۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه
حلاجی آدمها از نقطه نظر تناقضهایی که بين باورهای تحميلی از طرف جامعه و ايده آلهای اکتسابی آنها وجود دارد و تلاشی که برای مبارزه با ارزشهای تحميلی و ساختن انسان ايده آل خود می کنند، همواره از دل مشغولیهای من بوده است. و صدالبته که برای سرگرمی خود به نزديکترین شخص به خويشتن پناه می برم. بخصوص در اين مدت که بعد از مدتها بدون دغدغه به محل تولد خودم برگشتم و هوا و رنگ و بو و صدا و آب و خاک همه مشغول نبش قبر خاطره های دور و نزدیک من هستند.
مذهب
برای من (و خيلی از هم نسلان من) بدون ترديد مذهب اولين ارزش تحميلی جامعه محسوب می شود. ارزشی که با اعمالی ساده همچون نماز خواندن و سينه و زنجيرزدن از سنين کودکی با ما عجين می شد و قرار بود به عبادات والاتری همچون جهاد منتهی شود. نطفه موجودی بنام خدا از همان ابتدا در ذهنمان شکل می گرفت و در هاله ای مقدس پرورش می یافت و می بایست به تنها فرمانروای ذهن و غايت زندگی تبديل شود. موجودی که از فهم و پرسش فربه تر بود و ترديد را برنمی تافت. عصيان عليه مذهب بزرگترين و دشوارترين عصيان من در زندگی محسوب می شود. عصيانی که در نتيجه تحصيل در يک نظام آموزشی وابسته، زندگی در ميان مردمی اکثرا مذهبی و زير سايه يک دولت ايدئولوژيک سالها به تاخير افتاد. وقتی به ساعتهای طولانی درگيريهای ذهنی، مطالعه کتابهای به اصطلاح ضاله و بن بست های زندگی واقعی خود فکر می کنم، می بينم که از مسير پرهزينه ای گذشته ام. تنشهايي که در نهايت مرا به مسيری از زندگی رساندند که در آن هيچ امری مقدس نيست.
دنيازدگی
"دنيا و همه ارزشهای مادی آن فانی هستند" ،"آلوده شدن به ارزشهای دنيوی انسان را از سير و تعالی در مسير ارزشهای والاتر باز می دارد." ، "در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی"
اينها تنها مشتی از خرمن باورهای عرفانی است که نه تنها خاستگاه اجتماعی دارند، بلکه از طرف حکومت هم تبليغ می شوند تا دنيا را امری پست و ذليل جلوه دهند و آدمی را به اتوپيای نامعلوم وعده دهند. ريشه يابی تاريخی اين تفکرات نشان می دهد که چه خوراک مناسبی برای تداوم حکومت های پادشاهی و تسکين زخمهای مردمی که اجانب زندگيشان را به تاراج برده است، بوده اند. عرفان طبيعتا دام مناسبی برای ذهن ايده آليست من بود. آلوده بودن بتهای ذهنی گذشته من (از جمله شريعتی و مولوی) به اين مرض دليل ديگری بود تا اسارت من در اين دام طولانی تر شود. مبارزه با اين رسوب ذهنی برای من با نوعی افراط همراه بود تا جایی که می توانم بگویم در حال حاضر فاصله زيادی با يک ماترياليست واقعی ندارم و به عنوان يک عارضه نسبت به ستاره های آسمان شعر پارسی از جمله مولوی، حافظ و سعدی و باقی کون گشادهای تاريخ آلرژی پيدا کرده ام.
ارتباط با جنس مخالف
جمهوری اسلامی در ارتجاع مثال زدنی خود در انطباق روابط جنسی با بايد و نبايدهای مذهبی، شادی و طراوت را از زندگی حداقل دو نسل از جوانان گرفت. نظامی که ارتباط با جنس مخالف را تنها پس از ازدواج مجاز می داند، در عمل به سمت پرورش نسلی می رود که جنس مخالف برای آنها در سکس خلاصه می شود. پرهيز نامعقول از ارتباط با جنس مخالف، برقراری ارتباط به قيمت پذيرفتن انگ های نامطلوب اجتماع، خبره شدن در انواع روشهای خودارضایی و دست و پنجه نرم کردن با ساير عقده های جنسی کمترین ثمره آنهایی بود که نمی خواستند تن به يک ازدواج سنتی بدهند. به عنوان فردی که در چنين جامعه ای رشد کرده، عليرغم اينکه از شر همه تابوهای ذهنی نجات يافته ام، همچنان خود را يک مستضعف جنسی می دانم.
رقابت در مقابل مشارکت
نمی دانم بايد چه سهمی را به نظام آموزشی، چه سهمی را به خانواده و چه سهمی را به خصوصيات درونی خود نسبت بدهم، ولی مجموعه اين عوامل از من آدمی ساختند که بازدهی بيشتری در يک فعاليت رقابتی دارد تا فعاليت مشارکتی. آن بازيکن بی بذل و بخششی که در بازی فوتبال به کسی پاس نمی داد تا افتخار يک گل را به نام خود ثبت کند و آن دانش آموزی که می خواست در همه امتحانها و رقابتها بهترين باشد درسهای بزرگی از زندگی آموخت که نمی توان در همه جا بهترین بود و از آن مهمتر بايد بخوبی تشخيص داد که در کجا بايد با ديگران رقابت کرد و در کجا مشارکت.
خشونت لفظی
کم ظرفيتی در شنيدن نظرهای مخالف و بعضا پناه بردن به خشونت لفظی آفت ديگری بود که از طرف محيط به من منتقل شد تا جايی که خيلی زود فهميدم ظرفيت تحمل من حتی از ميانگين جامعه خودم کمتر است. جامعه ای که نه تنها در سطح مردم عامی کوچه و بازار، بلکه در بين طبقه تحصيلکرده خود از چنين آفتی رنج می برد. کافی است ادبيات بکار رفته در بحث و جدلهای بين طبقه روشنفکر در روزنامه ها، وبلاگها و فوروم های اينترنتی را بررسی کرد تا دريافت ما چقدر زود از تقابل ايده ها خسته می شويم و شخصيت و شعور يکديگر را هدف قرار می دهيم.
دو سال زندگی در کانادا به من نشان داد تا چه حد آداب گفتگو در آن جامعه با ايران متفاوت است. در آن کشور به ندرت می توانی صحنه ای را ببينی که در آن دو نفر با لحن تندی با هم صحبت می کنند. جايی که در آن حتی اشتباهات طرف مقابل بصورت غيرمستقيم به او گوشزد می شود (توسل به خشونت لفظی پيشکش). دو سال تلاش اينجانب برای انطباق با استانداردهای محيط جديد نتايج قابل توجهی داشته است، تا جايی که در يکی از آخرين جلسات پروژه وقتی "ويو" داشت به طرز فلاکت باری مزايای طراحی تخمی-تخيلی خودش رو بر می شمرد، به جای گلباران کردن سر و صورتش آرام به خود گفتم : “ايت واز دفنتلی اِ کول شِت”
حلاجی آدمها از نقطه نظر تناقضهایی که بين باورهای تحميلی از طرف جامعه و ايده آلهای اکتسابی آنها وجود دارد و تلاشی که برای مبارزه با ارزشهای تحميلی و ساختن انسان ايده آل خود می کنند، همواره از دل مشغولیهای من بوده است. و صدالبته که برای سرگرمی خود به نزديکترین شخص به خويشتن پناه می برم. بخصوص در اين مدت که بعد از مدتها بدون دغدغه به محل تولد خودم برگشتم و هوا و رنگ و بو و صدا و آب و خاک همه مشغول نبش قبر خاطره های دور و نزدیک من هستند.
مذهب
برای من (و خيلی از هم نسلان من) بدون ترديد مذهب اولين ارزش تحميلی جامعه محسوب می شود. ارزشی که با اعمالی ساده همچون نماز خواندن و سينه و زنجيرزدن از سنين کودکی با ما عجين می شد و قرار بود به عبادات والاتری همچون جهاد منتهی شود. نطفه موجودی بنام خدا از همان ابتدا در ذهنمان شکل می گرفت و در هاله ای مقدس پرورش می یافت و می بایست به تنها فرمانروای ذهن و غايت زندگی تبديل شود. موجودی که از فهم و پرسش فربه تر بود و ترديد را برنمی تافت. عصيان عليه مذهب بزرگترين و دشوارترين عصيان من در زندگی محسوب می شود. عصيانی که در نتيجه تحصيل در يک نظام آموزشی وابسته، زندگی در ميان مردمی اکثرا مذهبی و زير سايه يک دولت ايدئولوژيک سالها به تاخير افتاد. وقتی به ساعتهای طولانی درگيريهای ذهنی، مطالعه کتابهای به اصطلاح ضاله و بن بست های زندگی واقعی خود فکر می کنم، می بينم که از مسير پرهزينه ای گذشته ام. تنشهايي که در نهايت مرا به مسيری از زندگی رساندند که در آن هيچ امری مقدس نيست.
دنيازدگی
"دنيا و همه ارزشهای مادی آن فانی هستند" ،"آلوده شدن به ارزشهای دنيوی انسان را از سير و تعالی در مسير ارزشهای والاتر باز می دارد." ، "در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی"
اينها تنها مشتی از خرمن باورهای عرفانی است که نه تنها خاستگاه اجتماعی دارند، بلکه از طرف حکومت هم تبليغ می شوند تا دنيا را امری پست و ذليل جلوه دهند و آدمی را به اتوپيای نامعلوم وعده دهند. ريشه يابی تاريخی اين تفکرات نشان می دهد که چه خوراک مناسبی برای تداوم حکومت های پادشاهی و تسکين زخمهای مردمی که اجانب زندگيشان را به تاراج برده است، بوده اند. عرفان طبيعتا دام مناسبی برای ذهن ايده آليست من بود. آلوده بودن بتهای ذهنی گذشته من (از جمله شريعتی و مولوی) به اين مرض دليل ديگری بود تا اسارت من در اين دام طولانی تر شود. مبارزه با اين رسوب ذهنی برای من با نوعی افراط همراه بود تا جایی که می توانم بگویم در حال حاضر فاصله زيادی با يک ماترياليست واقعی ندارم و به عنوان يک عارضه نسبت به ستاره های آسمان شعر پارسی از جمله مولوی، حافظ و سعدی و باقی کون گشادهای تاريخ آلرژی پيدا کرده ام.
ارتباط با جنس مخالف
جمهوری اسلامی در ارتجاع مثال زدنی خود در انطباق روابط جنسی با بايد و نبايدهای مذهبی، شادی و طراوت را از زندگی حداقل دو نسل از جوانان گرفت. نظامی که ارتباط با جنس مخالف را تنها پس از ازدواج مجاز می داند، در عمل به سمت پرورش نسلی می رود که جنس مخالف برای آنها در سکس خلاصه می شود. پرهيز نامعقول از ارتباط با جنس مخالف، برقراری ارتباط به قيمت پذيرفتن انگ های نامطلوب اجتماع، خبره شدن در انواع روشهای خودارضایی و دست و پنجه نرم کردن با ساير عقده های جنسی کمترین ثمره آنهایی بود که نمی خواستند تن به يک ازدواج سنتی بدهند. به عنوان فردی که در چنين جامعه ای رشد کرده، عليرغم اينکه از شر همه تابوهای ذهنی نجات يافته ام، همچنان خود را يک مستضعف جنسی می دانم.
رقابت در مقابل مشارکت
نمی دانم بايد چه سهمی را به نظام آموزشی، چه سهمی را به خانواده و چه سهمی را به خصوصيات درونی خود نسبت بدهم، ولی مجموعه اين عوامل از من آدمی ساختند که بازدهی بيشتری در يک فعاليت رقابتی دارد تا فعاليت مشارکتی. آن بازيکن بی بذل و بخششی که در بازی فوتبال به کسی پاس نمی داد تا افتخار يک گل را به نام خود ثبت کند و آن دانش آموزی که می خواست در همه امتحانها و رقابتها بهترين باشد درسهای بزرگی از زندگی آموخت که نمی توان در همه جا بهترین بود و از آن مهمتر بايد بخوبی تشخيص داد که در کجا بايد با ديگران رقابت کرد و در کجا مشارکت.
خشونت لفظی
کم ظرفيتی در شنيدن نظرهای مخالف و بعضا پناه بردن به خشونت لفظی آفت ديگری بود که از طرف محيط به من منتقل شد تا جايی که خيلی زود فهميدم ظرفيت تحمل من حتی از ميانگين جامعه خودم کمتر است. جامعه ای که نه تنها در سطح مردم عامی کوچه و بازار، بلکه در بين طبقه تحصيلکرده خود از چنين آفتی رنج می برد. کافی است ادبيات بکار رفته در بحث و جدلهای بين طبقه روشنفکر در روزنامه ها، وبلاگها و فوروم های اينترنتی را بررسی کرد تا دريافت ما چقدر زود از تقابل ايده ها خسته می شويم و شخصيت و شعور يکديگر را هدف قرار می دهيم.
دو سال زندگی در کانادا به من نشان داد تا چه حد آداب گفتگو در آن جامعه با ايران متفاوت است. در آن کشور به ندرت می توانی صحنه ای را ببينی که در آن دو نفر با لحن تندی با هم صحبت می کنند. جايی که در آن حتی اشتباهات طرف مقابل بصورت غيرمستقيم به او گوشزد می شود (توسل به خشونت لفظی پيشکش). دو سال تلاش اينجانب برای انطباق با استانداردهای محيط جديد نتايج قابل توجهی داشته است، تا جايی که در يکی از آخرين جلسات پروژه وقتی "ويو" داشت به طرز فلاکت باری مزايای طراحی تخمی-تخيلی خودش رو بر می شمرد، به جای گلباران کردن سر و صورتش آرام به خود گفتم : “ايت واز دفنتلی اِ کول شِت”
۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه
Everything is gonna change at −459 °F
چه بيهوده رفتار خود را تابعی از بن مايه روحی خود می دانستی:
"اين جماعت از صبح تا شب به دنبال چه در همديگر و در زندگی می لولند؟ اوه که با چه شاد و با چه غمگین می شوند! آه که من از جنس و طبع و رنگ ديگرم!"
و چه ساده لوحانه اثر محيط بر خويشتن را از ياد برده بودی.
بايد دست روزگار تو را فرسنگ ها از آشيانه آسايشت دور می کرد تا بفهمی که هميشه نمی توان در هوای بارانی "چترها را بست و زير باران رفت"
بايد دوری جغرافيایی مجموعه همه دوستان بالقوه ات را به کمتر از 20 کاهش می داد تا متوجه شوی هميشه نمی توان خاص ترين آنها را از بين مجموعه ای بزرگ انتخاب کنی. گاهی هم بايد با آدمهایی به اصطلاح shallow بر سر سفره غربت خود بنشينی و ياد بگيری که بودن آنها غنيمت بزرگی است.
بايد برای يک شادی مصنوعی در هر ماه به انواع نوشيدنی متوسل شوی تا حسرت پرهیزکردن از پارتیها در ايران را بخوری.
بايد سرما تا مغز استخوانت را بسوزاند تا به هنگام انتخاب يک اتاق بجای وارسی "نمای" پنجره ها، قبل از هر چيز از بسته بودن منفذهای آنها مطمئن شوی.
بايد زندگی و آينده ات آنقدر به نتيجه تحقيقاتت بستگی داشته باشد تا اثبات درستی الگوريتمت از اثبات وجود خدا و زندگی پس از مرگ مهمتر باشد.
بايد مجبور شوی در عرض 3 ماه خودت را برای يک مصاحبه به زبان فرانسه آماده کنی تا بفهمی که زبان فرانسه فقط آن عشقولانه هایی نيست که از حنجره طلایی خانم Lara Fabian ساطع می شود.
بايد به "کارآيی" اين جماعت در پايه ريزی، پيشبرد، بهره برداری و بعضا خاتمه يک رابطه توجه کنی تا مطمئن شوی رابطه عاشقانه بدون يک رابطه جنسی چيزی بيشتر از يک بيماری روحی ناشی از محدوديت های فرهنگ بيمار ما نيست.
آري، و اينگونه است که در اين محيط ارزشها و ضد ارزشها، غمها و شاديها، ناگهان همه واقعی می شوند و ما نيز بدون آنکه بفهميم، از آدمکهای فانتزی به روباتهایی جنگجو تبديل می شويم و از بهشت کاغذی خود به روی زمين هبوط می کنیم.
Everything is gonna change at −459 °F
چه بيهوده رفتار خود را تابعی از بن مايه روحی خود می دانستی:
"اين جماعت از صبح تا شب به دنبال چه در همديگر و در زندگی می لولند؟ اوه که با چه شاد و با چه غمگین می شوند! آه که من از جنس و طبع و رنگ ديگرم!"
و چه ساده لوحانه اثر محيط بر خويشتن را از ياد برده بودی.
بايد دست روزگار تو را فرسنگ ها از آشيانه آسايشت دور می کرد تا بفهمی که هميشه نمی توان در هوای بارانی "چترها را بست و زير باران رفت"
بايد دوری جغرافيایی مجموعه همه دوستان بالقوه ات را به کمتر از 20 کاهش می داد تا متوجه شوی هميشه نمی توان خاص ترين آنها را از بين مجموعه ای بزرگ انتخاب کنی. گاهی هم بايد با آدمهایی به اصطلاح shallow بر سر سفره غربت خود بنشينی و ياد بگيری که بودن آنها غنيمت بزرگی است.
بايد برای يک شادی مصنوعی در هر ماه به انواع نوشيدنی متوسل شوی تا حسرت پرهیزکردن از پارتیها در ايران را بخوری.
بايد سرما تا مغز استخوانت را بسوزاند تا به هنگام انتخاب يک اتاق بجای وارسی "نمای" پنجره ها، قبل از هر چيز از بسته بودن منفذهای آنها مطمئن شوی.
بايد زندگی و آينده ات آنقدر به نتيجه تحقيقاتت بستگی داشته باشد تا اثبات درستی الگوريتمت از اثبات وجود خدا و زندگی پس از مرگ مهمتر باشد.
بايد مجبور شوی در عرض 3 ماه خودت را برای يک مصاحبه به زبان فرانسه آماده کنی تا بفهمی که زبان فرانسه فقط آن عشقولانه هایی نيست که از حنجره طلایی خانم Lara Fabian ساطع می شود.
بايد به "کارآيی" اين جماعت در پايه ريزی، پيشبرد، بهره برداری و بعضا خاتمه يک رابطه توجه کنی تا مطمئن شوی رابطه عاشقانه بدون يک رابطه جنسی چيزی بيشتر از يک بيماری روحی ناشی از محدوديت های فرهنگ بيمار ما نيست.
آري، و اينگونه است که در اين محيط ارزشها و ضد ارزشها، غمها و شاديها، ناگهان همه واقعی می شوند و ما نيز بدون آنکه بفهميم، از آدمکهای فانتزی به روباتهایی جنگجو تبديل می شويم و از بهشت کاغذی خود به روی زمين هبوط می کنیم.
تقديم به همه ارزشهای والای زندگی، با مهر و نکبت!
انگار که سالها گذشته است. سالهایی که زنده ماندی و زندگی نکردی. روزگاری جماعت اطراف خود را نکوهش می کردی که چگونه می توانند در یک و تنها يک هدف خلاصه شوند و آن هم "بقا"!
برایت عجیب بود که چگونه انسانها می توانند همه هستی خود را برای باقی ماندن در شرایطی خاص خلاصه کنند. انگی بنام "الیناسیون" در دسترست بود و آنرا لایق کسانی می دانستی که روح کوچکی دارند و سرشان را می شود براحتی با يک سودا مشغول کرد.
تقديم به همه ارزشهای والای زندگی، با مهر و نکبت!
انگار که سالها گذشته است. سالهایی که زنده ماندی و زندگی نکردی. روزگاری جماعت اطراف خود را نکوهش می کردی که چگونه می توانند در یک و تنها يک هدف خلاصه شوند و آن هم "بقا"!
برایت عجیب بود که چگونه انسانها می توانند همه هستی خود را برای باقی ماندن در شرایطی خاص خلاصه کنند. انگی بنام "الیناسیون" در دسترست بود و آنرا لایق کسانی می دانستی که روح کوچکی دارند و سرشان را می شود براحتی با يک سودا مشغول کرد.
۱۳۸۵ آذر ۲۶, یکشنبه
باید صدها بار تب کرد. باید هزاران بار یخ زد.
باید رگ خواب میخوارگی خود را کشف کرد. باید به تحقیق و به تحليل حجم لازم شرابی را تعیین کرد که سرت را در طول مدت مهمانی گرم نگه دارد، خواب را به وقت مناسب بر بالينت حاضر کند و اول صبح به همه سلولهای خاکستری بيدارباش بدهد تا برای نبردی سخت با سوپروايزر اعظم آماده باشند.
بايد تفاوت اساسی زندگی در نگاه يک جهان سومی و يک جهان اولی را درک کرد. برای يکی لحظه لحظه زندگی مبارزه و برای ديگری همه آن يک بازی پرهيجان است. بايد به بديهيات زندگی يک کانادايی که هزينه بدست آوردنش برای تو چند سال تلاش مداوم است، عادت کرد. ولی انقدرها هم نبايد بدبين بود. همه اين سختی ها و محروميت ها می تواند در پای لذت يک افتخار مثل رنک يک شدن در بين هم دوره ايهایت قربانی شود.
*************************************
از نشانه های بزرگ شدن آدميزاد يکی همين رنگ باختن نفرت هایش است.
ديگر خواهر مادر مذهب و بويژه دين مبين اسلام و مقدساتش را روزی چندبار هوا نمی کنم (از شما چه پنهان بعضا در مناسبتهای مذهبی آنها را نوازش هم می کنم!)
ديگر آنقدرها هم به شعر آلرژی ندارم. بعضی آدمها دوست دارند بجای روشن و دقيق صحبت کردن، لرزان و رقصان صحبت کنند. همانگونه که بعضی ها دوست دارند بجای مستقيم قدم برداشتن، قر بدهند.
ديگر فاشيستهای نظامی جمهوری اسلامی در کابوسهای من حضور ندارند. فکر می کنی نظامی های آمريکایی، اسرايئلی و چينی از آنها نرمخو تر هستن؟ دنيا پر است از فاشيستهایی که در پشت نقابهای مختلف و با ابزاهای متفاوت سهم خود را از زندگی جستجو می کنند.
آن نگاه هيستريک و تک بعدی نسبت به تجربه های شکست خورده و منفی از زندگی جای خود را به يک نگاه آرام و عميق داده است. همه آنها جزئی از زندگی من بودند و در شکل گيری آدمی که امروز هستم، نقش داشته اند. تنها موقعی توانسته ام قدمی به جلو بردارم که واقعيتها را پذيرفته ام و برای جبران آنها تلاش کرده ام. و مگر داستان زندگی بشريت جز اين است؟ ما فقط می توانیم تجربيات خود را به هم منتقل کنيم و اميدوار باشيم نسل آينده حداقل در دامهای حماقتی که ما را گرفتار کردند، اسير نشود.
باید صدها بار تب کرد. باید هزاران بار یخ زد.
باید رگ خواب میخوارگی خود را کشف کرد. باید به تحقیق و به تحليل حجم لازم شرابی را تعیین کرد که سرت را در طول مدت مهمانی گرم نگه دارد، خواب را به وقت مناسب بر بالينت حاضر کند و اول صبح به همه سلولهای خاکستری بيدارباش بدهد تا برای نبردی سخت با سوپروايزر اعظم آماده باشند.
بايد تفاوت اساسی زندگی در نگاه يک جهان سومی و يک جهان اولی را درک کرد. برای يکی لحظه لحظه زندگی مبارزه و برای ديگری همه آن يک بازی پرهيجان است. بايد به بديهيات زندگی يک کانادايی که هزينه بدست آوردنش برای تو چند سال تلاش مداوم است، عادت کرد. ولی انقدرها هم نبايد بدبين بود. همه اين سختی ها و محروميت ها می تواند در پای لذت يک افتخار مثل رنک يک شدن در بين هم دوره ايهایت قربانی شود.
*************************************
از نشانه های بزرگ شدن آدميزاد يکی همين رنگ باختن نفرت هایش است.
ديگر خواهر مادر مذهب و بويژه دين مبين اسلام و مقدساتش را روزی چندبار هوا نمی کنم (از شما چه پنهان بعضا در مناسبتهای مذهبی آنها را نوازش هم می کنم!)
ديگر آنقدرها هم به شعر آلرژی ندارم. بعضی آدمها دوست دارند بجای روشن و دقيق صحبت کردن، لرزان و رقصان صحبت کنند. همانگونه که بعضی ها دوست دارند بجای مستقيم قدم برداشتن، قر بدهند.
ديگر فاشيستهای نظامی جمهوری اسلامی در کابوسهای من حضور ندارند. فکر می کنی نظامی های آمريکایی، اسرايئلی و چينی از آنها نرمخو تر هستن؟ دنيا پر است از فاشيستهایی که در پشت نقابهای مختلف و با ابزاهای متفاوت سهم خود را از زندگی جستجو می کنند.
آن نگاه هيستريک و تک بعدی نسبت به تجربه های شکست خورده و منفی از زندگی جای خود را به يک نگاه آرام و عميق داده است. همه آنها جزئی از زندگی من بودند و در شکل گيری آدمی که امروز هستم، نقش داشته اند. تنها موقعی توانسته ام قدمی به جلو بردارم که واقعيتها را پذيرفته ام و برای جبران آنها تلاش کرده ام. و مگر داستان زندگی بشريت جز اين است؟ ما فقط می توانیم تجربيات خود را به هم منتقل کنيم و اميدوار باشيم نسل آينده حداقل در دامهای حماقتی که ما را گرفتار کردند، اسير نشود.
۱۳۸۵ خرداد ۲۷, شنبه
با آنکه از تدارکات ضعیف تیم خود خبر داریم، با آنکه از دعواهای خاله زنکی مدیران ورزشی خود مطلع هستیم، با وجوديکه بازی ناهماهنگ، بی برنامه و بزدلانه تیم فوتبال خود در بازی اول را ديده ایم، با آنکه اعداد و ارقام از جلوی چشمانمان رد می شوند و برتری محسوس حريف را به ما نشان می دهند، همه و همه اينها را می بينيم، ولی بازهم انتظار داريم برگ بازی برگردد و ما برنده اعلام شويم.
نگاه مردم ما به فوتبال بازتابی است از نگاه آنها به کليت زندگی. مردمی که هنوز به معجزه اعتقاد دارند، هنوز منتظرند که قدرتی پنهان برخلاف همه نيروهای طبيعی و واقعی نازل شود و همه چيز را به نفع آنها تغيير دهد. مردمی که نمی خواهند قبول کنند دودو تا می شود چهارتا. مردمی که می خواهند پله های ترقی را با با تکيه بر شانس يک شبه طی کنند. مردمی که هنوز دست به دامن مقدسات خود می شوند تا کمبود و ضعف خود را جبران کنند. مردمی که جادوگران هنوز در پس زمينه ذهنشان معنی دارند و به همين دليل جادوگری مانند علی کريمی محبوب قلب آنهاست. جادوگری که در عرض چند ثانیه با پاهای طلایی خود آنها را از حضیض ذلت به اوج عزت برساند.
دل بستن به اتفاقات ويژگی آدمهایی است که بدليل ضعف نمی خواهند به يک بازی باقاعده تن دهند، حالا اين بازی چه فوتبال باشد، چه زندگی.
پی نوشت : ای کاش اين سربازان وطن قبل از عزيمت به آلمان به جمکران مشرف می شدند و با داروی غيرت دوپينگ می کردند و يا ای کاش پرفسور برانکو ايوانکويچ اندکی از "هسته" دانشمندان هسته ای برخوردار بود. در اين صورت پیامهای تبريک جانانه ای که رهبران مملکت ما مرقوم فرموده بودند تا به محض پيروزی حق بر باطل از طريق رسانه های وطنی در بوق و کرنا کنند، باد هوا نمی شد!
با آنکه از تدارکات ضعیف تیم خود خبر داریم، با آنکه از دعواهای خاله زنکی مدیران ورزشی خود مطلع هستیم، با وجوديکه بازی ناهماهنگ، بی برنامه و بزدلانه تیم فوتبال خود در بازی اول را ديده ایم، با آنکه اعداد و ارقام از جلوی چشمانمان رد می شوند و برتری محسوس حريف را به ما نشان می دهند، همه و همه اينها را می بينيم، ولی بازهم انتظار داريم برگ بازی برگردد و ما برنده اعلام شويم.
نگاه مردم ما به فوتبال بازتابی است از نگاه آنها به کليت زندگی. مردمی که هنوز به معجزه اعتقاد دارند، هنوز منتظرند که قدرتی پنهان برخلاف همه نيروهای طبيعی و واقعی نازل شود و همه چيز را به نفع آنها تغيير دهد. مردمی که نمی خواهند قبول کنند دودو تا می شود چهارتا. مردمی که می خواهند پله های ترقی را با با تکيه بر شانس يک شبه طی کنند. مردمی که هنوز دست به دامن مقدسات خود می شوند تا کمبود و ضعف خود را جبران کنند. مردمی که جادوگران هنوز در پس زمينه ذهنشان معنی دارند و به همين دليل جادوگری مانند علی کريمی محبوب قلب آنهاست. جادوگری که در عرض چند ثانیه با پاهای طلایی خود آنها را از حضیض ذلت به اوج عزت برساند.
دل بستن به اتفاقات ويژگی آدمهایی است که بدليل ضعف نمی خواهند به يک بازی باقاعده تن دهند، حالا اين بازی چه فوتبال باشد، چه زندگی.
پی نوشت : ای کاش اين سربازان وطن قبل از عزيمت به آلمان به جمکران مشرف می شدند و با داروی غيرت دوپينگ می کردند و يا ای کاش پرفسور برانکو ايوانکويچ اندکی از "هسته" دانشمندان هسته ای برخوردار بود. در اين صورت پیامهای تبريک جانانه ای که رهبران مملکت ما مرقوم فرموده بودند تا به محض پيروزی حق بر باطل از طريق رسانه های وطنی در بوق و کرنا کنند، باد هوا نمی شد!
۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۵, جمعه
بايد از لاک بیرون اومد. هرچند آدم باورش نمی شه این زمین هم بتونه بعد از یه زمستون طولانی از خواب بیدار شه.
دنبال کلاف گمشده درونیم می گردم. شاید این تعبیر محترمانه افسار چیزی باشه به اسم روح که تو بیرحمانه ترین شکنجه گاههای زندگیم تلفش کردم و الان مثل یک مترسگ براش دلتنگی می کنم. همونی که یه روزی سنگینیش رو دلیل کندی حرکتم تو زندگی احساس می کردم و مدام بهش سرکوفت می زدم. همون سیگنال نامرئی که با نوساناتش کسالت زندگی خطیم رو ازم می گرفت.
این احساس وحشت، این سکوت سنگین، فقدان یک چیزی رو جلوی چشمم میاره. فقدان آدمی که می تونستم ساعتها تو خودم باهاش خلوت کنم و منو از همه دنیای بیرونی بی نیاز می کرد.
این وحشت قرینه ترسی است که سالها پیش از روبرو شدن با دنیای بیرون داشتم و حالا همون غریبگی رو با خالی وجودم دارم. نوسان مدام بین دو نقطه نامتعادل! قصه تکراری آدمهایی که دوست دارند در اکسترمال ها زندگی کنند.
هوشیاری آزاردهنده خود را با بخاطرسپاری بدقلق ترین کلمات فرانسوی تحلیل می برم. بعضا از روی گذشته ام که با خاطراتی عمیق مین گذاری شده، با احتیاط می گذرم. به نمودار شتروار پیشرفتم فکر می کنم، شاید بتوانم هیجانی لحظه ای در خود ایجاد کنم.
نمی خواهم سوگوار کسی یا چیزی باشم.
**********************************************************
دیگه برای این دل پیچه های روحی نه فرصتی هست، نه حوصله ای و نه خریداری!
امروز مسئله مردم ما، انتخاب بین سگ های وطنی است یا شغال های اجنبی. این دانکی ها هم در مثلث خوشبختی خود، پول و سکس و شراب، محاط اند. از قهرمانهای فانتزی ما هم چیزی باقی نمانده است.
فرانی و زوئی از دل داستانهای سرد و تاریک سالینجر بیرون آمده اند و دارند بر سر ارثیه اجدادی شان باهم مشاجره می کنند!
لنی دیگر آنقدر احمق (همان آنارشیست سابق!) نیست تا آغوش گرم جس را رها کند و دربدر کوهستانها شود. او مدتها پیش با گاری کوپر در همان قله آرزوهایش وداع کرده بود.
ژان پل سارتر و سیمین دوبوار از فروش کتابهای خود میلیونر شده اند و تعطیلات تابستان را با نوه های خود در سواحل هاوایی می گذرانند.
نگاه کن، حتی پاپ هم از نشئگی معنویت خود سر برآورده و برای حل شدن مسئله هسته ای ایران دعا کرده است!
قرن بیست و یکم، قرن هر کوفت و زهرماری که باشد، قرن یبوست های روحی نیست!
بايد از لاک بیرون اومد. هرچند آدم باورش نمی شه این زمین هم بتونه بعد از یه زمستون طولانی از خواب بیدار شه.
دنبال کلاف گمشده درونیم می گردم. شاید این تعبیر محترمانه افسار چیزی باشه به اسم روح که تو بیرحمانه ترین شکنجه گاههای زندگیم تلفش کردم و الان مثل یک مترسگ براش دلتنگی می کنم. همونی که یه روزی سنگینیش رو دلیل کندی حرکتم تو زندگی احساس می کردم و مدام بهش سرکوفت می زدم. همون سیگنال نامرئی که با نوساناتش کسالت زندگی خطیم رو ازم می گرفت.
این احساس وحشت، این سکوت سنگین، فقدان یک چیزی رو جلوی چشمم میاره. فقدان آدمی که می تونستم ساعتها تو خودم باهاش خلوت کنم و منو از همه دنیای بیرونی بی نیاز می کرد.
این وحشت قرینه ترسی است که سالها پیش از روبرو شدن با دنیای بیرون داشتم و حالا همون غریبگی رو با خالی وجودم دارم. نوسان مدام بین دو نقطه نامتعادل! قصه تکراری آدمهایی که دوست دارند در اکسترمال ها زندگی کنند.
هوشیاری آزاردهنده خود را با بخاطرسپاری بدقلق ترین کلمات فرانسوی تحلیل می برم. بعضا از روی گذشته ام که با خاطراتی عمیق مین گذاری شده، با احتیاط می گذرم. به نمودار شتروار پیشرفتم فکر می کنم، شاید بتوانم هیجانی لحظه ای در خود ایجاد کنم.
نمی خواهم سوگوار کسی یا چیزی باشم.
**********************************************************
دیگه برای این دل پیچه های روحی نه فرصتی هست، نه حوصله ای و نه خریداری!
امروز مسئله مردم ما، انتخاب بین سگ های وطنی است یا شغال های اجنبی. این دانکی ها هم در مثلث خوشبختی خود، پول و سکس و شراب، محاط اند. از قهرمانهای فانتزی ما هم چیزی باقی نمانده است.
فرانی و زوئی از دل داستانهای سرد و تاریک سالینجر بیرون آمده اند و دارند بر سر ارثیه اجدادی شان باهم مشاجره می کنند!
لنی دیگر آنقدر احمق (همان آنارشیست سابق!) نیست تا آغوش گرم جس را رها کند و دربدر کوهستانها شود. او مدتها پیش با گاری کوپر در همان قله آرزوهایش وداع کرده بود.
ژان پل سارتر و سیمین دوبوار از فروش کتابهای خود میلیونر شده اند و تعطیلات تابستان را با نوه های خود در سواحل هاوایی می گذرانند.
نگاه کن، حتی پاپ هم از نشئگی معنویت خود سر برآورده و برای حل شدن مسئله هسته ای ایران دعا کرده است!
قرن بیست و یکم، قرن هر کوفت و زهرماری که باشد، قرن یبوست های روحی نیست!