۱۳۸۴ فروردین ۴, پنجشنبه

روزهای آغازین بهار فقط حدیث پناه بردن به غار تنهایی و خلوت کردن با عزیزترین بازیچه هات نیست تا عطش یک ساله ت رو نسبت به کتابها و فیلمهات سیراب کنی. نمی شه به این سادگی ها از صفحات "سیاست" سالنامه شرق گذشت تا به بخش فلسفه و ادبیات رسید. هنوز چشمهای پرسشگری هست که نمی تونه معین و رفسنجانی و کروبی و لاریجانی رو به یه چشم ببینه. نمی تونه ببینه که ماکیاول سیاسی ایران داره به چه نحوی خودش رو تطهیر میکنه و اون هم با کمک چه اشخاصی! حتی نمی تونه خوش بینانه ترین تحلیلها رو درباره بازگشت دوباره رفسنجانی به تاج و تخت قدرت بپذیره: "او تنها کسی است که می تواند همه تشنگان قدرت را دور این سفره جمع کند و با ایجاد توازن، همه را آهسته و پیوسته سیراب کند و از هار شدن ناگهانی بعضی از آنها جلوگیری کند. ته مانده غذاها هم دست به دست می شوند تا راه خود را در هرم قدرت تا طبقات متوسط و پایین بپیمایند!"
هنوز آدمک شرور و پر سر و صدایی هست که بر سر موجودی که نسبت به آینده سیاسی جامعه خودش بی تفاوت شده و تنها به گلیم شخصی و مصلحت های فردی فکر می کنه، نهیب می زنه: "نمی توان به سیاست پشت کرد، حتی اگر از آن متنفر بود!"
حتی گزارشهایی که از رویگردانی و بی تفاوتی عمومی نسبت به سیاست در مهمترین مهملش یعنی مطبوعات حکایت می کنه، نمی تونند اونو آرام کنند. در این مواقع او هم به نشانه ها و شواهد تاریخی متوسل می شه. نشانه های بیشماری که از پناه بردن مردم این سرزمین به رهبانیت، فقه، عرفان، صوفیگری، فلسفه، و مقولات دیگه در شرایطی که تاریخ سیاسی این مملکت از مهمترین کوره راه ها می گذشت.
آیا مردم ما هم از تغییر دادن دنیای واقعی خود (به اسم بازیهای مبتذل سیاسی) خسته شدند و حالا مثل افیون به فرهنگ و هنر و فلسفه پناه بردند؟
در حالیکه قدرتمندان پست و زبون برای منابع ثروت این مملکت تا 50 سال آینده برنامه ریزی کردند، من و تو در برج روشنفکری خود نشسته ایم، معجون فرهنگی می نوشیم و تمرین دموکراسی می کنیم!
و صدها سوال سمجی که بی پاسخ می مونند!
روزهای آغازین بهار فقط حدیث پناه بردن به غار تنهایی و خلوت کردن با عزیزترین بازیچه هات نیست تا عطش یک ساله ت رو نسبت به کتابها و فیلمهات سیراب کنی. نمی شه به این سادگی ها از صفحات "سیاست" سالنامه شرق گذشت تا به بخش فلسفه و ادبیات رسید. هنوز چشمهای پرسشگری هست که نمی تونه معین و رفسنجانی و کروبی و لاریجانی رو به یه چشم ببینه. نمی تونه ببینه که ماکیاول سیاسی ایران داره به چه نحوی خودش رو تطهیر میکنه و اون هم با کمک چه اشخاصی! حتی نمی تونه خوش بینانه ترین تحلیلها رو درباره بازگشت دوباره رفسنجانی به تاج و تخت قدرت بپذیره: "او تنها کسی است که می تواند همه تشنگان قدرت را دور این سفره جمع کند و با ایجاد توازن، همه را آهسته و پیوسته سیراب کند و از هار شدن ناگهانی بعضی از آنها جلوگیری کند. ته مانده غذاها هم دست به دست می شوند تا راه خود را در هرم قدرت تا طبقات متوسط و پایین بپیمایند!"
هنوز آدمک شرور و پر سر و صدایی هست که بر سر موجودی که نسبت به آینده سیاسی جامعه خودش بی تفاوت شده و تنها به گلیم شخصی و مصلحت های فردی فکر می کنه، نهیب می زنه: "نمی توان به سیاست پشت کرد، حتی اگر از آن متنفر بود!"
حتی گزارشهایی که از رویگردانی و بی تفاوتی عمومی نسبت به سیاست در مهمترین مهملش یعنی مطبوعات حکایت می کنه، نمی تونند اونو آرام کنند. در این مواقع او هم به نشانه ها و شواهد تاریخی متوسل می شه. نشانه های بیشماری که از پناه بردن مردم این سرزمین به رهبانیت، فقه، عرفان، صوفیگری، فلسفه، و مقولات دیگه در شرایطی که تاریخ سیاسی این مملکت از مهمترین کوره راه ها می گذشت.
آیا مردم ما هم از تغییر دادن دنیای واقعی خود (به اسم بازیهای مبتذل سیاسی) خسته شدند و حالا مثل افیون به فرهنگ و هنر و فلسفه پناه بردند؟
در حالیکه قدرتمندان پست و زبون برای منابع ثروت این مملکت تا 50 سال آینده برنامه ریزی کردند، من و تو در برج روشنفکری خود نشسته ایم، معجون فرهنگی می نوشیم و تمرین دموکراسی می کنیم!
و صدها سوال سمجی که بی پاسخ می مونند!
پرسیدم فرزندانش از لحاظ سیاسی در چه حال و هوایی سیر می کنند؟
"فکر می کنم درحال حاضر هیچ موضعی ندارند. و چه طور می شود در این زمینه به آنها ایراد گرفت؟ زیر چه علمی سینه بزنند؟ فکر می کنم یکی از امتیازات این نسل این است که خیلی زود قاطی مسائل سیاسی شده و خیلی زود هم فارغ شده اند و به همین جهت، لطمه زیادی هم نخورده اند. یعنی تنها چیزی که می توان درباره شان گفت سرخورده گی شان است و این سرخوردگی نیز فقط حالت جوش را دارد روی بینی. آن ها برخلاف نسل من، مجبور نشدند بهایی نیز بپردازند. بسیاری از ما در هنگامه آن ماجراها در دهه 1940-1950 قربانی شدیم-هم روحی لطمه دیدیم، و هم جسمی، له شدیم. علتش هم این بود که تجربه ما فرآیند کندتری را طی کرد: ابتدا جنگ داخلی اسپانیا و بعد جنگ جهانی دوم و دوران نازی، و سپس بازسازی اروپا و از این چیزها- در مورد نسل ما، صحبت از بیست سال در میان است، حال آن که کل فرآیند سرخوردگی این نسل، بیست ماهه طی شده است."
مصاحبه منتشر شده از آرتور میلر در نوزدهمین شماره مجله هفت
پرسیدم فرزندانش از لحاظ سیاسی در چه حال و هوایی سیر می کنند؟
"فکر می کنم درحال حاضر هیچ موضعی ندارند. و چه طور می شود در این زمینه به آنها ایراد گرفت؟ زیر چه علمی سینه بزنند؟ فکر می کنم یکی از امتیازات این نسل این است که خیلی زود قاطی مسائل سیاسی شده و خیلی زود هم فارغ شده اند و به همین جهت، لطمه زیادی هم نخورده اند. یعنی تنها چیزی که می توان درباره شان گفت سرخورده گی شان است و این سرخوردگی نیز فقط حالت جوش را دارد روی بینی. آن ها برخلاف نسل من، مجبور نشدند بهایی نیز بپردازند. بسیاری از ما در هنگامه آن ماجراها در دهه 1940-1950 قربانی شدیم-هم روحی لطمه دیدیم، و هم جسمی، له شدیم. علتش هم این بود که تجربه ما فرآیند کندتری را طی کرد: ابتدا جنگ داخلی اسپانیا و بعد جنگ جهانی دوم و دوران نازی، و سپس بازسازی اروپا و از این چیزها- در مورد نسل ما، صحبت از بیست سال در میان است، حال آن که کل فرآیند سرخوردگی این نسل، بیست ماهه طی شده است."
مصاحبه منتشر شده از آرتور میلر در نوزدهمین شماره مجله هفت

۱۳۸۴ فروردین ۱, دوشنبه

بهار، سینما پارادیزو و بغضهای صبحگاهی
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
"آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!"
امضاء : The Little Toto
بهار، سینما پارادیزو و بغضهای صبحگاهی
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
"آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!"
امضاء : The Little Toto
روح پریشان من،
از خواب زمستانی بیدار شو!
بهار
از کنار مترسگ ها
بی عشوه و ناز می گذرد.
روح پریشان من،
از خواب زمستانی بیدار شو!
بهار
از کنار مترسگ ها
بی عشوه و ناز می گذرد.
گاهی از زندان خودخواهی خسته می شوم. می خواهم پا به بیرون بگذارم. آنجا هم لاجرم سیاه است. همیشه بیش از هر چیز اختلافات طبقاتی خرخره ام را می فشارد.
بحث ها و بگومگوهای سیاسی برام از گفتگوهای خاله زنکی سریال های تلویزیونی هم زجرآورتر است. یا باید چشمانت را ببندی و هیچ نبینی یا باید آنقدر روح بزرگی داشته باشی تا بتوانی زندگی را با همه تلخی ها و ناآدمیت ها هضم کنی. زندگی برای آدمهایی مثل تو که روح متوسطی دارند و از طرفی هیچ وقت نمی توانند چشمانشان را ببندند، خیلی سخت است. همین گونه که هست. همین گونه که بوده است!
باید زودتر به همان زندان برگردم. لااقل بوی گند آنجا برایم عادی شده است. فقط می خواهم برای لحظاتی در همین برزخ، در همین نیم وجب خاکی که از هر دو دنیا حداست، بیارامم.
گاهی از زندان خودخواهی خسته می شوم. می خواهم پا به بیرون بگذارم. آنجا هم لاجرم سیاه است. همیشه بیش از هر چیز اختلافات طبقاتی خرخره ام را می فشارد.
بحث ها و بگومگوهای سیاسی برام از گفتگوهای خاله زنکی سریال های تلویزیونی هم زجرآورتر است. یا باید چشمانت را ببندی و هیچ نبینی یا باید آنقدر روح بزرگی داشته باشی تا بتوانی زندگی را با همه تلخی ها و ناآدمیت ها هضم کنی. زندگی برای آدمهایی مثل تو که روح متوسطی دارند و از طرفی هیچ وقت نمی توانند چشمانشان را ببندند، خیلی سخت است. همین گونه که هست. همین گونه که بوده است!
باید زودتر به همان زندان برگردم. لااقل بوی گند آنجا برایم عادی شده است. فقط می خواهم برای لحظاتی در همین برزخ، در همین نیم وجب خاکی که از هر دو دنیا حداست، بیارامم.

۱۳۸۳ اسفند ۲۸, جمعه

نوستالژی رومن گاری!

مردی که باورش کردیم
اما حيف كه حتي ادبيات هم نتوانست آن روزي كه گاري روبدوشامبر قرمزش را به تن كرد، مايه تسلي‌اش باشد. حيف كه او رفتن به سبك «همينگ‌وي» را به ماندن ترجيح داده بود، مخصوصاً حالا كه يك‌سالي هم از مرگ سيبرگ مي‌گذشت. حيف از آن روزي كه او نامه خداحافظي را نوشت... «قضيه ربطي به سيبرگ ندارد». كاش مي‌شد باور كرد، ولي اين كه داستان نبود تا از كنارش رد شويم، واقعيت بود.
نوستالژی رومن گاری!

مردی که باورش کردیم
اما حيف كه حتي ادبيات هم نتوانست آن روزي كه گاري روبدوشامبر قرمزش را به تن كرد، مايه تسلي‌اش باشد. حيف كه او رفتن به سبك «همينگ‌وي» را به ماندن ترجيح داده بود، مخصوصاً حالا كه يك‌سالي هم از مرگ سيبرگ مي‌گذشت. حيف از آن روزي كه او نامه خداحافظي را نوشت... «قضيه ربطي به سيبرگ ندارد». كاش مي‌شد باور كرد، ولي اين كه داستان نبود تا از كنارش رد شويم، واقعيت بود.

۱۳۸۳ اسفند ۲۶, چهارشنبه

چهارشنبه زوری
اینجا تهران است، ماتحت دنیا!
صدای حماقت را می شنوید؟!
چهارشنبه زوری
اینجا تهران است، ماتحت دنیا!
صدای حماقت را می شنوید؟!