فعلا تهران نیستم و طبیعتا دسترسی به اینترنت کمی مشکل. اگه جواب بعضی از ایمیلها یا آفلاین ها دیر شده، علتش اینه.
به هر حال معذرت. ایشالا پس فردا میام تهران و جبران می کنم.
تا بعد :)
۱۳۸۲ فروردین ۱۰, یکشنبه
۱۳۸۲ فروردین ۵, سهشنبه
1 - "خيلی بی معرفتی!"
2 - "ببين، يادمه من و تو يه زمانی يه عالمه دخترخاله بوديم!"
3 -"ببين، خونه ما رو که يادته؟! سر پيروزی، ..."
4 -"نه به پارسال اين موقعها که ...، نه به امسال که..."
5 - "الان سه ماه گذشته، آخه سوار کردن يه سيستم انقدر طول می کشه؟!"
6- "بی معرفت محترمانه ترين صفتی هستش که... "
...
...
ببينيد! کار اون از اين حرفها گذشته. کار اون از اين حرفها گذشته. می فهميد چی می گم؟! بخدا کار اون آدم از اين حرفها گذشته!
بعضی زنبورهای بدردنخور به زنبورهای کارگری که از ملکه محافظت می کنند، حسوديشون می شه.
بعضی چشمها هيچ وقت آروم نمی شند.
بعضی آدمها نمی دونند چرا دارند زندگی می کنند.
بعضی دردها هستند که مثل خوره...
اووووووووووووووه....
بعضی شبها نمی خوان به صبح برسند.
2 - "ببين، يادمه من و تو يه زمانی يه عالمه دخترخاله بوديم!"
3 -"ببين، خونه ما رو که يادته؟! سر پيروزی، ..."
4 -"نه به پارسال اين موقعها که ...، نه به امسال که..."
5 - "الان سه ماه گذشته، آخه سوار کردن يه سيستم انقدر طول می کشه؟!"
6- "بی معرفت محترمانه ترين صفتی هستش که... "
...
...
ببينيد! کار اون از اين حرفها گذشته. کار اون از اين حرفها گذشته. می فهميد چی می گم؟! بخدا کار اون آدم از اين حرفها گذشته!
بعضی زنبورهای بدردنخور به زنبورهای کارگری که از ملکه محافظت می کنند، حسوديشون می شه.
بعضی چشمها هيچ وقت آروم نمی شند.
بعضی آدمها نمی دونند چرا دارند زندگی می کنند.
بعضی دردها هستند که مثل خوره...
اووووووووووووووه....
بعضی شبها نمی خوان به صبح برسند.
1 - "خيلی بی معرفتی!"
2 - "ببين، يادمه من و تو يه زمانی يه عالمه دخترخاله بوديم!"
3 -"ببين، خونه ما رو که يادته؟! سر پيروزی، ..."
4 -"نه به پارسال اين موقعها که ...، نه به امسال که..."
5 - "الان سه ماه گذشته، آخه سوار کردن يه سيستم انقدر طول می کشه؟!"
6- "بی معرفت محترمانه ترين صفتی هستش که... "
...
...
ببينيد! کار اون از اين حرفها گذشته. کار اون از اين حرفها گذشته. می فهميد چی می گم؟! بخدا کار اون آدم از اين حرفها گذشته!
بعضی زنبورهای بدردنخور به زنبورهای کارگری که از ملکه محافظت می کنند، حسوديشون می شه.
بعضی چشمها هيچ وقت آروم نمی شند.
بعضی آدمها نمی دونند چرا دارند زندگی می کنند.
بعضی دردها هستند که مثل خوره...
اووووووووووووووه....
بعضی شبها نمی خوان به صبح برسند.
2 - "ببين، يادمه من و تو يه زمانی يه عالمه دخترخاله بوديم!"
3 -"ببين، خونه ما رو که يادته؟! سر پيروزی، ..."
4 -"نه به پارسال اين موقعها که ...، نه به امسال که..."
5 - "الان سه ماه گذشته، آخه سوار کردن يه سيستم انقدر طول می کشه؟!"
6- "بی معرفت محترمانه ترين صفتی هستش که... "
...
...
ببينيد! کار اون از اين حرفها گذشته. کار اون از اين حرفها گذشته. می فهميد چی می گم؟! بخدا کار اون آدم از اين حرفها گذشته!
بعضی زنبورهای بدردنخور به زنبورهای کارگری که از ملکه محافظت می کنند، حسوديشون می شه.
بعضی چشمها هيچ وقت آروم نمی شند.
بعضی آدمها نمی دونند چرا دارند زندگی می کنند.
بعضی دردها هستند که مثل خوره...
اووووووووووووووه....
بعضی شبها نمی خوان به صبح برسند.
"آخه مگه ممکنه خدا موجودی رو خلق کنه که رفتارهای اون مخلوق براش قابل پيش بينی نباشه؟!"
قابل توجه آدمهای هوشمندی (!) که با ذکر اين تناقض سعی می کنند به اين نتيجه برسند که انسان از ديد خالق خود کاملا قابل پيش بينی و قطعی است.
اگه واقعا هضم کردن اين تناقض براتون انقدر سخته، بهتون پشنهاد می کنم که با تناقض های ساده تری به شرح زير شروع کنيد :
"من يه روزی اين وبلاگ رو درست کردم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
به ظاهر در هر لحظه می تونم در اين وبلاگ رو تخته کنم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
ولی تاريخ مرگ اين وبلاگ برام کاملا نامشخص و مبهمه. درست به اندازه تاريخ مرگ خودم. خب؟!"
قابل توجه آدمهای هوشمندی (!) که با ذکر اين تناقض سعی می کنند به اين نتيجه برسند که انسان از ديد خالق خود کاملا قابل پيش بينی و قطعی است.
اگه واقعا هضم کردن اين تناقض براتون انقدر سخته، بهتون پشنهاد می کنم که با تناقض های ساده تری به شرح زير شروع کنيد :
"من يه روزی اين وبلاگ رو درست کردم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
به ظاهر در هر لحظه می تونم در اين وبلاگ رو تخته کنم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
ولی تاريخ مرگ اين وبلاگ برام کاملا نامشخص و مبهمه. درست به اندازه تاريخ مرگ خودم. خب؟!"
"آخه مگه ممکنه خدا موجودی رو خلق کنه که رفتارهای اون مخلوق براش قابل پيش بينی نباشه؟!"
قابل توجه آدمهای هوشمندی (!) که با ذکر اين تناقض سعی می کنند به اين نتيجه برسند که انسان از ديد خالق خود کاملا قابل پيش بينی و قطعی است.
اگه واقعا هضم کردن اين تناقض براتون انقدر سخته، بهتون پشنهاد می کنم که با تناقض های ساده تری به شرح زير شروع کنيد :
"من يه روزی اين وبلاگ رو درست کردم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
به ظاهر در هر لحظه می تونم در اين وبلاگ رو تخته کنم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
ولی تاريخ مرگ اين وبلاگ برام کاملا نامشخص و مبهمه. درست به اندازه تاريخ مرگ خودم. خب؟!"
قابل توجه آدمهای هوشمندی (!) که با ذکر اين تناقض سعی می کنند به اين نتيجه برسند که انسان از ديد خالق خود کاملا قابل پيش بينی و قطعی است.
اگه واقعا هضم کردن اين تناقض براتون انقدر سخته، بهتون پشنهاد می کنم که با تناقض های ساده تری به شرح زير شروع کنيد :
"من يه روزی اين وبلاگ رو درست کردم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
به ظاهر در هر لحظه می تونم در اين وبلاگ رو تخته کنم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!
ولی تاريخ مرگ اين وبلاگ برام کاملا نامشخص و مبهمه. درست به اندازه تاريخ مرگ خودم. خب؟!"
يادمه درخت بيـــــــدی
اون زمان که بچه بودم
تو حياط خونه مون بود
سايه کاشونه مون بود
هر چی من پر می گرفتم
پر اونــــــــو باد می برد
هر چی من پــا می گرفتم
پای اونو خاک می خورد
تا يه روز مايوس و خسته
پير و پوسيده و داغـــــون
ديدم افتاده تو باغچـــــــــه
رفته اون از تو اين زندون
می رم و خستگی هامو
همـــــــه دلبستگی هامو
می برم تا به قيامــــــت
می رم اونجا توی غربت
می ميــــــــــــــــــــرم
می دونم هر جــــــــا برم من
آسمون هر جا يه رنگ نيست
همه شهرها ســــوت و کوره
ديگه هيچ شهری قشنگ نسيت
می دونم دل پريشونـــــــــه
همه جا مثل زندونـــــــــــه
چه کنم طاقـــــــــــت نداره
ديگه اينجا نمـــــــی مونه.
پی نوشت : ميعادگاه شبانه، آلاچيق، بوی خاک باران خورده، آوازهای ماندگار با صدای زنهای ميانسال، سايه سنگين پدر، چگونه آموختم لب به سيگار نزنم و با "پک زدنهای" ديگران آرام شوم!
دسته ژيگول های "گيتار به دست"، احساس عاشقانه به سبک دخترهای دبيرستانی، چگونه قر کمرها از اشک گونه ها سر در می آورد،
عقربه های منظم ساعت، وقتی آخرين چوب هم در آتش می سوزد، بدنهايی که در حسرت نوازش شدن می سوزند، دستهايی که از شهوت نوازش لبريزند، شب به خيرگفتن، همه را ديدن و هيچ نديدن.
اون زمان که بچه بودم
تو حياط خونه مون بود
سايه کاشونه مون بود
هر چی من پر می گرفتم
پر اونــــــــو باد می برد
هر چی من پــا می گرفتم
پای اونو خاک می خورد
تا يه روز مايوس و خسته
پير و پوسيده و داغـــــون
ديدم افتاده تو باغچـــــــــه
رفته اون از تو اين زندون
می رم و خستگی هامو
همـــــــه دلبستگی هامو
می برم تا به قيامــــــت
می رم اونجا توی غربت
می ميــــــــــــــــــــرم
می دونم هر جــــــــا برم من
آسمون هر جا يه رنگ نيست
همه شهرها ســــوت و کوره
ديگه هيچ شهری قشنگ نسيت
می دونم دل پريشونـــــــــه
همه جا مثل زندونـــــــــــه
چه کنم طاقـــــــــــت نداره
ديگه اينجا نمـــــــی مونه.
پی نوشت : ميعادگاه شبانه، آلاچيق، بوی خاک باران خورده، آوازهای ماندگار با صدای زنهای ميانسال، سايه سنگين پدر، چگونه آموختم لب به سيگار نزنم و با "پک زدنهای" ديگران آرام شوم!
دسته ژيگول های "گيتار به دست"، احساس عاشقانه به سبک دخترهای دبيرستانی، چگونه قر کمرها از اشک گونه ها سر در می آورد،
عقربه های منظم ساعت، وقتی آخرين چوب هم در آتش می سوزد، بدنهايی که در حسرت نوازش شدن می سوزند، دستهايی که از شهوت نوازش لبريزند، شب به خيرگفتن، همه را ديدن و هيچ نديدن.
يادمه درخت بيـــــــدی
اون زمان که بچه بودم
تو حياط خونه مون بود
سايه کاشونه مون بود
هر چی من پر می گرفتم
پر اونــــــــو باد می برد
هر چی من پــا می گرفتم
پای اونو خاک می خورد
تا يه روز مايوس و خسته
پير و پوسيده و داغـــــون
ديدم افتاده تو باغچـــــــــه
رفته اون از تو اين زندون
می رم و خستگی هامو
همـــــــه دلبستگی هامو
می برم تا به قيامــــــت
می رم اونجا توی غربت
می ميــــــــــــــــــــرم
می دونم هر جــــــــا برم من
آسمون هر جا يه رنگ نيست
همه شهرها ســــوت و کوره
ديگه هيچ شهری قشنگ نسيت
می دونم دل پريشونـــــــــه
همه جا مثل زندونـــــــــــه
چه کنم طاقـــــــــــت نداره
ديگه اينجا نمـــــــی مونه.
پی نوشت : ميعادگاه شبانه، آلاچيق، بوی خاک باران خورده، آوازهای ماندگار با صدای زنهای ميانسال، سايه سنگين پدر، چگونه آموختم لب به سيگار نزنم و با "پک زدنهای" ديگران آرام شوم!
دسته ژيگول های "گيتار به دست"، احساس عاشقانه به سبک دخترهای دبيرستانی، چگونه قر کمرها از اشک گونه ها سر در می آورد،
عقربه های منظم ساعت، وقتی آخرين چوب هم در آتش می سوزد، بدنهايی که در حسرت نوازش شدن می سوزند، دستهايی که از شهوت نوازش لبريزند، شب به خيرگفتن، همه را ديدن و هيچ نديدن.
اون زمان که بچه بودم
تو حياط خونه مون بود
سايه کاشونه مون بود
هر چی من پر می گرفتم
پر اونــــــــو باد می برد
هر چی من پــا می گرفتم
پای اونو خاک می خورد
تا يه روز مايوس و خسته
پير و پوسيده و داغـــــون
ديدم افتاده تو باغچـــــــــه
رفته اون از تو اين زندون
می رم و خستگی هامو
همـــــــه دلبستگی هامو
می برم تا به قيامــــــت
می رم اونجا توی غربت
می ميــــــــــــــــــــرم
می دونم هر جــــــــا برم من
آسمون هر جا يه رنگ نيست
همه شهرها ســــوت و کوره
ديگه هيچ شهری قشنگ نسيت
می دونم دل پريشونـــــــــه
همه جا مثل زندونـــــــــــه
چه کنم طاقـــــــــــت نداره
ديگه اينجا نمـــــــی مونه.
پی نوشت : ميعادگاه شبانه، آلاچيق، بوی خاک باران خورده، آوازهای ماندگار با صدای زنهای ميانسال، سايه سنگين پدر، چگونه آموختم لب به سيگار نزنم و با "پک زدنهای" ديگران آرام شوم!
دسته ژيگول های "گيتار به دست"، احساس عاشقانه به سبک دخترهای دبيرستانی، چگونه قر کمرها از اشک گونه ها سر در می آورد،
عقربه های منظم ساعت، وقتی آخرين چوب هم در آتش می سوزد، بدنهايی که در حسرت نوازش شدن می سوزند، دستهايی که از شهوت نوازش لبريزند، شب به خيرگفتن، همه را ديدن و هيچ نديدن.
۱۳۸۱ اسفند ۲۸, چهارشنبه
مردم بغداد برای خريد بنزين در صفهای طولانی می ايستند و بسياری، مواد غذايی کنسرو شده و آب ذخيره می کنند. آنها برای تهيه آنتی بيوتيک و مسکن به داروخانه هجوم می برند.
برخی از مردم هميشه در صحنه آمريکا برای اينکه اعتراض خود را نسبت به تصميمات دولت فرانسه نشان دهند، از مصرف غذاهای فرانسوی خودداری می کنند!
اخيرا يک سايت فرانسوی از مردم اين کشور خواسته تا چوب شور تهيه کرده و برای جورج بوش به کاخ سفيد ارسال کنند و اينگونه به آمريکاييها "دهن کجی" کنند!
فقهای شورای نگهبان می دانند که قدرت بدون ثروت معنی ندارد. چگونه می توان بدون اين دو، رسالت "در شيشه کردن" خون ملت را برای يک سال ديگر ادامه داد؟! آنها بدنبال ضلع گم شده اين مثلث شوم، "زر و زور و تزوير" هستند. چرا خاتمی چی ها رفيق نيمه راه می شوند و نمی گذارند همه مشکلات پشت پرده حل و فصل شود؟! مگر قرار نبود آنها نقش تزوير را بازی کنند؟!
چشمان سبزرنگ و نگران دخترک "بادبادک سفيد" هنوز به سکه محبوس در اتاقک زيرمينی می نگرند. آيا دستان کوچکش به سکه خواهند رسيد؟ آيا سفره هفت سين آنها امسال ماهی خواهد داشت؟
هزاران ماهی از جفتهای خود جدا می شوند تا زينت بخش سفره های هفت سين قوم ما شوند. "دلش آتيش بگيره!" ما صيادان شوم بارها و بارها نفرين می شويم، ولی نه صدای اين نفرين ها را می شنويم و نه صدای زمزمه ها و نيايشهای پنهانی در آبی بيکران درياها :
"ای خدا کاری نکن يادش بره
که يه ماهی اين پايين منتظره"
تو به فردا می انديشی. من به بازيهای عجيب روزگار می انديشم. مگر همه راهها را برای "پاک زيستن" و "خوب ماندن" امتحان نکرده ايم؟! شايد هنوز بهانه خوب و زيبا و پرمعنايی برای زندگی کردن باقی مانده باشد. بايد جست.
آخه کی تو اين روزها سراغ "خروس های بی محل" مياد؟!. پس سال نو تون مبارک.
واسه من که شديدا مبارکه !!! واسه شما رو اميدوارم فقط مبارک باشه.
برخی از مردم هميشه در صحنه آمريکا برای اينکه اعتراض خود را نسبت به تصميمات دولت فرانسه نشان دهند، از مصرف غذاهای فرانسوی خودداری می کنند!
اخيرا يک سايت فرانسوی از مردم اين کشور خواسته تا چوب شور تهيه کرده و برای جورج بوش به کاخ سفيد ارسال کنند و اينگونه به آمريکاييها "دهن کجی" کنند!
فقهای شورای نگهبان می دانند که قدرت بدون ثروت معنی ندارد. چگونه می توان بدون اين دو، رسالت "در شيشه کردن" خون ملت را برای يک سال ديگر ادامه داد؟! آنها بدنبال ضلع گم شده اين مثلث شوم، "زر و زور و تزوير" هستند. چرا خاتمی چی ها رفيق نيمه راه می شوند و نمی گذارند همه مشکلات پشت پرده حل و فصل شود؟! مگر قرار نبود آنها نقش تزوير را بازی کنند؟!
چشمان سبزرنگ و نگران دخترک "بادبادک سفيد" هنوز به سکه محبوس در اتاقک زيرمينی می نگرند. آيا دستان کوچکش به سکه خواهند رسيد؟ آيا سفره هفت سين آنها امسال ماهی خواهد داشت؟
هزاران ماهی از جفتهای خود جدا می شوند تا زينت بخش سفره های هفت سين قوم ما شوند. "دلش آتيش بگيره!" ما صيادان شوم بارها و بارها نفرين می شويم، ولی نه صدای اين نفرين ها را می شنويم و نه صدای زمزمه ها و نيايشهای پنهانی در آبی بيکران درياها :
"ای خدا کاری نکن يادش بره
که يه ماهی اين پايين منتظره"
تو به فردا می انديشی. من به بازيهای عجيب روزگار می انديشم. مگر همه راهها را برای "پاک زيستن" و "خوب ماندن" امتحان نکرده ايم؟! شايد هنوز بهانه خوب و زيبا و پرمعنايی برای زندگی کردن باقی مانده باشد. بايد جست.
آخه کی تو اين روزها سراغ "خروس های بی محل" مياد؟!. پس سال نو تون مبارک.
واسه من که شديدا مبارکه !!! واسه شما رو اميدوارم فقط مبارک باشه.
مردم بغداد برای خريد بنزين در صفهای طولانی می ايستند و بسياری، مواد غذايی کنسرو شده و آب ذخيره می کنند. آنها برای تهيه آنتی بيوتيک و مسکن به داروخانه هجوم می برند.
برخی از مردم هميشه در صحنه آمريکا برای اينکه اعتراض خود را نسبت به تصميمات دولت فرانسه نشان دهند، از مصرف غذاهای فرانسوی خودداری می کنند!
اخيرا يک سايت فرانسوی از مردم اين کشور خواسته تا چوب شور تهيه کرده و برای جورج بوش به کاخ سفيد ارسال کنند و اينگونه به آمريکاييها "دهن کجی" کنند!
فقهای شورای نگهبان می دانند که قدرت بدون ثروت معنی ندارد. چگونه می توان بدون اين دو، رسالت "در شيشه کردن" خون ملت را برای يک سال ديگر ادامه داد؟! آنها بدنبال ضلع گم شده اين مثلث شوم، "زر و زور و تزوير" هستند. چرا خاتمی چی ها رفيق نيمه راه می شوند و نمی گذارند همه مشکلات پشت پرده حل و فصل شود؟! مگر قرار نبود آنها نقش تزوير را بازی کنند؟!
چشمان سبزرنگ و نگران دخترک "بادبادک سفيد" هنوز به سکه محبوس در اتاقک زيرمينی می نگرند. آيا دستان کوچکش به سکه خواهند رسيد؟ آيا سفره هفت سين آنها امسال ماهی خواهد داشت؟
هزاران ماهی از جفتهای خود جدا می شوند تا زينت بخش سفره های هفت سين قوم ما شوند. "دلش آتيش بگيره!" ما صيادان شوم بارها و بارها نفرين می شويم، ولی نه صدای اين نفرين ها را می شنويم و نه صدای زمزمه ها و نيايشهای پنهانی در آبی بيکران درياها :
"ای خدا کاری نکن يادش بره
که يه ماهی اين پايين منتظره"
تو به فردا می انديشی. من به بازيهای عجيب روزگار می انديشم. مگر همه راهها را برای "پاک زيستن" و "خوب ماندن" امتحان نکرده ايم؟! شايد هنوز بهانه خوب و زيبا و پرمعنايی برای زندگی کردن باقی مانده باشد. بايد جست.
آخه کی تو اين روزها سراغ "خروس های بی محل" مياد؟!. پس سال نو تون مبارک.
واسه من که شديدا مبارکه !!! واسه شما رو اميدوارم فقط مبارک باشه.
برخی از مردم هميشه در صحنه آمريکا برای اينکه اعتراض خود را نسبت به تصميمات دولت فرانسه نشان دهند، از مصرف غذاهای فرانسوی خودداری می کنند!
اخيرا يک سايت فرانسوی از مردم اين کشور خواسته تا چوب شور تهيه کرده و برای جورج بوش به کاخ سفيد ارسال کنند و اينگونه به آمريکاييها "دهن کجی" کنند!
فقهای شورای نگهبان می دانند که قدرت بدون ثروت معنی ندارد. چگونه می توان بدون اين دو، رسالت "در شيشه کردن" خون ملت را برای يک سال ديگر ادامه داد؟! آنها بدنبال ضلع گم شده اين مثلث شوم، "زر و زور و تزوير" هستند. چرا خاتمی چی ها رفيق نيمه راه می شوند و نمی گذارند همه مشکلات پشت پرده حل و فصل شود؟! مگر قرار نبود آنها نقش تزوير را بازی کنند؟!
چشمان سبزرنگ و نگران دخترک "بادبادک سفيد" هنوز به سکه محبوس در اتاقک زيرمينی می نگرند. آيا دستان کوچکش به سکه خواهند رسيد؟ آيا سفره هفت سين آنها امسال ماهی خواهد داشت؟
هزاران ماهی از جفتهای خود جدا می شوند تا زينت بخش سفره های هفت سين قوم ما شوند. "دلش آتيش بگيره!" ما صيادان شوم بارها و بارها نفرين می شويم، ولی نه صدای اين نفرين ها را می شنويم و نه صدای زمزمه ها و نيايشهای پنهانی در آبی بيکران درياها :
"ای خدا کاری نکن يادش بره
که يه ماهی اين پايين منتظره"
تو به فردا می انديشی. من به بازيهای عجيب روزگار می انديشم. مگر همه راهها را برای "پاک زيستن" و "خوب ماندن" امتحان نکرده ايم؟! شايد هنوز بهانه خوب و زيبا و پرمعنايی برای زندگی کردن باقی مانده باشد. بايد جست.
آخه کی تو اين روزها سراغ "خروس های بی محل" مياد؟!. پس سال نو تون مبارک.
واسه من که شديدا مبارکه !!! واسه شما رو اميدوارم فقط مبارک باشه.
نوروز
اين متن رو خيلی دوست داشتم. پارسال تو اين برهه زمانی يه مدت وبلاگ نمی نوشتم. گفتم امسال بنويسمش اينجا. شايد تب وبلاگ نويسی تا سال ديگه کامل تو من فروکش کرده باشه :
************************************
"سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. بسيار گفته اند. بسيار شنيده ايد. پس به تکرار نيازی نيست؟چرا، هست. مگر نوروز خود را مکرر نمی کند؟ پس سخن از نوروز را نيز مکرر بشنويد. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بيهوده. عقل تکرار را نمی پسندد. اما احساس تکرار را دوست دارد. طبيعت تکرار را دوست دارد. جامعه به تکرار نيازمند است و نورورز داستان زيبايی است که در آن طبيعت، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند.
نوروز که سالهاست بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد از آن رو هست که يک قرار داد مصنوعی اجتماعی و يا يک جشن تحميلی سياسی نيست. جشن جهان است و روز شادمانی زمين، آسمان و آفتاب، و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر "آغاز".
************************************
در آن هنگام که مراسم نوروز را برپا می داريم، گويی خود را در همه نوروزهايی که هر ساله در اين سرزمين برپا می کرده اند، حاضر می يابيم و در اين حال، صحنه های تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ کهن ملت ما در برابر ديدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ايمان به اينکه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا می داشته است. آری، هر ساله! حتی همان سالی که سکندر چهره اين خاک را بخون ملت ما رنگين کرده بود، در کنار شعله های مهيبی که از تخت جمشيد زبانه می کشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدی تر و با ايمان بيشتری برپا می کردند. آری، هرساله! حتی همان سال که سربازان قتيبه بر کناره جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگين شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می گرفتند.
************************************
نوروز- اين پيری که غبار قرنهای بسيار بر چهره اش نشسته است – رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سيمای اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيم تر از همه، پيوند دادن نسلهای متوالی اين قوم- بر سرچهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان منارها بند بندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمان يگانگی بستن ميان همه دلهای خويشاوندی که ديوار عبوس و گرفته دوران ها در ميانه شان حائل می گشته و دره عميق فراموشی ميانشان جدايی افکنده است.
************************************
و ما در اين لحظه، در اين ميعادگاهی که همه نسلهای تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا می بنديم و "امانت عشق" را از آنان به وديعه می گيريم و "دوام راستين" خويش را بنام ملتی که در اين صحرای عظيم بشری، ريشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پايه "اصالت" خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، بر صحيفه عام ثبت کنيم."
دکتر علی شريعتی، برگزيده از مجموعه "هبوط در کوير"
در حاشيه : من هنوز نمی دونم چرا اين متن رو تو مجموعه "هبوط در کوير" آوردند. آخه اصلا به متن های ديگه اين کتاب نمی خوره. در واقع يه خورده زيادی بوی زندگی می ده!
اين متن رو خيلی دوست داشتم. پارسال تو اين برهه زمانی يه مدت وبلاگ نمی نوشتم. گفتم امسال بنويسمش اينجا. شايد تب وبلاگ نويسی تا سال ديگه کامل تو من فروکش کرده باشه :
************************************
"سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. بسيار گفته اند. بسيار شنيده ايد. پس به تکرار نيازی نيست؟چرا، هست. مگر نوروز خود را مکرر نمی کند؟ پس سخن از نوروز را نيز مکرر بشنويد. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بيهوده. عقل تکرار را نمی پسندد. اما احساس تکرار را دوست دارد. طبيعت تکرار را دوست دارد. جامعه به تکرار نيازمند است و نورورز داستان زيبايی است که در آن طبيعت، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند.
نوروز که سالهاست بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد از آن رو هست که يک قرار داد مصنوعی اجتماعی و يا يک جشن تحميلی سياسی نيست. جشن جهان است و روز شادمانی زمين، آسمان و آفتاب، و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر "آغاز".
************************************
در آن هنگام که مراسم نوروز را برپا می داريم، گويی خود را در همه نوروزهايی که هر ساله در اين سرزمين برپا می کرده اند، حاضر می يابيم و در اين حال، صحنه های تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ کهن ملت ما در برابر ديدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ايمان به اينکه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا می داشته است. آری، هر ساله! حتی همان سالی که سکندر چهره اين خاک را بخون ملت ما رنگين کرده بود، در کنار شعله های مهيبی که از تخت جمشيد زبانه می کشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدی تر و با ايمان بيشتری برپا می کردند. آری، هرساله! حتی همان سال که سربازان قتيبه بر کناره جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگين شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می گرفتند.
************************************
نوروز- اين پيری که غبار قرنهای بسيار بر چهره اش نشسته است – رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سيمای اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيم تر از همه، پيوند دادن نسلهای متوالی اين قوم- بر سرچهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان منارها بند بندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمان يگانگی بستن ميان همه دلهای خويشاوندی که ديوار عبوس و گرفته دوران ها در ميانه شان حائل می گشته و دره عميق فراموشی ميانشان جدايی افکنده است.
************************************
و ما در اين لحظه، در اين ميعادگاهی که همه نسلهای تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا می بنديم و "امانت عشق" را از آنان به وديعه می گيريم و "دوام راستين" خويش را بنام ملتی که در اين صحرای عظيم بشری، ريشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پايه "اصالت" خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، بر صحيفه عام ثبت کنيم."
دکتر علی شريعتی، برگزيده از مجموعه "هبوط در کوير"
در حاشيه : من هنوز نمی دونم چرا اين متن رو تو مجموعه "هبوط در کوير" آوردند. آخه اصلا به متن های ديگه اين کتاب نمی خوره. در واقع يه خورده زيادی بوی زندگی می ده!
نوروز
اين متن رو خيلی دوست داشتم. پارسال تو اين برهه زمانی يه مدت وبلاگ نمی نوشتم. گفتم امسال بنويسمش اينجا. شايد تب وبلاگ نويسی تا سال ديگه کامل تو من فروکش کرده باشه :
************************************
"سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. بسيار گفته اند. بسيار شنيده ايد. پس به تکرار نيازی نيست؟چرا، هست. مگر نوروز خود را مکرر نمی کند؟ پس سخن از نوروز را نيز مکرر بشنويد. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بيهوده. عقل تکرار را نمی پسندد. اما احساس تکرار را دوست دارد. طبيعت تکرار را دوست دارد. جامعه به تکرار نيازمند است و نورورز داستان زيبايی است که در آن طبيعت، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند.
نوروز که سالهاست بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد از آن رو هست که يک قرار داد مصنوعی اجتماعی و يا يک جشن تحميلی سياسی نيست. جشن جهان است و روز شادمانی زمين، آسمان و آفتاب، و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر "آغاز".
************************************
در آن هنگام که مراسم نوروز را برپا می داريم، گويی خود را در همه نوروزهايی که هر ساله در اين سرزمين برپا می کرده اند، حاضر می يابيم و در اين حال، صحنه های تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ کهن ملت ما در برابر ديدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ايمان به اينکه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا می داشته است. آری، هر ساله! حتی همان سالی که سکندر چهره اين خاک را بخون ملت ما رنگين کرده بود، در کنار شعله های مهيبی که از تخت جمشيد زبانه می کشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدی تر و با ايمان بيشتری برپا می کردند. آری، هرساله! حتی همان سال که سربازان قتيبه بر کناره جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگين شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می گرفتند.
************************************
نوروز- اين پيری که غبار قرنهای بسيار بر چهره اش نشسته است – رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سيمای اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيم تر از همه، پيوند دادن نسلهای متوالی اين قوم- بر سرچهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان منارها بند بندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمان يگانگی بستن ميان همه دلهای خويشاوندی که ديوار عبوس و گرفته دوران ها در ميانه شان حائل می گشته و دره عميق فراموشی ميانشان جدايی افکنده است.
************************************
و ما در اين لحظه، در اين ميعادگاهی که همه نسلهای تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا می بنديم و "امانت عشق" را از آنان به وديعه می گيريم و "دوام راستين" خويش را بنام ملتی که در اين صحرای عظيم بشری، ريشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پايه "اصالت" خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، بر صحيفه عام ثبت کنيم."
دکتر علی شريعتی، برگزيده از مجموعه "هبوط در کوير"
در حاشيه : من هنوز نمی دونم چرا اين متن رو تو مجموعه "هبوط در کوير" آوردند. آخه اصلا به متن های ديگه اين کتاب نمی خوره. در واقع يه خورده زيادی بوی زندگی می ده!
اين متن رو خيلی دوست داشتم. پارسال تو اين برهه زمانی يه مدت وبلاگ نمی نوشتم. گفتم امسال بنويسمش اينجا. شايد تب وبلاگ نويسی تا سال ديگه کامل تو من فروکش کرده باشه :
************************************
"سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. بسيار گفته اند. بسيار شنيده ايد. پس به تکرار نيازی نيست؟چرا، هست. مگر نوروز خود را مکرر نمی کند؟ پس سخن از نوروز را نيز مکرر بشنويد. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بيهوده. عقل تکرار را نمی پسندد. اما احساس تکرار را دوست دارد. طبيعت تکرار را دوست دارد. جامعه به تکرار نيازمند است و نورورز داستان زيبايی است که در آن طبيعت، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند.
نوروز که سالهاست بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد از آن رو هست که يک قرار داد مصنوعی اجتماعی و يا يک جشن تحميلی سياسی نيست. جشن جهان است و روز شادمانی زمين، آسمان و آفتاب، و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر "آغاز".
************************************
در آن هنگام که مراسم نوروز را برپا می داريم، گويی خود را در همه نوروزهايی که هر ساله در اين سرزمين برپا می کرده اند، حاضر می يابيم و در اين حال، صحنه های تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ کهن ملت ما در برابر ديدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ايمان به اينکه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا می داشته است. آری، هر ساله! حتی همان سالی که سکندر چهره اين خاک را بخون ملت ما رنگين کرده بود، در کنار شعله های مهيبی که از تخت جمشيد زبانه می کشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدی تر و با ايمان بيشتری برپا می کردند. آری، هرساله! حتی همان سال که سربازان قتيبه بر کناره جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگين شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می گرفتند.
************************************
نوروز- اين پيری که غبار قرنهای بسيار بر چهره اش نشسته است – رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سيمای اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيم تر از همه، پيوند دادن نسلهای متوالی اين قوم- بر سرچهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان منارها بند بندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمان يگانگی بستن ميان همه دلهای خويشاوندی که ديوار عبوس و گرفته دوران ها در ميانه شان حائل می گشته و دره عميق فراموشی ميانشان جدايی افکنده است.
************************************
و ما در اين لحظه، در اين ميعادگاهی که همه نسلهای تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا می بنديم و "امانت عشق" را از آنان به وديعه می گيريم و "دوام راستين" خويش را بنام ملتی که در اين صحرای عظيم بشری، ريشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پايه "اصالت" خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، بر صحيفه عام ثبت کنيم."
دکتر علی شريعتی، برگزيده از مجموعه "هبوط در کوير"
در حاشيه : من هنوز نمی دونم چرا اين متن رو تو مجموعه "هبوط در کوير" آوردند. آخه اصلا به متن های ديگه اين کتاب نمی خوره. در واقع يه خورده زيادی بوی زندگی می ده!