۱۳۸۲ مرداد ۱۹, یکشنبه

يک احساس لعنتی دوست داشتنی

يا

"آقای محترم، اينجا دانشگاه صنعتيه، نه باغ آبسرواتور. اکی؟!"

باغ آبسرواتور تراژدی غم انگيز همه انسانهايی است که می خواهند در زندگی واقعی خود اين جمله صد در صد ايده آليستی آندره ژيد را تجربه کنند :

"بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد، نه در چيزی که بدان می نگری"

طبيعت از آفريدن ايده آلهای آنها ناتوان است، پس در خيال خودشان آن را خلق می کنند. همين گونه در خلسه رويای خوب و شيرين خود روزگار می گذرانند تا پتک واقعيت بر سر آنها فرود آيد و از خواب بيدارشان کند.

همه بايد اون ديوار رو بشناسيد. همون غار تنهايی می گم. همون نگهبان شخصيت و استقلال آدم. تو زندگيم فقط يکبار بود که يه نفر رو تو اين غار راه دادم و مدتها نگهش داشتم. بعد از اين همه مدت هنوز زخمهای به جا مونده از اين اشتباه، بشدت عذابم می ده.



get out of my castle!

get out of my castle!

get out of my castle!

...

do you hear me ?!

يک احساس لعنتی دوست داشتنی
يا
"آقای محترم، اينجا دانشگاه صنعتيه، نه باغ آبسرواتور. اکی؟!"

باغ آبسرواتور تراژدی غم انگيز همه انسانهايی است که می خواهند در زندگی واقعی خود اين جمله صد در صد ايده آليستی آندره ژيد را تجربه کنند :
"بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد، نه در چيزی که بدان می نگری"
طبيعت از آفريدن ايده آلهای آنها ناتوان است، پس در خيال خودشان آن را خلق می کنند. همين گونه در خلسه رويای خوب و شيرين خود روزگار می گذرانند تا پتک واقعيت بر سر آنها فرود آيد و از خواب بيدارشان کند.

همه بايد اون ديوار رو بشناسيد. همون غار تنهايی می گم. همون نگهبان شخصيت و استقلال آدم. تو زندگيم فقط يکبار بود که يه نفر رو تو اين غار راه دادم و مدتها نگهش داشتم. بعد از اين همه مدت هنوز زخمهای به جا مونده از اين اشتباه، بشدت عذابم می ده.

get out of my castle!
get out of my castle!
get out of my castle!
...
do you hear me ?!
يک احساس لعنتی دوست داشتنی

يا

"چی صدا کنم تو رو؟"

عشق، عشق زمينی، عشق آدميزاد به آدميزاد. واژه و مفهومی که به اندازه انسان قدمت و عمر داره.

بعضی اونو دام فريبنده طبيعت برای بقای نسل شريف (!) آدميزاد می دونند.

از استثناها که بگذريم، اين جمله هم کم درست نيست : "عشق و گرسنگی است که چرخهای زندگی را به گردش در می آورد."

يکی از بچه های سال بالايی دانشکده مون، بعد از اولين شکست عشقيش مرتکب اين جمله حکيمانه شده بود : "عشق کوچه بن بستی است که ته آن ريده اند. پس ای عاشقان پيشتاز، التماس دعا!!!"

بد نيست چند لحظه هم عينک فرويد رو به چشم بزنيم. با همه تلخی و گزندگی نظرياتش، نمی شه واقعيتهايی رو که پيش چشم آدم می گذاره، ناديده گرفت.

نوشته های صادق هدايت چطوره؟ تو عروسک پشت پرده يا خيلی نوشته های ديگه هدايت می شه ردپای آدمی رو گرفت که ناتوانی ايجاد ارتباط با جنس مخالف مثل يک ديوار سهمگين احساس عميق و بلندش رو احاطه کرده. مگه اينکه ذره هايی از اين احساس رو بال خيال سوار بشند و از محفظه های ظريف قلم به بيرون نفوذ کنند و روی کاغذ نقش ببندند.

بهضی ها هم به حدی بلندپروازی می کنند که اعتقاد دارند در طبيعت صحنه ای زيباتر از نشستن دو لب خوب در کنار هم يا آرميدن دو شيفته بر بالين يکديگر وجود ندارد. اين اوج هنرنمايی طبيعته!

مثل هميشه می شه يه سری هم به حجره مذهبی ها زد. حداقل خوبی اين دسته اينه که نسخه آدم رو قاطعانه و بدون ترديد می پيچند و با دعای خير آدم رو بدرقه می کنند :

"ای مومنان، همانا تقوی بورزيد تا ..." (تا صبح دولتتان بدمد لابد!)

"همانا آرامش شب را آفريديم تا در آن با همسران خود..." (ببخشيد، قاری تو همين قسمت افتاده تو loop، ادامه نمی ده!)

يا يه چيز تو مايه های "زنان کشتزارهای شمايند، پس ..." (با عرض معذرت، نسخه خطيش خوانا نيست. خودتون نتيجه گيری بکنيد!)

يعنی دو حالت بيشتر وجود نداره، يا در حال تقوی ورزيدن هستيد يا شخم زدن (شخم خوردن هم تابع معکوس شخم زدنه و طبيعتا به همون اندازه حاوی يا فاقد ارزش!)

يا شايد بهتر باشه به اکثريت مردم دنيا نگاه کرد و ديد که چطور دير يا زود، پرنده بلندپرواز آروزها و ايده های (غيرواقعی) خودشون رو به باد می سپارند و خودشون سوار يک شتر می شند تا مسير زندگی رو آروم آروم، قدم به قدم طی کنند. اونها همونطور که سر سفره غذا می نشينند و ممکنه به بی نمک ترين اتفاق دنيا قاه قاه بخندند، شبها هم دندانهاشون رو مسواک می زنند و در کنار هم می خوابند. دريغ از دختر ديروز ، که حالا به اندازه يک خواب کوتاه برای يادآوری رت باتلرِ آروزهاش وقت نداره و دريغ از پسر ديروز، که حالا نمی تونه عکس معشوقه چشم زاغ گذشته ش رو حتی رو آينه توالت بزنه

طبيعت به آدم اجازه جهش رو نمی ده (حداقل تا جايی که به غرائز مربوط می شه) اين احساس، همين احساس لعنتی دوست داشتنی هم غايت آفرينش نيست. فقط يک مسيره واسه گذشتن. اونهايی که سعی می کنند از ميانبر استفاده کنند يا اونهايی که اين مسير رو با مقصد اشتباه می گيرند، به يک اندازه در معرض خطر بيماريهای رنگارنگ روانی هستند.
يک احساس لعنتی دوست داشتنی
يا
"چی صدا کنم تو رو؟"

عشق، عشق زمينی، عشق آدميزاد به آدميزاد. واژه و مفهومی که به اندازه انسان قدمت و عمر داره.
بعضی اونو دام فريبنده طبيعت برای بقای نسل شريف (!) آدميزاد می دونند.

از استثناها که بگذريم، اين جمله هم کم درست نيست : "عشق و گرسنگی است که چرخهای زندگی را به گردش در می آورد."

يکی از بچه های سال بالايی دانشکده مون، بعد از اولين شکست عشقيش مرتکب اين جمله حکيمانه شده بود : "عشق کوچه بن بستی است که ته آن ريده اند. پس ای عاشقان پيشتاز، التماس دعا!!!"

بد نيست چند لحظه هم عينک فرويد رو به چشم بزنيم. با همه تلخی و گزندگی نظرياتش، نمی شه واقعيتهايی رو که پيش چشم آدم می گذاره، ناديده گرفت.

نوشته های صادق هدايت چطوره؟ تو عروسک پشت پرده يا خيلی نوشته های ديگه هدايت می شه ردپای آدمی رو گرفت که ناتوانی ايجاد ارتباط با جنس مخالف مثل يک ديوار سهمگين احساس عميق و بلندش رو احاطه کرده. مگه اينکه ذره هايی از اين احساس رو بال خيال سوار بشند و از محفظه های ظريف قلم به بيرون نفوذ کنند و روی کاغذ نقش ببندند.

بهضی ها هم به حدی بلندپروازی می کنند که اعتقاد دارند در طبيعت صحنه ای زيباتر از نشستن دو لب خوب در کنار هم يا آرميدن دو شيفته بر بالين يکديگر وجود ندارد. اين اوج هنرنمايی طبيعته!

مثل هميشه می شه يه سری هم به حجره مذهبی ها زد. حداقل خوبی اين دسته اينه که نسخه آدم رو قاطعانه و بدون ترديد می پيچند و با دعای خير آدم رو بدرقه می کنند :
"ای مومنان، همانا تقوی بورزيد تا ..." (تا صبح دولتتان بدمد لابد!)
"همانا آرامش شب را آفريديم تا در آن با همسران خود..." (ببخشيد، قاری تو همين قسمت افتاده تو loop، ادامه نمی ده!)
يا يه چيز تو مايه های "زنان کشتزارهای شمايند، پس ..." (با عرض معذرت، نسخه خطيش خوانا نيست. خودتون نتيجه گيری بکنيد!)
يعنی دو حالت بيشتر وجود نداره، يا در حال تقوی ورزيدن هستيد يا شخم زدن (شخم خوردن هم تابع معکوس شخم زدنه و طبيعتا به همون اندازه حاوی يا فاقد ارزش!)

يا شايد بهتر باشه به اکثريت مردم دنيا نگاه کرد و ديد که چطور دير يا زود، پرنده بلندپرواز آروزها و ايده های (غيرواقعی) خودشون رو به باد می سپارند و خودشون سوار يک شتر می شند تا مسير زندگی رو آروم آروم، قدم به قدم طی کنند. اونها همونطور که سر سفره غذا می نشينند و ممکنه به بی نمک ترين اتفاق دنيا قاه قاه بخندند، شبها هم دندانهاشون رو مسواک می زنند و در کنار هم می خوابند. دريغ از دختر ديروز ، که حالا به اندازه يک خواب کوتاه برای يادآوری رت باتلرِ آروزهاش وقت نداره و دريغ از پسر ديروز، که حالا نمی تونه عکس معشوقه چشم زاغ گذشته ش رو حتی رو آينه توالت بزنه

طبيعت به آدم اجازه جهش رو نمی ده (حداقل تا جايی که به غرائز مربوط می شه) اين احساس، همين احساس لعنتی دوست داشتنی هم غايت آفرينش نيست. فقط يک مسيره واسه گذشتن. اونهايی که سعی می کنند از ميانبر استفاده کنند يا اونهايی که اين مسير رو با مقصد اشتباه می گيرند، به يک اندازه در معرض خطر بيماريهای رنگارنگ روانی هستند.

۱۳۸۲ مرداد ۱۷, جمعه

درک نمی کنم. اصلا دليل اين رفتارها رو درک نمی کنم. نمی دونم اينکه "در اعتراض به تحديد مطبوعات و زندانی شدن روزنامه نگارها قلم ها را زمين می گذاريم " يعنی چی؟ اگه اين اعتراضه، پس سکوت مال چيه؟

می گن اين يه مبارزه سمبوليکه. آخه سمبل اعتراض بايد يه ربطی به اعتراض داشته باشه و علاوه بر اون تاثيرگذار باشه.

اين استراتژی رو درک نمی کنم. همونطور که خيلی از استراتژيهای ديگه مردم واسه مبارزه و اعتراض به حکومت رو درک نمی کنم. نمونه ش همين راي گيری اخير شوراها بود. من خودم رای ندادم. ولی دليلش اين نيست که با اين روش موافقم. به نظر من حضور همراه با اعتراض خيلی موثرتر از نشستن تو خونه ها و تحريم انتخابات به نشانه اعتراضه. تصورش رو بکنيد اگه نيمی از جمعيت تهران فقط تو حوزه های انتخاباتی حاضر می شدند و مثلا به نشانه اعتراض شمعی برای آزادی روشن می کردند. حضور نزديک به پنج ميليون جمعيت شمع به دست حتی برای چند ساعت تو تهران چه رعب و وحشتی بين سردمداران حکومت ايجاد می کنه.

در حاليکه با اين استراتژی تحريم و سکوت، برنده اصلی حکومته و بازنده اصلی خود ملت. حکومت انحصارطلب اصلا بدش نمياد همين چند تا سنگر به ظاهر غيرخودی رو هم از دست مردم خارج کنه. فکر کنم ملت ما تو تاريخ مبارزه پنجاه سال اخير خودش هزينه انفعال و سرخوردگی سياسی رو به اندازه کافی پرداخت کرده. کودتای لعنتی 28 مرداد فقط يکی از اونهاست.

به هر حال من با سکوت به نشانه اعتراض مخالفم. می نويسم حتی اگه برای شکستن اين سکوت باشه.
درک نمی کنم. اصلا دليل اين رفتارها رو درک نمی کنم. نمی دونم اينکه "در اعتراض به تحديد مطبوعات و زندانی شدن روزنامه نگارها قلم ها را زمين می گذاريم " يعنی چی؟ اگه اين اعتراضه، پس سکوت مال چيه؟
می گن اين يه مبارزه سمبوليکه. آخه سمبل اعتراض بايد يه ربطی به اعتراض داشته باشه و علاوه بر اون تاثيرگذار باشه.
اين استراتژی رو درک نمی کنم. همونطور که خيلی از استراتژيهای ديگه مردم واسه مبارزه و اعتراض به حکومت رو درک نمی کنم. نمونه ش همين راي گيری اخير شوراها بود. من خودم رای ندادم. ولی دليلش اين نيست که با اين روش موافقم. به نظر من حضور همراه با اعتراض خيلی موثرتر از نشستن تو خونه ها و تحريم انتخابات به نشانه اعتراضه. تصورش رو بکنيد اگه نيمی از جمعيت تهران فقط تو حوزه های انتخاباتی حاضر می شدند و مثلا به نشانه اعتراض شمعی برای آزادی روشن می کردند. حضور نزديک به پنج ميليون جمعيت شمع به دست حتی برای چند ساعت تو تهران چه رعب و وحشتی بين سردمداران حکومت ايجاد می کنه.
در حاليکه با اين استراتژی تحريم و سکوت، برنده اصلی حکومته و بازنده اصلی خود ملت. حکومت انحصارطلب اصلا بدش نمياد همين چند تا سنگر به ظاهر غيرخودی رو هم از دست مردم خارج کنه. فکر کنم ملت ما تو تاريخ مبارزه پنجاه سال اخير خودش هزينه انفعال و سرخوردگی سياسی رو به اندازه کافی پرداخت کرده. کودتای لعنتی 28 مرداد فقط يکی از اونهاست.

به هر حال من با سکوت به نشانه اعتراض مخالفم. می نويسم حتی اگه برای شکستن اين سکوت باشه.
در نطفه خفه کردن طفل حرامزاده

"در اين روزها نظاره گر يکی از مجهزترين و برنامه ريزی شده ترين بسيج نيروهای سنتی برای جلوگيری از تاييد کنوانسيون هستيم. در اين بسيج که در حوزه مسائل زنان بی نظير است، همه نيروها وارد عمل شده و تقريبا از همه روشها استفاده شده است. طلاب حوزه علميه قم، تظاهرات کرده اند. مرکز مطالعات زنان حوزه های خواهران که به شکلی بی نظير سوالاتی جهت دار از فقها درباره کنوانسيون کرده است. در سايت تازه راه اندازی شده اش بخش ويژه ای به رد کنوانسيون اختصاص داده است. از تريبون های نماز جمعه هم که نمی توان صرف نظر کرد. نوشتن مقاله و ايراد سخنرانی در باب اين "لکه ننگ" و صدور بيانيه که "تصويب اين لايحه در ايام شهادت حضرت صديقه کبری به عنوان مصيبت بلکه فاجعه ای بزرگ برای ملت است" نيز بخش ديگری از اين بسيج گری بزرگ است.

...

هر چند امروزه آموزش به عنوان يکی از حقوق مسلم زنان حتی بين بنيادگراترين اشخاص ذينفوذ به رسميت شناخته شده است، اما استدلال های مطرح شده برای سلب حقوق انسانی زنان (تابعيت، ازدواج آزادانه، طلاق آزادانه، فعاليت اقتصادی و حرفه ای بدون مانع،...) بسيار شبيه استدلال های آنهايی است که تاسيس مدارس دخترانه را از بين بردن بنيان خانواده می دانستند."

شادی صدر، ياس نو، پنج شنبه 16 مرداد
در نطفه خفه کردن طفل حرامزاده
"در اين روزها نظاره گر يکی از مجهزترين و برنامه ريزی شده ترين بسيج نيروهای سنتی برای جلوگيری از تاييد کنوانسيون هستيم. در اين بسيج که در حوزه مسائل زنان بی نظير است، همه نيروها وارد عمل شده و تقريبا از همه روشها استفاده شده است. طلاب حوزه علميه قم، تظاهرات کرده اند. مرکز مطالعات زنان حوزه های خواهران که به شکلی بی نظير سوالاتی جهت دار از فقها درباره کنوانسيون کرده است. در سايت تازه راه اندازی شده اش بخش ويژه ای به رد کنوانسيون اختصاص داده است. از تريبون های نماز جمعه هم که نمی توان صرف نظر کرد. نوشتن مقاله و ايراد سخنرانی در باب اين "لکه ننگ" و صدور بيانيه که "تصويب اين لايحه در ايام شهادت حضرت صديقه کبری به عنوان مصيبت بلکه فاجعه ای بزرگ برای ملت است" نيز بخش ديگری از اين بسيج گری بزرگ است.
...
هر چند امروزه آموزش به عنوان يکی از حقوق مسلم زنان حتی بين بنيادگراترين اشخاص ذينفوذ به رسميت شناخته شده است، اما استدلال های مطرح شده برای سلب حقوق انسانی زنان (تابعيت، ازدواج آزادانه، طلاق آزادانه، فعاليت اقتصادی و حرفه ای بدون مانع،...) بسيار شبيه استدلال های آنهايی است که تاسيس مدارس دخترانه را از بين بردن بنيان خانواده می دانستند."
شادی صدر، ياس نو، پنج شنبه 16 مرداد

۱۳۸۲ مرداد ۱۶, پنجشنبه

بعضی از صداها آدمو خفه می کنه. خفه! هر چی خواستم يه چيزی درباره اين بشر بنويسم، ديدم نمی شه!

فعلا فقط می تونم بگم که قربون صدات برم.اصولا!

L'amour Existe Encore by lara fabian


Download - 420k

بعضی از صداها آدمو خفه می کنه. خفه! هر چی خواستم يه چيزی درباره اين بشر بنويسم، ديدم نمی شه!
فعلا فقط می تونم بگم که قربون صدات برم.اصولا!




L'amour Existe Encore by lara fabian

Download - 420k

۱۳۸۲ مرداد ۱۰, جمعه

شبح تو وبلاگش از فاجعه سال 67 ياد کرده بود و به اين مقاله لينک داده بود:

"بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد؟"...

شايد مخاطب اصلی اين مقاله ما(نسل سومی ها) نباشيم. مثلا من بايد چی بگم؟! نمی دونم. از يه آدم نه ساله چه انتظاری می شه داشت؟

من در اون روزها نقش يک بچه مثبت لوس و سربراه رو بازی می کردم که بلندترين قله آرزوش، کسب مقام در مسابقات کتابخوانی کشوری بود و مهمترين چيزی که می تونست اوقات شريفش رو تلخ کنه (و حتی درپاره ای موارد اشکش رو دربياره)اين بود که بجای بيست بشه نوزده و هفتاد و پنج صدم!

فقط يادمه تو همون بحبوحه، يه خبر بود که سکوت سنگين شهر رو شکست. شهر خفتگان. بعد از مدتها، سرنوشت نامشخص چند تا از جوونهای مردم مشخص شده بود. يکيش هم پسر معلم ما بود. (همون معلم دوست داشتنی کلاس اول دبستان که يه مدت پيش درباره ش نوشته بودم) تنها پسرش. يه خبر شوم با نشانی يه قطعه زمين و حالا پدر و مادر زجر کشيده ش مجبور بودن بعد از اين همه انتظار برند تو اون قتلگاه و به اين اميد که شايد پسرشون تو يکی از اين قطعه ها به خاک سپرده شده باشه، همه قطعه ها رو بگردند و نشونه ای از پسرشون بگيرند. حتی حق برگزاری هرگونه مراسمی رو از خانواده هاشون گرفته بودند. يه عده می گفتند جزء گروهی بوده که همشون رو با گاز خفه کردند. يه عده می گفتند تو گورستان دسته جمعی و ... و همه اينها مثل آوار رو قلب اون زن صبور خراب می شد.

بعد از اون ماجرا ديگه زياد نديدمش. شايد هم نمی خواستم ببينمش. نمی خواستم ببينم قامت صبرش داره زير اين جنايت خم می شه.

فقط می دونم که هنوز، بعد از 13 سال، هر سال يادبود پسرش رو تو يه مراسم تحت عنوان ختم انعام برگزار می کنه. مامان به عنوان همکار و دوست قديمی هميشه تو مراسمش حاضر می شه.

مامان می گه ديگه حتی اشکاش خشک شده. فقط يه گوشه ساکت می نشينه و به عکس پسرش نگاه می کنه.

مامان می گه بعد از اين همه مدت هنوز لباس سياه رو از تنش درنياورده.

مامان می گه ...

يادمه گاهی اوقات که تو خونه بحث کشيده می شد به اين ماجرا و دوست و آشنا يه اشاره ای به اون ماجرا می کردند يا از تنهايی ها و در خودشکستن های خانواده ش می گفتند ، مامان در حاليکه آروم اشکاش رو پاک می کرد، سرش رو برمی گردوند به طرف من و با ترس يه نگاهی به من می نداخت و می گفت: "خدا نصيب هيچ کی نکنه. مبادا يه روز بری طرف سياست. مبادا. اون پسره هم زياد کتاب می خوند!!!"

نه اينکه قابل توجيه باشه، ولی شايد به اين دليله که همه مادرها از سياست گريزونند. همه از سياست می ترسند.

اون وقتها نمی دونستم چه جوابی بايد به مامان بدم. ديروز يه يادداشت تو روزنامه ياس نو ديدم که با اين نوشته از برتولت برشت شروع شده بود :

"نخست برای گرفتن کمونيست ها آمدند

من هيچ نگفتم

زيرا من کمونيست نبودم

بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سنديکا آمدند

من هيچ نگفتم

سپس برای گرفتن کاتوليک ها آمدند

من باز هيچ نگفتم

زيرا من يک پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

ديگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود"


آيا اين نمی تونه کمترين دليل (حداقل خودخواهانه ترين دليل) ما برای حساسيت و آگاهی سياسی باشه؟
شبح تو وبلاگش از فاجعه سال 67 ياد کرده بود و به اين مقاله لينک داده بود:

"بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد؟"...

شايد مخاطب اصلی اين مقاله ما(نسل سومی ها) نباشيم. مثلا من بايد چی بگم؟! نمی دونم. از يه آدم نه ساله چه انتظاری می شه داشت؟
من در اون روزها نقش يک بچه مثبت لوس و سربراه رو بازی می کردم که بلندترين قله آرزوش، کسب مقام در مسابقات کتابخوانی کشوری بود و مهمترين چيزی که می تونست اوقات شريفش رو تلخ کنه (و حتی درپاره ای موارد اشکش رو دربياره)اين بود که بجای بيست بشه نوزده و هفتاد و پنج صدم!

فقط يادمه تو همون بحبوحه، يه خبر بود که سکوت سنگين شهر رو شکست. شهر خفتگان. بعد از مدتها، سرنوشت نامشخص چند تا از جوونهای مردم مشخص شده بود. يکيش هم پسر معلم ما بود. (همون معلم دوست داشتنی کلاس اول دبستان که يه مدت پيش درباره ش نوشته بودم) تنها پسرش. يه خبر شوم با نشانی يه قطعه زمين و حالا پدر و مادر زجر کشيده ش مجبور بودن بعد از اين همه انتظار برند تو اون قتلگاه و به اين اميد که شايد پسرشون تو يکی از اين قطعه ها به خاک سپرده شده باشه، همه قطعه ها رو بگردند و نشونه ای از پسرشون بگيرند. حتی حق برگزاری هرگونه مراسمی رو از خانواده هاشون گرفته بودند. يه عده می گفتند جزء گروهی بوده که همشون رو با گاز خفه کردند. يه عده می گفتند تو گورستان دسته جمعی و ... و همه اينها مثل آوار رو قلب اون زن صبور خراب می شد.

بعد از اون ماجرا ديگه زياد نديدمش. شايد هم نمی خواستم ببينمش. نمی خواستم ببينم قامت صبرش داره زير اين جنايت خم می شه.

فقط می دونم که هنوز، بعد از 13 سال، هر سال يادبود پسرش رو تو يه مراسم تحت عنوان ختم انعام برگزار می کنه. مامان به عنوان همکار و دوست قديمی هميشه تو مراسمش حاضر می شه.
مامان می گه ديگه حتی اشکاش خشک شده. فقط يه گوشه ساکت می نشينه و به عکس پسرش نگاه می کنه.
مامان می گه بعد از اين همه مدت هنوز لباس سياه رو از تنش درنياورده.
مامان می گه ...
يادمه گاهی اوقات که تو خونه بحث کشيده می شد به اين ماجرا و دوست و آشنا يه اشاره ای به اون ماجرا می کردند يا از تنهايی ها و در خودشکستن های خانواده ش می گفتند ، مامان در حاليکه آروم اشکاش رو پاک می کرد، سرش رو برمی گردوند به طرف من و با ترس يه نگاهی به من می نداخت و می گفت: "خدا نصيب هيچ کی نکنه. مبادا يه روز بری طرف سياست. مبادا. اون پسره هم زياد کتاب می خوند!!!"
نه اينکه قابل توجيه باشه، ولی شايد به اين دليله که همه مادرها از سياست گريزونند. همه از سياست می ترسند.
اون وقتها نمی دونستم چه جوابی بايد به مامان بدم. ديروز يه يادداشت تو روزنامه ياس نو ديدم که با اين نوشته از برتولت برشت شروع شده بود :

"نخست برای گرفتن کمونيست ها آمدند
من هيچ نگفتم
زيرا من کمونيست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سنديکا آمدند
من هيچ نگفتم
سپس برای گرفتن کاتوليک ها آمدند
من باز هيچ نگفتم
زيرا من يک پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
ديگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود"


آيا اين نمی تونه کمترين دليل (حداقل خودخواهانه ترين دليل) ما برای حساسيت و آگاهی سياسی باشه؟