"عزيزم امشب نمی گذارم با رویای اشلی بخوابی"
امضا : روح سرگردان رت باتلر
۱۳۸۳ مهر ۱۸, شنبه
نيک کيو يه جا می گه : "کم کم گرايشت را به مسائل غيرعقلانی از دست می دهی و می دانی انرژی ات کفاف همه خواسته های غيرمنطقی ات را نمی دهد.
پس از ميان ريل های وحشيگری خارج می شوی و به هر لحظه از زندگی چنگ می زنی تا چيزی از آن بدست آوری"
و اين به طرز عجيبی با آخرين يافته هات از زندگی همزمان می شه :
زندگی خيلی بزرگه. من هم واسه هضم کردنش خيلی کوچيکم.
تازه بعد از کلی پروسه گوارشی، آخرش چيزی که واست می مونه و ارزش جذب شدن رو داره، يه اپسيلون بيشتر نيست. بقيه ش می شه جزو فضولات زندگی و معلومه که چه مقصدی پيش رو داره!
اينه که بايد به تصوير مه گرفته اون cowboyدوست داشتنيت نيگاه کنی و بگی : "خداحافظ گاری کوپر"
پس از ميان ريل های وحشيگری خارج می شوی و به هر لحظه از زندگی چنگ می زنی تا چيزی از آن بدست آوری"
و اين به طرز عجيبی با آخرين يافته هات از زندگی همزمان می شه :
زندگی خيلی بزرگه. من هم واسه هضم کردنش خيلی کوچيکم.
تازه بعد از کلی پروسه گوارشی، آخرش چيزی که واست می مونه و ارزش جذب شدن رو داره، يه اپسيلون بيشتر نيست. بقيه ش می شه جزو فضولات زندگی و معلومه که چه مقصدی پيش رو داره!
اينه که بايد به تصوير مه گرفته اون cowboyدوست داشتنيت نيگاه کنی و بگی : "خداحافظ گاری کوپر"
نيک کيو يه جا می گه : "کم کم گرايشت را به مسائل غيرعقلانی از دست می دهی و می دانی انرژی ات کفاف همه خواسته های غيرمنطقی ات را نمی دهد.
پس از ميان ريل های وحشيگری خارج می شوی و به هر لحظه از زندگی چنگ می زنی تا چيزی از آن بدست آوری"
و اين به طرز عجيبی با آخرين يافته هات از زندگی همزمان می شه :
زندگی خيلی بزرگه. من هم واسه هضم کردنش خيلی کوچيکم.
تازه بعد از کلی پروسه گوارشی، آخرش چيزی که واست می مونه و ارزش جذب شدن رو داره، يه اپسيلون بيشتر نيست. بقيه ش می شه جزو فضولات زندگی و معلومه که چه مقصدی پيش رو داره!
اينه که بايد به تصوير مه گرفته اون cowboyدوست داشتنيت نيگاه کنی و بگی : "خداحافظ گاری کوپر"
پس از ميان ريل های وحشيگری خارج می شوی و به هر لحظه از زندگی چنگ می زنی تا چيزی از آن بدست آوری"
و اين به طرز عجيبی با آخرين يافته هات از زندگی همزمان می شه :
زندگی خيلی بزرگه. من هم واسه هضم کردنش خيلی کوچيکم.
تازه بعد از کلی پروسه گوارشی، آخرش چيزی که واست می مونه و ارزش جذب شدن رو داره، يه اپسيلون بيشتر نيست. بقيه ش می شه جزو فضولات زندگی و معلومه که چه مقصدی پيش رو داره!
اينه که بايد به تصوير مه گرفته اون cowboyدوست داشتنيت نيگاه کنی و بگی : "خداحافظ گاری کوپر"
۱۳۸۳ مهر ۱۶, پنجشنبه
۱۳۸۳ مهر ۸, چهارشنبه
۱۳۸۳ مهر ۶, دوشنبه
هنوز تهوع تلخ صبحگاهی از جلوی پرده چشمهات کنار نرفته که چهره لطيف و چرند صبح با صدای ابلهانه گوينده زن راديو هم آهنگ می شه : "بخند تا دنيا به روت بخنده" ، "زندگی هميشه به آدمهای اخمو اخم می کنه" ... (آخه نمی دونم اين گنداب رو چندبار و به چند زبون مختلف می شه قرقره کرد؟!)
بخودت ميای که می بينی تو تاکسی نشستی. چند روزه که صحنه سر بريده اون مرد آمريکايی با پس زمينه آدمهای سياه پوش و پرچمهای لااله الا الله از جلوی چشمهات کنار نمی ره. نمی دونم چرا دنبال قاتلين بالفطره اون آدم تو دور و بر خودم می گردم. نمی دونم!
چهره اکثر دانش آموزان و دانشجويان گرامی از قداست علم و دانش منور شده! یه پسر سفيدروی و تر و تميز دبستانی که به زحمت به 10 سال می رسه، يه مسير می گه. با ما هم مسير نيست، ولی راننده با لحن چندش آوری می خنده و می گه : "سوار شو بريم. د بيا بريم ديگه"
پسرک سوار نمی شه. به طرف صورت کريه ش برمی گردم. تازه متوجه می شوم افتخار مجاورت با يک سگ سبيل تمام عيار رو داشتم و تا حالا نمی دونستم. هرزگی از سر و صورتش می باره. فرصت خوبيه تا همه تهوعات انباشته شده رو تو صورتش بالا بيارم. نمی دونم اون ارزش عق زدن رو نداره يا واسه من نايی باقی نمونده! تصور می کنم چند سال ديگه م.آ با چه احتمالی تو يکی از همين خيابونها با چنين جونورهايی مواجه می شه.
دلم می خواد يه سوراخی، يه چاهی، يه چيزی گير بيارم توش تف کنم.
بخودت ميای که می بينی تو تاکسی نشستی. چند روزه که صحنه سر بريده اون مرد آمريکايی با پس زمينه آدمهای سياه پوش و پرچمهای لااله الا الله از جلوی چشمهات کنار نمی ره. نمی دونم چرا دنبال قاتلين بالفطره اون آدم تو دور و بر خودم می گردم. نمی دونم!
چهره اکثر دانش آموزان و دانشجويان گرامی از قداست علم و دانش منور شده! یه پسر سفيدروی و تر و تميز دبستانی که به زحمت به 10 سال می رسه، يه مسير می گه. با ما هم مسير نيست، ولی راننده با لحن چندش آوری می خنده و می گه : "سوار شو بريم. د بيا بريم ديگه"
پسرک سوار نمی شه. به طرف صورت کريه ش برمی گردم. تازه متوجه می شوم افتخار مجاورت با يک سگ سبيل تمام عيار رو داشتم و تا حالا نمی دونستم. هرزگی از سر و صورتش می باره. فرصت خوبيه تا همه تهوعات انباشته شده رو تو صورتش بالا بيارم. نمی دونم اون ارزش عق زدن رو نداره يا واسه من نايی باقی نمونده! تصور می کنم چند سال ديگه م.آ با چه احتمالی تو يکی از همين خيابونها با چنين جونورهايی مواجه می شه.
دلم می خواد يه سوراخی، يه چاهی، يه چيزی گير بيارم توش تف کنم.
هنوز تهوع تلخ صبحگاهی از جلوی پرده چشمهات کنار نرفته که چهره لطيف و چرند صبح با صدای ابلهانه گوينده زن راديو هم آهنگ می شه : "بخند تا دنيا به روت بخنده" ، "زندگی هميشه به آدمهای اخمو اخم می کنه" ... (آخه نمی دونم اين گنداب رو چندبار و به چند زبون مختلف می شه قرقره کرد؟!)
بخودت ميای که می بينی تو تاکسی نشستی. چند روزه که صحنه سر بريده اون مرد آمريکايی با پس زمينه آدمهای سياه پوش و پرچمهای لااله الا الله از جلوی چشمهات کنار نمی ره. نمی دونم چرا دنبال قاتلين بالفطره اون آدم تو دور و بر خودم می گردم. نمی دونم!
چهره اکثر دانش آموزان و دانشجويان گرامی از قداست علم و دانش منور شده! یه پسر سفيدروی و تر و تميز دبستانی که به زحمت به 10 سال می رسه، يه مسير می گه. با ما هم مسير نيست، ولی راننده با لحن چندش آوری می خنده و می گه : "سوار شو بريم. د بيا بريم ديگه"
پسرک سوار نمی شه. به طرف صورت کريه ش برمی گردم. تازه متوجه می شوم افتخار مجاورت با يک سگ سبيل تمام عيار رو داشتم و تا حالا نمی دونستم. هرزگی از سر و صورتش می باره. فرصت خوبيه تا همه تهوعات انباشته شده رو تو صورتش بالا بيارم. نمی دونم اون ارزش عق زدن رو نداره يا واسه من نايی باقی نمونده! تصور می کنم چند سال ديگه م.آ با چه احتمالی تو يکی از همين خيابونها با چنين جونورهايی مواجه می شه.
دلم می خواد يه سوراخی، يه چاهی، يه چيزی گير بيارم توش تف کنم.
بخودت ميای که می بينی تو تاکسی نشستی. چند روزه که صحنه سر بريده اون مرد آمريکايی با پس زمينه آدمهای سياه پوش و پرچمهای لااله الا الله از جلوی چشمهات کنار نمی ره. نمی دونم چرا دنبال قاتلين بالفطره اون آدم تو دور و بر خودم می گردم. نمی دونم!
چهره اکثر دانش آموزان و دانشجويان گرامی از قداست علم و دانش منور شده! یه پسر سفيدروی و تر و تميز دبستانی که به زحمت به 10 سال می رسه، يه مسير می گه. با ما هم مسير نيست، ولی راننده با لحن چندش آوری می خنده و می گه : "سوار شو بريم. د بيا بريم ديگه"
پسرک سوار نمی شه. به طرف صورت کريه ش برمی گردم. تازه متوجه می شوم افتخار مجاورت با يک سگ سبيل تمام عيار رو داشتم و تا حالا نمی دونستم. هرزگی از سر و صورتش می باره. فرصت خوبيه تا همه تهوعات انباشته شده رو تو صورتش بالا بيارم. نمی دونم اون ارزش عق زدن رو نداره يا واسه من نايی باقی نمونده! تصور می کنم چند سال ديگه م.آ با چه احتمالی تو يکی از همين خيابونها با چنين جونورهايی مواجه می شه.
دلم می خواد يه سوراخی، يه چاهی، يه چيزی گير بيارم توش تف کنم.