۱۳۸۴ اسفند ۲۹, دوشنبه

نوروز در وطن صدپاره ما

سرعت وفق پذیری با شرايط جديد مثل خیلی از ويژگی های نسل جديد ايرانيان خيره کننده است. امروز برای مشاهده اونهایی که با نوروز در غربت به سادگی کنار مياند، نبايد به سراغ نسل اول يا نسل دوم مهاجرین بريد. در ميان همين نسل سوم آدمهایی رو می شناسم که در روز سال تحويل تا پايان ساعت کاری در دانشگاه هستند، پس از اون در عرض کمتر از 1 ساعت همه وسائل رو برای يک مهمونی 30 نفره خريداری و آماده می کنند و تا نیمه های شب خودشون رو از رقص و شادی خفه می کنند.(کف مرتب به افتخار خودم که نگذاشتم دلتنگی از فاصله n کيلومتری بهم نزديک شه.)

نسل جدید ما به طرز شگفت انگيزی عاشقان سینه چاک علم و تحقیق شدن، دانشجوهای لیسانس به جای پروژه پایان ترم خودشون مقاله تحقیقاتی در کنفرانس ارائه می دند(همونهایی که روزگاری پس از افتادن از درس موردنظر تازه به فکر انجام تمرینهای از موعد گذشته می افتادند) دانشجوهای فوق لیسانس به کمتر از مقاله ژورنال راضی نمی شند و الخ! در این میان فقط خواجه حافظ شیراز نمی دونه که مهمترین کارکرد علم در ایران امروز کاتالیزور مهاجرت است. این مسئله حتی در بین اساتید دانشگاه هایی که پذیرای تعداد قابل ملاحظه ای از دانشجویان ایرانی است، پذیرفته شده است (کاش کسی داوطلب می شد و یک کار تحقیقاتی خوب روی این مسئله انجام می داد.) نمی گم همه اونهایی که به این طرف مياند، مغزهای درخشان تشريف دارند، ولی حداقل بايد پذيرفت که بسياری از مغزها که سرمايه های اون مملکت هستند، به احتمال زياد برای هميشه اون مملکت را ترک می کنند. ولی انگار این مسئله برای همه عادی شده. بچه ها به جستجوی زندگی بهتر(و بعضا يک وجب آزادی) خودشون رو توجبه میکنند. خانواده ها برای آينده اونها و دولت جمهوری اسلامی هم اگر به ظاهر به اين مسئله اقرار نکنه، مخالفت چندانی با اين روند نداره. کمترین سود این اتفاق برای جمهوری اسلامی این هستش که جمعیت مهاجر را بنا به طبقه و وابستگی های فکری موی دماغ خودش می دونه و دوم این که از نظر ارزشی اونها را مشتی موجود خائن و نخاله!
پرونده ایران آخرین مراحل خودشو تو شورای امنیت سپری می کنه، ولی برای ما اتفاقی عادی شده. مثل طلوع و غروب خورشید! و کار به جایی رسیده که دیگه شعار"انرژی هسته ای، حق مسلم ماست" نمک گفتگوهامون شده.
از نصف جمعيت ايران تنها کمتر از 100 نفر جرات می کنند که برای دفاع از حقوق بديهی خودشون به گوشه پارکی پناه ببرند و بعد از سرکوب وحشيانه توسط پليس شاهد اين باشند که مردم عادی مثل فيلم سينمایی نظاره گر ماجرا هستند.
دانشگامون رو قبرستون می کنند، با بیل و باتوم به جون دختر و پسر می افتند و اونها را مورد ضرب و شتم قرار می دند. ما وبلاگ تشکیل می ديم و جز جمع آوری لينک ها کاری نمی تونیم انجام بديم(البته مقاومت بچه های دانشگاه توی این فضای رعب و وحشت قابل ستایشه.به شدت! )

شاید مهمترین اتفاق مشترک بین ما همین نوروزه. اتفاقی که ترک و لر و کرد و فارس نمی شناسه، مذهبی و غیرمذهبی باهاش مشکلی ندارن و این اتفاق هم تا حد زیادی سمبلیک. شايد فقط برای اینکه دل تنگ این مردم رو بازتر کنه برای بلعیدن غم ها و تنهایی های بزرگتر.

و متاسفانه فکر کنم خطرناک ترين تاثيری که اين رژیم روی مردم این سرزمين گذاشت این بود که همه اتفاقهای مضر و ويران کننده برای يک اجتماع رو برای مردم عادی کرد و اونها رو صدپاره کرد. تا جایی که جز برای نوروز قلبهامون یک رنگ و یکصدا نمی شه و دستهای همديگه رو به نشانه اشتراک فرهنگی و ملی خودمون فشار نمیديم.جای قوم شاعرپيشه خالی که تو آخر اجتماعات و بعد از خوندن قطعنامه های آنچنانی دست های همديگر رو بگيرند و بخونند: "دوباره می سازمت وطن" (کاش می تونستم بگم چقدر نسبت به شعر و شاعری آلرژی پيدا کردم)
نوروز در وطن صدپاره ما

سرعت وفق پذیری با شرايط جديد مثل خیلی از ويژگی های نسل جديد ايرانيان خيره کننده است. امروز برای مشاهده اونهایی که با نوروز در غربت به سادگی کنار مياند، نبايد به سراغ نسل اول يا نسل دوم مهاجرین بريد. در ميان همين نسل سوم آدمهایی رو می شناسم که در روز سال تحويل تا پايان ساعت کاری در دانشگاه هستند، پس از اون در عرض کمتر از 1 ساعت همه وسائل رو برای يک مهمونی 30 نفره خريداری و آماده می کنند و تا نیمه های شب خودشون رو از رقص و شادی خفه می کنند.(کف مرتب به افتخار خودم که نگذاشتم دلتنگی از فاصله n کيلومتری بهم نزديک شه.)

نسل جدید ما به طرز شگفت انگيزی عاشقان سینه چاک علم و تحقیق شدن، دانشجوهای لیسانس به جای پروژه پایان ترم خودشون مقاله تحقیقاتی در کنفرانس ارائه می دند(همونهایی که روزگاری پس از افتادن از درس موردنظر تازه به فکر انجام تمرینهای از موعد گذشته می افتادند) دانشجوهای فوق لیسانس به کمتر از مقاله ژورنال راضی نمی شند و الخ! در این میان فقط خواجه حافظ شیراز نمی دونه که مهمترین کارکرد علم در ایران امروز کاتالیزور مهاجرت است. این مسئله حتی در بین اساتید دانشگاه هایی که پذیرای تعداد قابل ملاحظه ای از دانشجویان ایرانی است، پذیرفته شده است (کاش کسی داوطلب می شد و یک کار تحقیقاتی خوب روی این مسئله انجام می داد.) نمی گم همه اونهایی که به این طرف مياند، مغزهای درخشان تشريف دارند، ولی حداقل بايد پذيرفت که بسياری از مغزها که سرمايه های اون مملکت هستند، به احتمال زياد برای هميشه اون مملکت را ترک می کنند. ولی انگار این مسئله برای همه عادی شده. بچه ها به جستجوی زندگی بهتر(و بعضا يک وجب آزادی) خودشون رو توجبه میکنند. خانواده ها برای آينده اونها و دولت جمهوری اسلامی هم اگر به ظاهر به اين مسئله اقرار نکنه، مخالفت چندانی با اين روند نداره. کمترین سود این اتفاق برای جمهوری اسلامی این هستش که جمعیت مهاجر را بنا به طبقه و وابستگی های فکری موی دماغ خودش می دونه و دوم این که از نظر ارزشی اونها را مشتی موجود خائن و نخاله!
پرونده ایران آخرین مراحل خودشو تو شورای امنیت سپری می کنه، ولی برای ما اتفاقی عادی شده. مثل طلوع و غروب خورشید! و کار به جایی رسیده که دیگه شعار"انرژی هسته ای، حق مسلم ماست" نمک گفتگوهامون شده.
از نصف جمعيت ايران تنها کمتر از 100 نفر جرات می کنند که برای دفاع از حقوق بديهی خودشون به گوشه پارکی پناه ببرند و بعد از سرکوب وحشيانه توسط پليس شاهد اين باشند که مردم عادی مثل فيلم سينمایی نظاره گر ماجرا هستند.
دانشگامون رو قبرستون می کنند، با بیل و باتوم به جون دختر و پسر می افتند و اونها را مورد ضرب و شتم قرار می دند. ما وبلاگ تشکیل می ديم و جز جمع آوری لينک ها کاری نمی تونیم انجام بديم(البته مقاومت بچه های دانشگاه توی این فضای رعب و وحشت قابل ستایشه.به شدت! )

شاید مهمترین اتفاق مشترک بین ما همین نوروزه. اتفاقی که ترک و لر و کرد و فارس نمی شناسه، مذهبی و غیرمذهبی باهاش مشکلی ندارن و این اتفاق هم تا حد زیادی سمبلیک. شايد فقط برای اینکه دل تنگ این مردم رو بازتر کنه برای بلعیدن غم ها و تنهایی های بزرگتر.

و متاسفانه فکر کنم خطرناک ترين تاثيری که اين رژیم روی مردم این سرزمين گذاشت این بود که همه اتفاقهای مضر و ويران کننده برای يک اجتماع رو برای مردم عادی کرد و اونها رو صدپاره کرد. تا جایی که جز برای نوروز قلبهامون یک رنگ و یکصدا نمی شه و دستهای همديگه رو به نشانه اشتراک فرهنگی و ملی خودمون فشار نمیديم.جای قوم شاعرپيشه خالی که تو آخر اجتماعات و بعد از خوندن قطعنامه های آنچنانی دست های همديگر رو بگيرند و بخونند: "دوباره می سازمت وطن" (کاش می تونستم بگم چقدر نسبت به شعر و شاعری آلرژی پيدا کردم)

۱۳۸۴ اسفند ۵, جمعه

خصوصی:

ساکت، ساکت، لطفا ساکت! می ترسم از خواب بيدار شود.
این سرما برایش خوب است. وسوسه های زندگی در سرما کمرنگ تر از آن است که خواب او را آشفته کند.
آرام، آرام، نه از زخم های گذشته بگو نه از دغدغه فردا. خاطره و هراس برای او سم اند.
چه اهميتی دارد سقف آرزوهایم همین دو مقاله ای باشد که شب و روزم را برايش گذاشته ام و مهمترين حسرتم وقتهایی که در گذشته برای هيچ و پوچ هدر دادم، آن هم در دانشگاهی که هنوز با همه دنيا عوضش نمی کنم.
در نبود او می توان به همین زندگی مصلحت آمیز با حضرت سوپروایزر ادامه داد و به امید بهره مندی دائم از مواجب همه نبوغ داشته و نداشته خود را در بارگاه ملکوتی ایشان قربانی نبود.
آرام، آرام، نه بوی متعفن اسلام و امت بدوی محمد را به مشامم برسان و نه از من بخواه این قلب خالی را از خدای موهومی دیگری پر کنم.
ساکت، ساکت، نه از جادوگرهای زشت و امل جمهوری اسلامی صحبت کن و نه از بی تفاوتی من، ما، این بی فایده ترين و بی معرفت ترين نسل برای مردم سرزمين خود. ديگر ياد گرفته ایم هم کوری را بخاطر آرامش تحمل می کنیم و هم کری را و در عوض روشنفکری برای همديگر نشخوار کنیم.
آرام، آرام، نه حوصله قرقره کردن نوستالژی و چس ناله های غربت را دارم و نه می توانم چشمانم را به هرزگی خیره شدن به چاک سینه های این نمک میوه ها عادت دهم.
بار زندگیم را نه کم کن و نه زیاد، هر دو برايم تحمل ناپذير است.
آرام، آرام، بگذار همه در درونم بخوابند و تنها من بيدار باشم. آدمی که يک نفر است، تنهایی را احساس نمی کند. تنهایی تازه از زمانی آغاز می شود که پایت را به اتاق تاريک می گذاری، چراغ را روشن می کنی، در کنار آينه می ايستی، یک نفر در آينه سربر می آورد و سراغ خالی چشمانش را از تو می گیرد.
آرام، آرام، زندگیم را با همین شعله گرم نگه می دارم. می دانم که او متعادل نیست. اگر بيدار شود، يا وجودم را به شوق تمنایی به آتش می کشد يا مرا با زهر افسردگی مسموم می کند.ساکت، ساکت، می ترسم از خواب بيدار شود. ببرِ درونم را می گویم. به سختی خوابش کرده ام.
ساکت، ساکت، لطفا ساکت! می ترسم از خواب بيدار شود.
این سرما برایش خوب است. وسوسه های زندگی در سرما کمرنگ تر از آن است که خواب او را آشفته کند.
آرام، آرام، نه از زخم های گذشته بگو نه از دغدغه فردا. خاطره و هراس برای او سم اند.
چه اهميتی دارد سقف آرزوهایم همین دو مقاله ای باشد که شب و روزم را برايش گذاشته ام و مهمترين حسرتم وقتهایی که در گذشته برای هيچ و پوچ هدر دادم، آن هم در دانشگاهی که هنوز با همه دنيا عوضش نمی کنم.
در نبود او می توان به همین زندگی مصلحت آمیز با حضرت سوپروایزر ادامه داد و به امید بهره مندی دائم از مواجب همه نبوغ داشته و نداشته خود را در بارگاه ملکوتی ایشان قربانی نبود.
آرام، آرام، نه بوی متعفن اسلام و امت بدوی محمد را به مشامم برسان و نه از من بخواه این قلب خالی را از خدای موهومی دیگری پر کنم.
ساکت، ساکت، نه از جادوگرهای زشت و امل جمهوری اسلامی صحبت کن و نه از بی تفاوتی من، ما، این بی فایده ترين و بی معرفت ترين نسل برای مردم سرزمين خود. ديگر ياد گرفته ایم هم کوری را بخاطر آرامش تحمل می کنیم و هم کری را و در عوض روشنفکری برای همديگر نشخوار کنیم.
آرام، آرام، نه حوصله قرقره کردن نوستالژی و چس ناله های غربت را دارم و نه می توانم چشمانم را به هرزگی خیره شدن به چاک سینه های این نمک میوه ها عادت دهم.
بار زندگیم را نه کم کن و نه زیاد، هر دو برايم تحمل ناپذير است.
آرام، آرام، بگذار همه در درونم بخوابند و تنها من بيدار باشم. آدمی که يک نفر است، تنهایی را احساس نمی کند. تنهایی تازه از زمانی آغاز می شود که پایت را به اتاق تاريک می گذاری، چراغ را روشن می کنی، در کنار آينه می ايستی، یک نفر در آينه سربر می آورد و سراغ خالی چشمانش را از تو می گیرد.
آرام، آرام، زندگیم را با همین شعله گرم نگه می دارم. می دانم که او متعادل نیست. اگر بيدار شود، يا وجودم را به شوق تمنایی به آتش می کشد يا مرا با زهر افسردگی مسموم می کند.ساکت، ساکت، می ترسم از خواب بيدار شود. ببرِ درونم را می گویم. به سختی خوابش کرده ام.

۱۳۸۴ دی ۴, یکشنبه

بین من و تو
عبایی است به رنگ شکلات
شکلاتو بردار عزیز!

ظاهرا تشریف فرمایی سید خندان به وبلاگستان شاید از این جهت که یکی از مسئولان رده بالای حکومت جمهوری اسلامی از هاله مقدس خودش بیرون آمده و از قضا می خواد از يک رسانه آلت دشمن برای ارتباط با فريب خوردگان دشمن استفاده کنه، فاز بچه های وبلاگی رو حسابی برده بالا. موضوعی که یه خورده برام عجيبه!
دوره خاتمی برای بيشتر ما با بلوغ سياسی(عجب اصطلاح مزخرفيه، ببخشيد چيز بهتری گير نياوردم) و تب آرمانخواهی همراه بود و برای بعضی ها شايد اولين و آخرين دوره عکس العمل سياسی باشه. اين دوره انقدر از نظر زمانی به ما نزديکه که بعضی ها هنوز مشغول گذروندن نقاهت حاصل از سرخوردگی های اون هستند. پس نبايد در اصل اتفاقات باهم اختلافی داشته باشيم. ولی اينکه چرا راه عده ای به غزلسرایی برای خاتمی ختم می شه و برای بعضی ديگه صدور حکم بيمه هشت ساله برای جمهوری اسلامی، احتياج به بحث داره.
از نظر من خاتمی نه جسارت حرف زدن رو داشت و نه جسارت عمل کردن. در حساس ترين لحظات پشت ملت رو خالی کرد. نه تنها غیر خودی ها، بلکه دوستان و به اصطلاح خودی های جریان اصلاحات از سکوت خاتمی زخم خوردند. خاتمی حکم طنزآميز فاجعه کوه دانشگاه رو فقط با طنزی آخوندی پاسخ داد. کروبی، یار و همسنگر خاتمی تو جریان اصلاح قانون مطبوعات بیش از دویست نماینده رو پیش پای حکم حکومتی رهبر فرزانه ذبح کرد و در واقع تو دهن بیش از سی میلیون آدم زد و گفت خفه شيد! پرونده قتل های زنجيره ای به عنوان تنها نقطه مثبتی که با جسارت شروع شد، به مرور زمان و به دليل سکوت های مصلحت انديشانه خاتمی و دولت فخیمه ش، سرنوشتی بهتر از بقيه پرونده های جنايت جمهوری اسلامی پيدا نکرد و درنهايت بار سنگين اين پرونده ها افتاد روی شونه های نحيف چند قهرمان. و بالاخره به قول حجاريان در جريان برگزاری يکی از سياه ترين انتخابات در دوره مجلس هفتم و عدم حمايت از نمايندگان متحصن، خاتمی و همه حاميان او آخرين میخ رو بر تابوت اصلاحات کوبيدند. حاميانی مثل همه ما که انقدر از روزمرگی های سياسی و قائم موشک خاتمی و گرگ بدجنس خسته شده بوديم که می خواستیم هرچه زودتر يه نفر جنازه اصلاحات رو از جلوی چشممون جمع کنه.
لپ کلام اینکه خاتمی در عمل، حتی يک لحظه از سياست سياه جمهوری اسلامی که همون ذبح کردن امت اسلامی در پای آرمانها و ارزشهای انقلاب هست، عدول نکرد. به نظر من در جایگاهی مثل ریاست جمهوری و پست های حساس سیاسی در ایران که تاثیر بی اندازه ای در زندگی مردم می گذاره، همین خط قرمز هستش که صلاحیت آدمها رو مشخص می کنه، نه تئوری پردازی های فیلسوفانه در زمینه گفتگوهای تمدن ها، مرثيه سرايی برای استفلال و آزادی مردم ایران يا دلربایی با عبای شکلاتی!

تاریخ، فرهنگ و سیاست ما آدمهای باشرف و باشعور و با فرهنگ و حتی محترم کم نداشته(این قبول که در لایه حکومتی از جنس جمهوری اسلامی خیلی بعید بوده) ولی یادمون باشه که رئیس جمهور قرار نیست نقش مجسمه فرهنگ رو بازی کنه.
شخصا از قدردانی کردن از شخص خاتمی به عنوان رئیس جمهوری که هشت سال برای این مملکت زحمت کشید، شاکی نیستم. ضمن اینکه انصاف حکم می کنه که حداقل به اندازه همون رای ی که به خاتمی دادم و به عنوان اولين و آخرين شخصی از دولت جمهوری اسلامی که حاضرم اون رو برگزيده خودم خطاب کنم، خودم رو در همه نتايج، دستاوردها و شکست ها شريک بدونم، مشکلم بیشتر با ادبيات مريدانه و قهرمان پروری هستش که اين روزها ملت می بنده به دامن خاتمی. تو از کدم قصه ای؟ که خواستنت عادته، نبودنت فاجعه، بودنت امنيته!! بعضی از گزارش های سانتيمانتال از شب حادثه! آنچنان دل آدم رو قيژ می بره که فکر می کنم فقط جای لسان الغيب و معشوقه کمرباريکش خالی بوده. "در آن شب همه گريستند!!!"
مشکل اينجاست که نوستالژی خاتمی فقط مختص تينيجرهایی که تو شب چله چلچراغ شرکت کردند نيست. به نظر می رسه اين روزها جماعت برای فرار از زير سايه دولت مهرورزی به دامن قهرمانهای از تاريخ گذشته ش پناه آورده. دولت فاشيستی احمدی نژاد نبايد ما رو به خاتمی پرستی و فراموش کردن اشتباهات گذشته دچار کنه.
بین من و تو
عبایی است به رنگ شکلات
شکلاتو بردار عزیز!

ظاهرا تشریف فرمایی سید خندان به وبلاگستان شاید از این جهت که یکی از مسئولان رده بالای حکومت جمهوری اسلامی از هاله مقدس خودش بیرون آمده و از قضا می خواد از يک رسانه آلت دشمن برای ارتباط با فريب خوردگان دشمن استفاده کنه، فاز بچه های وبلاگی رو حسابی برده بالا. موضوعی که یه خورده برام عجيبه!
دوره خاتمی برای بيشتر ما با بلوغ سياسی(عجب اصطلاح مزخرفيه، ببخشيد چيز بهتری گير نياوردم) و تب آرمانخواهی همراه بود و برای بعضی ها شايد اولين و آخرين دوره عکس العمل سياسی باشه. اين دوره انقدر از نظر زمانی به ما نزديکه که بعضی ها هنوز مشغول گذروندن نقاهت حاصل از سرخوردگی های اون هستند. پس نبايد در اصل اتفاقات باهم اختلافی داشته باشيم. ولی اينکه چرا راه عده ای به غزلسرایی برای خاتمی ختم می شه و برای بعضی ديگه صدور حکم بيمه هشت ساله برای جمهوری اسلامی، احتياج به بحث داره.
از نظر من خاتمی نه جسارت حرف زدن رو داشت و نه جسارت عمل کردن. در حساس ترين لحظات پشت ملت رو خالی کرد. نه تنها غیر خودی ها، بلکه دوستان و به اصطلاح خودی های جریان اصلاحات از سکوت خاتمی زخم خوردند. خاتمی حکم طنزآميز فاجعه کوه دانشگاه رو فقط با طنزی آخوندی پاسخ داد. کروبی، یار و همسنگر خاتمی تو جریان اصلاح قانون مطبوعات بیش از دویست نماینده رو پیش پای حکم حکومتی رهبر فرزانه ذبح کرد و در واقع تو دهن بیش از سی میلیون آدم زد و گفت خفه شيد! پرونده قتل های زنجيره ای به عنوان تنها نقطه مثبتی که با جسارت شروع شد، به مرور زمان و به دليل سکوت های مصلحت انديشانه خاتمی و دولت فخیمه ش، سرنوشتی بهتر از بقيه پرونده های جنايت جمهوری اسلامی پيدا نکرد و درنهايت بار سنگين اين پرونده ها افتاد روی شونه های نحيف چند قهرمان. و بالاخره به قول حجاريان در جريان برگزاری يکی از سياه ترين انتخابات در دوره مجلس هفتم و عدم حمايت از نمايندگان متحصن، خاتمی و همه حاميان او آخرين میخ رو بر تابوت اصلاحات کوبيدند. حاميانی مثل همه ما که انقدر از روزمرگی های سياسی و قائم موشک خاتمی و گرگ بدجنس خسته شده بوديم که می خواستیم هرچه زودتر يه نفر جنازه اصلاحات رو از جلوی چشممون جمع کنه.
لپ کلام اینکه خاتمی در عمل، حتی يک لحظه از سياست سياه جمهوری اسلامی که همون ذبح کردن امت اسلامی در پای آرمانها و ارزشهای انقلاب هست، عدول نکرد. به نظر من در جایگاهی مثل ریاست جمهوری و پست های حساس سیاسی در ایران که تاثیر بی اندازه ای در زندگی مردم می گذاره، همین خط قرمز هستش که صلاحیت آدمها رو مشخص می کنه، نه تئوری پردازی های فیلسوفانه در زمینه گفتگوهای تمدن ها، مرثيه سرايی برای استفلال و آزادی مردم ایران يا دلربایی با عبای شکلاتی!

تاریخ، فرهنگ و سیاست ما آدمهای باشرف و باشعور و با فرهنگ و حتی محترم کم نداشته(این قبول که در لایه حکومتی از جنس جمهوری اسلامی خیلی بعید بوده) ولی یادمون باشه که رئیس جمهور قرار نیست نقش مجسمه فرهنگ رو بازی کنه.
شخصا از قدردانی کردن از شخص خاتمی به عنوان رئیس جمهوری که هشت سال برای این مملکت زحمت کشید، شاکی نیستم. ضمن اینکه انصاف حکم می کنه که حداقل به اندازه همون رای ی که به خاتمی دادم و به عنوان اولين و آخرين شخصی از دولت جمهوری اسلامی که حاضرم اون رو برگزيده خودم خطاب کنم، خودم رو در همه نتايج، دستاوردها و شکست ها شريک بدونم، مشکلم بیشتر با ادبيات مريدانه و قهرمان پروری هستش که اين روزها ملت می بنده به دامن خاتمی. تو از کدم قصه ای؟ که خواستنت عادته، نبودنت فاجعه، بودنت امنيته!! بعضی از گزارش های سانتيمانتال از شب حادثه! آنچنان دل آدم رو قيژ می بره که فکر می کنم فقط جای لسان الغيب و معشوقه کمرباريکش خالی بوده. "در آن شب همه گريستند!!!"
مشکل اينجاست که نوستالژی خاتمی فقط مختص تينيجرهایی که تو شب چله چلچراغ شرکت کردند نيست. به نظر می رسه اين روزها جماعت برای فرار از زير سايه دولت مهرورزی به دامن قهرمانهای از تاريخ گذشته ش پناه آورده. دولت فاشيستی احمدی نژاد نبايد ما رو به خاتمی پرستی و فراموش کردن اشتباهات گذشته دچار کنه.

۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

اینک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر!

تفریح های ایرونی های اینجا رو، به خصوص اونهایی که هنوز آنچنان در محیط حل نشدند که همه چی یادشون بره، با ملت دیگه مقایسه می کنم. سهم ما اینه که توی بی بی سی و گویا و شرق و روزآنلاین و اینجا و اونجا دنبال تکه های گمشده پازلی بگردیم که می دونیم هر چی کاملتر شه، تراژیک تر می شه. بهش چی می گيد شما؟ نسل سوخته؟ آهان!
به دردهای جانکاه نسل قبل گوش بديم، از بی تفاوتی و بی حوصلگی نسل فعلی تعجب کنیم و یک علامت سوال گنده از نسل آينده تو ذهنمون سبز شه. این هم سهم این چند روز اخیر ما:
آيت الله منتظری نقش پورمحمدی در اعدامهای سال 67 را تأييد کرد
با بازشدن پرونده اعدامهای دهه شصت نسل بعدی می خواهد با آن چه کند؟
گورستان خاوران؛ مدفن بی نام و نشان اعداميان

و خدایی که در قبرستان هم پیدایش نمی کنی!
اینک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر!

تفریح های ایرونی های اینجا رو، به خصوص اونهایی که هنوز آنچنان در محیط حل نشدند که همه چی یادشون بره، با ملت دیگه مقایسه می کنم. سهم ما اینه که توی بی بی سی و گویا و شرق و روزآنلاین و اینجا و اونجا دنبال تکه های گمشده پازلی بگردیم که می دونیم هر چی کاملتر شه، تراژیک تر می شه. بهش چی می گيد شما؟ نسل سوخته؟ آهان!
به دردهای جانکاه نسل قبل گوش بديم، از بی تفاوتی و بی حوصلگی نسل فعلی تعجب کنیم و یک علامت سوال گنده از نسل آينده تو ذهنمون سبز شه. این هم سهم این چند روز اخیر ما:
آيت الله منتظری نقش پورمحمدی در اعدامهای سال 67 را تأييد کرد
با بازشدن پرونده اعدامهای دهه شصت نسل بعدی می خواهد با آن چه کند؟
گورستان خاوران؛ مدفن بی نام و نشان اعداميان

و خدایی که در قبرستان هم پیدایش نمی کنی!

۱۳۸۴ آذر ۱۸, جمعه

هجمه تزویر و حماقت
بارالها،
درب های حماقت را بر روی ما نبند. اگر هم بر ما بستی، بر بندگان خاص خودت نبند!
هجمه تزویر و حماقت
بارالها،
درب های حماقت را بر روی ما نبند. اگر هم بر ما بستی، بر بندگان خاص خودت نبند!

۱۳۸۴ آذر ۱۶, چهارشنبه



اسم این شهادت نیست، جنایت است!:
"چاره اي نيست؛ مجبوريم با همين هواپيماها پرواز کنيم و از تهران تا بندرعباس و از همدان تا زاهدان را طي کنيم. نمي شود کار و زندگي را تعطيل کرد. فقط بايد به آقايان مسئول گفت که وقوع چنين حوادثي مثل رويداد کربلا نيست و قصد ما هم از مسافرت، شهادت نيست. اين گونه مرگ ها، شهادت نام ندارد، بلکه جنايت است و عامل جنايت هم خود شما هستيد. آقايان محترمي که نوک دو انگشت را به ته استخوان بيني مي چسبانيد و اشک مي ريزيد، عامل جنايت خود شما هستيد. جايي که مي شود از ميلياردها دلار در آمد نفتي مشتي دلار بيرون کشيد و هواپيماي مدرن و مطمئن و ايمن خريد، پرواز با چنين هواپيماهايي هيچ توجيه قابل قبولي ندارد. اگر تحريمي هست، عامل آن خود شما هستيد.
"
******************************

از وبلاگ ف.م.سخن به نقل از همشهری:
"كمي آن طرف تر برادر حسن حيدري صدا بردار صدا و سيما به ديوار تكيه داده بود و بهت زده به آسمان نگاه مي كرد. او گفت: «صبح قبل از حادثه با برادرم بودم. ساعت پنج صبح خودرو صدا و سيما به مقابل در منزلشان آمده بود تا او را به فرودگاه برساند.به ما گفته بود ساعت ۸ پرواز دارد. ساعت ۱۲ و ۳ دقيقه همسرش با تلفن همراه او تماس گرفته و متوجه شد كه هنوز در فرودگاه مهرآباد هستند. علت را كه جويا شد حسن گفته بود:«هواپيما خراب است. خلبان حاضر نيست پرواز كند قرار است خلبان را تعويض كنند. ما مي خواهيم برگرديم ولي اجازه نمي دهند!»"

"چند دقيقه بعد كنار همسر خدا عفو عبدياني ۴۵ ساله فيلمبردار شبكه ۶ نشستم و او از آخرين گفت وگو با همسرش گفت: «ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه خدا عفو به من زنگ زد و گفت:« دو ساعت است كه در اتوبوس نشسته ايم نه ما را به سوي هواپيما مي برند و نه مي گذارند فرودگاه را ترك كنيم. گويا هواپيما خراب است. صدقه كنار بگذار، دلم شور مي زند.»
زن سرش را به ديوار پشت سرش كوبيد و گفت:«او نمي خواست برود. ناراحت بود. خدايا كمكم كن تا مرگش را تحمل كنم. به بچه ها چه بگويم؟ »"


اسم این شهادت نیست، جنایت است!:
"چاره اي نيست؛ مجبوريم با همين هواپيماها پرواز کنيم و از تهران تا بندرعباس و از همدان تا زاهدان را طي کنيم. نمي شود کار و زندگي را تعطيل کرد. فقط بايد به آقايان مسئول گفت که وقوع چنين حوادثي مثل رويداد کربلا نيست و قصد ما هم از مسافرت، شهادت نيست. اين گونه مرگ ها، شهادت نام ندارد، بلکه جنايت است و عامل جنايت هم خود شما هستيد. آقايان محترمي که نوک دو انگشت را به ته استخوان بيني مي چسبانيد و اشک مي ريزيد، عامل جنايت خود شما هستيد. جايي که مي شود از ميلياردها دلار در آمد نفتي مشتي دلار بيرون کشيد و هواپيماي مدرن و مطمئن و ايمن خريد، پرواز با چنين هواپيماهايي هيچ توجيه قابل قبولي ندارد. اگر تحريمي هست، عامل آن خود شما هستيد.
"
******************************

از وبلاگ ف.م.سخن به نقل از همشهری:
"كمي آن طرف تر برادر حسن حيدري صدا بردار صدا و سيما به ديوار تكيه داده بود و بهت زده به آسمان نگاه مي كرد. او گفت: «صبح قبل از حادثه با برادرم بودم. ساعت پنج صبح خودرو صدا و سيما به مقابل در منزلشان آمده بود تا او را به فرودگاه برساند.به ما گفته بود ساعت ۸ پرواز دارد. ساعت ۱۲ و ۳ دقيقه همسرش با تلفن همراه او تماس گرفته و متوجه شد كه هنوز در فرودگاه مهرآباد هستند. علت را كه جويا شد حسن گفته بود:«هواپيما خراب است. خلبان حاضر نيست پرواز كند قرار است خلبان را تعويض كنند. ما مي خواهيم برگرديم ولي اجازه نمي دهند!»"

"چند دقيقه بعد كنار همسر خدا عفو عبدياني ۴۵ ساله فيلمبردار شبكه ۶ نشستم و او از آخرين گفت وگو با همسرش گفت: «ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه خدا عفو به من زنگ زد و گفت:« دو ساعت است كه در اتوبوس نشسته ايم نه ما را به سوي هواپيما مي برند و نه مي گذارند فرودگاه را ترك كنيم. گويا هواپيما خراب است. صدقه كنار بگذار، دلم شور مي زند.»
زن سرش را به ديوار پشت سرش كوبيد و گفت:«او نمي خواست برود. ناراحت بود. خدايا كمكم كن تا مرگش را تحمل كنم. به بچه ها چه بگويم؟ »"