی،چی ؟ اگه ديدی خيلی کم شده ،چی ؟! حتما اونو می شکونی و می گی اون همونی نبود که من می خواستم.بازهم خودت رو نمی شکنی .اون من خودت دست نخورده می مونه.اونو می شکنی.ديدی باز هم خودخواهی.ديدی!
من فکر می کنم يک نعمت بزرگی(!) که خداوند به خيلی از آدمها داده،اينه که نسبت به بوی گند خودخواهی های خودشون خنثی هستند.(که البته اين يکی فاکتورهای مهم برای احساس خوشبختی و پيشرفت آدمهاست!) ولی نمی دونم که گاهی اوقات چرا خدا اين موهبت رو از بعضی ها دريغ می کنه.تو اين مواقع بوی گند خودخواهی های خودت داره خفه ت می کنه.می دونی که به اين سادگی نمی تونی اين منيت خودت رو ريشه يابی کنی.يک گوشه رو ميای پاک کنی،بعد که اينجا تميز شد تازه می تونی ببينی که هزار گوشه ديگه بوده که تو اونها رو نمی ديدی،ولی اونجاها هم تيره بودند و همين طور تو يک loop تودرتو اسير می شی .می بينی نمی شه.می خوای يک راه ميونبر پيدا کنی. راهی پيدا نمی کنی .بصورت ناخودآگاه اين حس تو وجودت القا می شه که بيام عاشق يک چيز ديگه بشم.آخه هيچ دارويي بسرعت عشق نمی تونه که خودخواهی های پست و حقير آدم رو محو کنه.به به ،چه خوب.اين است طريق رستگاری!
اما حالا اين چيز چی می تونه باشه.آيا اون چيز هدفه يا وسيله .می تونه يک چيز گذرا باشه يا حتما بايد مانا باشه؟چطور می تونی مطمئن باشی که اين وابستگی مثلا خودخواهی های شناخته شده و کوچيکت رو محو نکنه و در عوض تو روبه خودخواهی های بزرگ و ناشناخته دچار نکنه؟بجای خودت يک چيز ديگه رو می پرستی.ازش تو ذهنت يک بت درست می کنی.کم کم بندهات رو از خودت باز می کنی و به اون می بندی.ولی اگه يک روز ازش نقطه ضعف ديدی،چی ؟ اگه ديدی خيلی کم شده ،چی ؟! حتما اونو می شکونی و می گی اون همونی نبود که من می خواستم.بازهم خودت رو نمی شکنی .اون من خودت دست نخورده می مونه.اونو می شکنی.ديدی باز هم خودخواهی.ديدی!
از خودخواهی های آدمها متنفرم.بيشتر از آدمهای خودخواه! نمی دونم.شايد اين هم از خودخواهی خودم ناشی بشه!خودم هم جزء همين آدمها هستم.پس خواه نا خواه ،خودخواه هستم.در اکثر مواقع اگه خودخواهی يک نفر خيلی آزارت بده،می تونی تا شعاع دلخواه ازش فاصله بگيری که بوی گند خودخواهی هاش به مشامت نرسه. بدبختی از اونجايي ناشی می شه که نسبت به خودخواهی های خودت هم حساس بشی.می خوای چی کار کنی.می تونی از خودت فرار کنی؟
من فکر می کنم يک نعمت بزرگی(!) که خداوند به خيلی از آدمها داده،اينه که نسبت به بوی گند خودخواهی های خودشون خنثی هستند.(که البته اين يکی فاکتورهای مهم برای احساس خوشبختی و پيشرفت آدمهاست!) ولی نمی دونم که گاهی اوقات چرا خدا اين موهبت رو از بعضی ها دريغ می کنه.تو اين مواقع بوی گند خودخواهی های خودت داره خفه ت می کنه.می دونی که به اين سادگی نمی تونی اين منيت خودت رو ريشه يابی کنی.يک گوشه رو ميای پاک کنی،بعد که اينجا تميز شد تازه می تونی ببينی که هزار گوشه ديگه بوده که تو اونها رو نمی ديدی،ولی اونجاها هم تيره بودند و همين طور تو يک loop تودرتو اسير می شی .می بينی نمی شه.می خوای يک راه ميونبر پيدا کنی. راهی پيدا نمی کنی .بصورت ناخودآگاه اين حس تو وجودت القا می شه که بيام عاشق يک چيز ديگه بشم.آخه هيچ دارويي بسرعت عشق نمی تونه که خودخواهی های پست و حقير آدم رو محو کنه.به به ،چه خوب.اين است طريق رستگاری!
اما حالا اين چيز چی می تونه باشه.آيا اون چيز هدفه يا وسيله .می تونه يک چيز گذرا باشه يا حتما بايد مانا باشه؟چطور می تونی مطمئن باشی که اين وابستگی مثلا خودخواهی های شناخته شده و کوچيکت رو محو نکنه و در عوض تو روبه خودخواهی های بزرگ و ناشناخته دچار نکنه؟بجای خودت يک چيز ديگه رو می پرستی.ازش تو ذهنت يک بت درست می کنی.کم کم بندهات رو از خودت باز می کنی و به اون می بندی.ولی اگه يک روز ازش نقطه ضعف ديدی،چی ؟ اگه ديدی خيلی کم شده ،چی ؟! حتما اونو می شکونی و می گی اون همونی نبود که من می خواستم.بازهم خودت رو نمی شکنی .اون من خودت دست نخورده می مونه.اونو می شکنی.ديدی باز هم خودخواهی.ديدی!
من فکر می کنم يک نعمت بزرگی(!) که خداوند به خيلی از آدمها داده،اينه که نسبت به بوی گند خودخواهی های خودشون خنثی هستند.(که البته اين يکی فاکتورهای مهم برای احساس خوشبختی و پيشرفت آدمهاست!) ولی نمی دونم که گاهی اوقات چرا خدا اين موهبت رو از بعضی ها دريغ می کنه.تو اين مواقع بوی گند خودخواهی های خودت داره خفه ت می کنه.می دونی که به اين سادگی نمی تونی اين منيت خودت رو ريشه يابی کنی.يک گوشه رو ميای پاک کنی،بعد که اينجا تميز شد تازه می تونی ببينی که هزار گوشه ديگه بوده که تو اونها رو نمی ديدی،ولی اونجاها هم تيره بودند و همين طور تو يک loop تودرتو اسير می شی .می بينی نمی شه.می خوای يک راه ميونبر پيدا کنی. راهی پيدا نمی کنی .بصورت ناخودآگاه اين حس تو وجودت القا می شه که بيام عاشق يک چيز ديگه بشم.آخه هيچ دارويي بسرعت عشق نمی تونه که خودخواهی های پست و حقير آدم رو محو کنه.به به ،چه خوب.اين است طريق رستگاری!
اما حالا اين چيز چی می تونه باشه.آيا اون چيز هدفه يا وسيله .می تونه يک چيز گذرا باشه يا حتما بايد مانا باشه؟چطور می تونی مطمئن باشی که اين وابستگی مثلا خودخواهی های شناخته شده و کوچيکت رو محو نکنه و در عوض تو روبه خودخواهی های بزرگ و ناشناخته دچار نکنه؟بجای خودت يک چيز ديگه رو می پرستی.ازش تو ذهنت يک بت درست می کنی.کم کم بندهات رو از خودت باز می کنی و به اون می بندی.ولی اگه يک روز ازش نقطه ضعف ديدی،چی ؟ اگه ديدی خيلی کم شده ،چی ؟! حتما اونو می شکونی و می گی اون همونی نبود که من می خواستم.بازهم خودت رو نمی شکنی .اون من خودت دست نخورده می مونه.اونو می شکنی.ديدی باز هم خودخواهی.ديدی!
الان که دارم اينها رو می نويسم،اين آهنگ تو گوشم طنين انداز شده.حتما اونو گوش کنيد.در ضمن اگه می دونيد خواننده ش کيه ،ممنون می شم به من هم اطلاع بديد.نمی دونم کيه ،ولی صداش برام آشناست.به هر حال ناز نفسش! در ضمن ای ولاه به سليقه اين فروغ .
کنون که جوان شد دوباره جهان
چونان گل سرخی رخت بنما
شکوفه فشان شد زمين و زمان
بيا به برم عشق من، تو بيا
...
...
کنون که جوان شد دوباره جهان
چونان گل سرخی رخت بنما
شکوفه فشان شد زمين و زمان
بيا به برم عشق من، تو بيا
...
...
۱۳۸۱ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه
ياوه های پراکنده دو عدد آدم منسجم !!
اولی : ببين يک چيز مهم !
دومی : چيه ؟!
اولی : تو از من چيزهای زيادی پرسيدی .از بعضی از سوالهات خيلی خوشم ميومده.پس با اشتياق بهت جواب می دادم. بعضی ها هم بودند که هميشه دلم می خواست ازشون فرار کنم ،ولی وقتی تو ازشون می پرسيدی،ديگه تسليم می شدم.من تو رو تا هرعمقی از وجودم که خودم دستم بهش می رسيده،بردم.هيچ نقطه ای رو برای تو مبهم نگذاشتم...
دومی :ازت ممنونم. می شه حرفت رو بزنی ؟!
اولی : تو يک سوال مهم رو هنوز از من نپرسيدی ؟!
دومی : خدا رو شکر که بقيه به نظرت مهم بودند! حالا اون سوال چيه؟
اولی : يعنی من واقعا نمی دونم چرا ...
دومی : چرا چی ؟!
اولی : هنوز از من نپرسيدی که چرا دوستت دارم!نمی تونم قبول کنم که پرسيدن اين سوال بايد انقدر به تعويق بيافته. نمی تونم قبول کنم که يادت رفته.نمی تونم قبول کنم که واست مهم نبوده...
دومی : حالا اگه بگم که آره ،چی می گی؟!
اولی : باور نمی کنم .چون درست نيست.
دومی : مگه تو خودت نمی خوای که خيلی از چيزها همين طور رازآلود بمونه.مگه هميشه نمی گی که يکی از چيزهايي که عطشت رو نسبت به يک چيزی زياد می کنه،اينه که واست ناشناخته و رازآلود باشه .حالا بگذار من هم گاهی اوقات اينطوری عمل کنم. بگذار اين هم بينمون ناشناخته بمونه.
اولی : ببين من گفتم که اينطوری هستم. ولی به اين خصوصيت خودم افتخار نمی کنم و ازش دفاع نکردم.درواقع اعتقاد دارم که اين خيلی از مواقع يک آفت می شه واسه تکامل آدم.
دومی : فکر می کنی که من نسبت به جواب اين سوال چه عکس العملی می تونم نشون بدم؟
اولی : يعنی اگه بگم واسه اينکه "خال کنار لبت منو به ياد عدسهای آخرين عدس پلويي که خوردم ،می ندازه" يا اينکه بگم "حرفهای نگفتنی منو می دونی ،بدون اينکه گفته باشم"،برات فرق نمی کنه؟
دومی : نگفتم فرق نمی کنه.ولی من مگه می تونم تعيين کنم که واسه چی منو دوست داشته باش.
اولی : ولی اينکه دونستن جواب يک سوال در عمل فرق چندانی نداشته باشه،نمی تونه اون سوال رو از تو ذهن آدم پاک کنه.
دومی : خب من می گم به اندازه کافی خودت واسه خودت تو اين ذهنت درگيری درست می کنی .ديگه من از بيرون شارژت نکنم.ولی اگه فکر می کنی که سوژه هات ته کشيدند ،خب اشکال نداره.می پرسم ازت.حالا مطمئنی که می تونی به اين سوال جواب بدی؟!
اولی : مهم تونستن يا نتونستن نيست. اين سوال مهمه و بالاخره بايد يک موقع بهش بپردازم.
دومی : باشه،پس همين الان بگو واسه چی منو دوست داری؟
اولی :ببين ...
دومی :خب!
اولی : ببين اصولا ...
دومی : خب دارم گوش می کنم..
اولی : (فکر می کند)
اولی :! (فکر می کند)
اولی :!!( هنوز دارد فکر می کند)
اولی : ...
اولی : ببين ،من بايد برم. فردا می بينمت. بعدا باهم بيشتر درباره ش بحث می کنيم.دوستت دارم(ماچهای فراوان و آتشين ردوبدل می شوند) بای بای!
اولی : ببين يک چيز مهم !
دومی : چيه ؟!
اولی : تو از من چيزهای زيادی پرسيدی .از بعضی از سوالهات خيلی خوشم ميومده.پس با اشتياق بهت جواب می دادم. بعضی ها هم بودند که هميشه دلم می خواست ازشون فرار کنم ،ولی وقتی تو ازشون می پرسيدی،ديگه تسليم می شدم.من تو رو تا هرعمقی از وجودم که خودم دستم بهش می رسيده،بردم.هيچ نقطه ای رو برای تو مبهم نگذاشتم...
دومی :ازت ممنونم. می شه حرفت رو بزنی ؟!
اولی : تو يک سوال مهم رو هنوز از من نپرسيدی ؟!
دومی : خدا رو شکر که بقيه به نظرت مهم بودند! حالا اون سوال چيه؟
اولی : يعنی من واقعا نمی دونم چرا ...
دومی : چرا چی ؟!
اولی : هنوز از من نپرسيدی که چرا دوستت دارم!نمی تونم قبول کنم که پرسيدن اين سوال بايد انقدر به تعويق بيافته. نمی تونم قبول کنم که يادت رفته.نمی تونم قبول کنم که واست مهم نبوده...
دومی : حالا اگه بگم که آره ،چی می گی؟!
اولی : باور نمی کنم .چون درست نيست.
دومی : مگه تو خودت نمی خوای که خيلی از چيزها همين طور رازآلود بمونه.مگه هميشه نمی گی که يکی از چيزهايي که عطشت رو نسبت به يک چيزی زياد می کنه،اينه که واست ناشناخته و رازآلود باشه .حالا بگذار من هم گاهی اوقات اينطوری عمل کنم. بگذار اين هم بينمون ناشناخته بمونه.
اولی : ببين من گفتم که اينطوری هستم. ولی به اين خصوصيت خودم افتخار نمی کنم و ازش دفاع نکردم.درواقع اعتقاد دارم که اين خيلی از مواقع يک آفت می شه واسه تکامل آدم.
دومی : فکر می کنی که من نسبت به جواب اين سوال چه عکس العملی می تونم نشون بدم؟
اولی : يعنی اگه بگم واسه اينکه "خال کنار لبت منو به ياد عدسهای آخرين عدس پلويي که خوردم ،می ندازه" يا اينکه بگم "حرفهای نگفتنی منو می دونی ،بدون اينکه گفته باشم"،برات فرق نمی کنه؟
دومی : نگفتم فرق نمی کنه.ولی من مگه می تونم تعيين کنم که واسه چی منو دوست داشته باش.
اولی : ولی اينکه دونستن جواب يک سوال در عمل فرق چندانی نداشته باشه،نمی تونه اون سوال رو از تو ذهن آدم پاک کنه.
دومی : خب من می گم به اندازه کافی خودت واسه خودت تو اين ذهنت درگيری درست می کنی .ديگه من از بيرون شارژت نکنم.ولی اگه فکر می کنی که سوژه هات ته کشيدند ،خب اشکال نداره.می پرسم ازت.حالا مطمئنی که می تونی به اين سوال جواب بدی؟!
اولی : مهم تونستن يا نتونستن نيست. اين سوال مهمه و بالاخره بايد يک موقع بهش بپردازم.
دومی : باشه،پس همين الان بگو واسه چی منو دوست داری؟
اولی :ببين ...
دومی :خب!
اولی : ببين اصولا ...
دومی : خب دارم گوش می کنم..
اولی : (فکر می کند)
اولی :! (فکر می کند)
اولی :!!( هنوز دارد فکر می کند)
اولی : ...
اولی : ببين ،من بايد برم. فردا می بينمت. بعدا باهم بيشتر درباره ش بحث می کنيم.دوستت دارم(ماچهای فراوان و آتشين ردوبدل می شوند) بای بای!
ياوه های پراکنده دو عدد آدم منسجم !!
اولی : ببين يک چيز مهم !
دومی : چيه ؟!
اولی : تو از من چيزهای زيادی پرسيدی .از بعضی از سوالهات خيلی خوشم ميومده.پس با اشتياق بهت جواب می دادم. بعضی ها هم بودند که هميشه دلم می خواست ازشون فرار کنم ،ولی وقتی تو ازشون می پرسيدی،ديگه تسليم می شدم.من تو رو تا هرعمقی از وجودم که خودم دستم بهش می رسيده،بردم.هيچ نقطه ای رو برای تو مبهم نگذاشتم...
دومی :ازت ممنونم. می شه حرفت رو بزنی ؟!
اولی : تو يک سوال مهم رو هنوز از من نپرسيدی ؟!
دومی : خدا رو شکر که بقيه به نظرت مهم بودند! حالا اون سوال چيه؟
اولی : يعنی من واقعا نمی دونم چرا ...
دومی : چرا چی ؟!
اولی : هنوز از من نپرسيدی که چرا دوستت دارم!نمی تونم قبول کنم که پرسيدن اين سوال بايد انقدر به تعويق بيافته. نمی تونم قبول کنم که يادت رفته.نمی تونم قبول کنم که واست مهم نبوده...
دومی : حالا اگه بگم که آره ،چی می گی؟!
اولی : باور نمی کنم .چون درست نيست.
دومی : مگه تو خودت نمی خوای که خيلی از چيزها همين طور رازآلود بمونه.مگه هميشه نمی گی که يکی از چيزهايي که عطشت رو نسبت به يک چيزی زياد می کنه،اينه که واست ناشناخته و رازآلود باشه .حالا بگذار من هم گاهی اوقات اينطوری عمل کنم. بگذار اين هم بينمون ناشناخته بمونه.
اولی : ببين من گفتم که اينطوری هستم. ولی به اين خصوصيت خودم افتخار نمی کنم و ازش دفاع نکردم.درواقع اعتقاد دارم که اين خيلی از مواقع يک آفت می شه واسه تکامل آدم.
دومی : فکر می کنی که من نسبت به جواب اين سوال چه عکس العملی می تونم نشون بدم؟
اولی : يعنی اگه بگم واسه اينکه "خال کنار لبت منو به ياد عدسهای آخرين عدس پلويي که خوردم ،می ندازه" يا اينکه بگم "حرفهای نگفتنی منو می دونی ،بدون اينکه گفته باشم"،برات فرق نمی کنه؟
دومی : نگفتم فرق نمی کنه.ولی من مگه می تونم تعيين کنم که واسه چی منو دوست داشته باش.
اولی : ولی اينکه دونستن جواب يک سوال در عمل فرق چندانی نداشته باشه،نمی تونه اون سوال رو از تو ذهن آدم پاک کنه.
دومی : خب من می گم به اندازه کافی خودت واسه خودت تو اين ذهنت درگيری درست می کنی .ديگه من از بيرون شارژت نکنم.ولی اگه فکر می کنی که سوژه هات ته کشيدند ،خب اشکال نداره.می پرسم ازت.حالا مطمئنی که می تونی به اين سوال جواب بدی؟!
اولی : مهم تونستن يا نتونستن نيست. اين سوال مهمه و بالاخره بايد يک موقع بهش بپردازم.
دومی : باشه،پس همين الان بگو واسه چی منو دوست داری؟
اولی :ببين ...
دومی :خب!
اولی : ببين اصولا ...
دومی : خب دارم گوش می کنم..
اولی : (فکر می کند)
اولی :! (فکر می کند)
اولی :!!( هنوز دارد فکر می کند)
اولی : ...
اولی : ببين ،من بايد برم. فردا می بينمت. بعدا باهم بيشتر درباره ش بحث می کنيم.دوستت دارم(ماچهای فراوان و آتشين ردوبدل می شوند) بای بای!
اولی : ببين يک چيز مهم !
دومی : چيه ؟!
اولی : تو از من چيزهای زيادی پرسيدی .از بعضی از سوالهات خيلی خوشم ميومده.پس با اشتياق بهت جواب می دادم. بعضی ها هم بودند که هميشه دلم می خواست ازشون فرار کنم ،ولی وقتی تو ازشون می پرسيدی،ديگه تسليم می شدم.من تو رو تا هرعمقی از وجودم که خودم دستم بهش می رسيده،بردم.هيچ نقطه ای رو برای تو مبهم نگذاشتم...
دومی :ازت ممنونم. می شه حرفت رو بزنی ؟!
اولی : تو يک سوال مهم رو هنوز از من نپرسيدی ؟!
دومی : خدا رو شکر که بقيه به نظرت مهم بودند! حالا اون سوال چيه؟
اولی : يعنی من واقعا نمی دونم چرا ...
دومی : چرا چی ؟!
اولی : هنوز از من نپرسيدی که چرا دوستت دارم!نمی تونم قبول کنم که پرسيدن اين سوال بايد انقدر به تعويق بيافته. نمی تونم قبول کنم که يادت رفته.نمی تونم قبول کنم که واست مهم نبوده...
دومی : حالا اگه بگم که آره ،چی می گی؟!
اولی : باور نمی کنم .چون درست نيست.
دومی : مگه تو خودت نمی خوای که خيلی از چيزها همين طور رازآلود بمونه.مگه هميشه نمی گی که يکی از چيزهايي که عطشت رو نسبت به يک چيزی زياد می کنه،اينه که واست ناشناخته و رازآلود باشه .حالا بگذار من هم گاهی اوقات اينطوری عمل کنم. بگذار اين هم بينمون ناشناخته بمونه.
اولی : ببين من گفتم که اينطوری هستم. ولی به اين خصوصيت خودم افتخار نمی کنم و ازش دفاع نکردم.درواقع اعتقاد دارم که اين خيلی از مواقع يک آفت می شه واسه تکامل آدم.
دومی : فکر می کنی که من نسبت به جواب اين سوال چه عکس العملی می تونم نشون بدم؟
اولی : يعنی اگه بگم واسه اينکه "خال کنار لبت منو به ياد عدسهای آخرين عدس پلويي که خوردم ،می ندازه" يا اينکه بگم "حرفهای نگفتنی منو می دونی ،بدون اينکه گفته باشم"،برات فرق نمی کنه؟
دومی : نگفتم فرق نمی کنه.ولی من مگه می تونم تعيين کنم که واسه چی منو دوست داشته باش.
اولی : ولی اينکه دونستن جواب يک سوال در عمل فرق چندانی نداشته باشه،نمی تونه اون سوال رو از تو ذهن آدم پاک کنه.
دومی : خب من می گم به اندازه کافی خودت واسه خودت تو اين ذهنت درگيری درست می کنی .ديگه من از بيرون شارژت نکنم.ولی اگه فکر می کنی که سوژه هات ته کشيدند ،خب اشکال نداره.می پرسم ازت.حالا مطمئنی که می تونی به اين سوال جواب بدی؟!
اولی : مهم تونستن يا نتونستن نيست. اين سوال مهمه و بالاخره بايد يک موقع بهش بپردازم.
دومی : باشه،پس همين الان بگو واسه چی منو دوست داری؟
اولی :ببين ...
دومی :خب!
اولی : ببين اصولا ...
دومی : خب دارم گوش می کنم..
اولی : (فکر می کند)
اولی :! (فکر می کند)
اولی :!!( هنوز دارد فکر می کند)
اولی : ...
اولی : ببين ،من بايد برم. فردا می بينمت. بعدا باهم بيشتر درباره ش بحث می کنيم.دوستت دارم(ماچهای فراوان و آتشين ردوبدل می شوند) بای بای!