پرسیدم فرزندانش از لحاظ سیاسی در چه حال و هوایی سیر می کنند؟
"فکر می کنم درحال حاضر هیچ موضعی ندارند. و چه طور می شود در این زمینه به آنها ایراد گرفت؟ زیر چه علمی سینه بزنند؟ فکر می کنم یکی از امتیازات این نسل این است که خیلی زود قاطی مسائل سیاسی شده و خیلی زود هم فارغ شده اند و به همین جهت، لطمه زیادی هم نخورده اند. یعنی تنها چیزی که می توان درباره شان گفت سرخورده گی شان است و این سرخوردگی نیز فقط حالت جوش را دارد روی بینی. آن ها برخلاف نسل من، مجبور نشدند بهایی نیز بپردازند. بسیاری از ما در هنگامه آن ماجراها در دهه 1940-1950 قربانی شدیم-هم روحی لطمه دیدیم، و هم جسمی، له شدیم. علتش هم این بود که تجربه ما فرآیند کندتری را طی کرد: ابتدا جنگ داخلی اسپانیا و بعد جنگ جهانی دوم و دوران نازی، و سپس بازسازی اروپا و از این چیزها- در مورد نسل ما، صحبت از بیست سال در میان است، حال آن که کل فرآیند سرخوردگی این نسل، بیست ماهه طی شده است."
مصاحبه منتشر شده از آرتور میلر در نوزدهمین شماره مجله هفت
۱۳۸۴ فروردین ۴, پنجشنبه
پرسیدم فرزندانش از لحاظ سیاسی در چه حال و هوایی سیر می کنند؟
"فکر می کنم درحال حاضر هیچ موضعی ندارند. و چه طور می شود در این زمینه به آنها ایراد گرفت؟ زیر چه علمی سینه بزنند؟ فکر می کنم یکی از امتیازات این نسل این است که خیلی زود قاطی مسائل سیاسی شده و خیلی زود هم فارغ شده اند و به همین جهت، لطمه زیادی هم نخورده اند. یعنی تنها چیزی که می توان درباره شان گفت سرخورده گی شان است و این سرخوردگی نیز فقط حالت جوش را دارد روی بینی. آن ها برخلاف نسل من، مجبور نشدند بهایی نیز بپردازند. بسیاری از ما در هنگامه آن ماجراها در دهه 1940-1950 قربانی شدیم-هم روحی لطمه دیدیم، و هم جسمی، له شدیم. علتش هم این بود که تجربه ما فرآیند کندتری را طی کرد: ابتدا جنگ داخلی اسپانیا و بعد جنگ جهانی دوم و دوران نازی، و سپس بازسازی اروپا و از این چیزها- در مورد نسل ما، صحبت از بیست سال در میان است، حال آن که کل فرآیند سرخوردگی این نسل، بیست ماهه طی شده است."
مصاحبه منتشر شده از آرتور میلر در نوزدهمین شماره مجله هفت
"فکر می کنم درحال حاضر هیچ موضعی ندارند. و چه طور می شود در این زمینه به آنها ایراد گرفت؟ زیر چه علمی سینه بزنند؟ فکر می کنم یکی از امتیازات این نسل این است که خیلی زود قاطی مسائل سیاسی شده و خیلی زود هم فارغ شده اند و به همین جهت، لطمه زیادی هم نخورده اند. یعنی تنها چیزی که می توان درباره شان گفت سرخورده گی شان است و این سرخوردگی نیز فقط حالت جوش را دارد روی بینی. آن ها برخلاف نسل من، مجبور نشدند بهایی نیز بپردازند. بسیاری از ما در هنگامه آن ماجراها در دهه 1940-1950 قربانی شدیم-هم روحی لطمه دیدیم، و هم جسمی، له شدیم. علتش هم این بود که تجربه ما فرآیند کندتری را طی کرد: ابتدا جنگ داخلی اسپانیا و بعد جنگ جهانی دوم و دوران نازی، و سپس بازسازی اروپا و از این چیزها- در مورد نسل ما، صحبت از بیست سال در میان است، حال آن که کل فرآیند سرخوردگی این نسل، بیست ماهه طی شده است."
مصاحبه منتشر شده از آرتور میلر در نوزدهمین شماره مجله هفت
۱۳۸۴ فروردین ۱, دوشنبه
بهار، سینما پارادیزو و بغضهای صبحگاهی
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
"آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!"
امضاء : The Little Toto
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
"آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!"
امضاء : The Little Toto
بهار، سینما پارادیزو و بغضهای صبحگاهی
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
"آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!"
امضاء : The Little Toto
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
"آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!"
امضاء : The Little Toto
گاهی از زندان خودخواهی خسته می شوم. می خواهم پا به بیرون بگذارم. آنجا هم لاجرم سیاه است. همیشه بیش از هر چیز اختلافات طبقاتی خرخره ام را می فشارد.
بحث ها و بگومگوهای سیاسی برام از گفتگوهای خاله زنکی سریال های تلویزیونی هم زجرآورتر است. یا باید چشمانت را ببندی و هیچ نبینی یا باید آنقدر روح بزرگی داشته باشی تا بتوانی زندگی را با همه تلخی ها و ناآدمیت ها هضم کنی. زندگی برای آدمهایی مثل تو که روح متوسطی دارند و از طرفی هیچ وقت نمی توانند چشمانشان را ببندند، خیلی سخت است. همین گونه که هست. همین گونه که بوده است!
باید زودتر به همان زندان برگردم. لااقل بوی گند آنجا برایم عادی شده است. فقط می خواهم برای لحظاتی در همین برزخ، در همین نیم وجب خاکی که از هر دو دنیا حداست، بیارامم.
بحث ها و بگومگوهای سیاسی برام از گفتگوهای خاله زنکی سریال های تلویزیونی هم زجرآورتر است. یا باید چشمانت را ببندی و هیچ نبینی یا باید آنقدر روح بزرگی داشته باشی تا بتوانی زندگی را با همه تلخی ها و ناآدمیت ها هضم کنی. زندگی برای آدمهایی مثل تو که روح متوسطی دارند و از طرفی هیچ وقت نمی توانند چشمانشان را ببندند، خیلی سخت است. همین گونه که هست. همین گونه که بوده است!
باید زودتر به همان زندان برگردم. لااقل بوی گند آنجا برایم عادی شده است. فقط می خواهم برای لحظاتی در همین برزخ، در همین نیم وجب خاکی که از هر دو دنیا حداست، بیارامم.
گاهی از زندان خودخواهی خسته می شوم. می خواهم پا به بیرون بگذارم. آنجا هم لاجرم سیاه است. همیشه بیش از هر چیز اختلافات طبقاتی خرخره ام را می فشارد.
بحث ها و بگومگوهای سیاسی برام از گفتگوهای خاله زنکی سریال های تلویزیونی هم زجرآورتر است. یا باید چشمانت را ببندی و هیچ نبینی یا باید آنقدر روح بزرگی داشته باشی تا بتوانی زندگی را با همه تلخی ها و ناآدمیت ها هضم کنی. زندگی برای آدمهایی مثل تو که روح متوسطی دارند و از طرفی هیچ وقت نمی توانند چشمانشان را ببندند، خیلی سخت است. همین گونه که هست. همین گونه که بوده است!
باید زودتر به همان زندان برگردم. لااقل بوی گند آنجا برایم عادی شده است. فقط می خواهم برای لحظاتی در همین برزخ، در همین نیم وجب خاکی که از هر دو دنیا حداست، بیارامم.
بحث ها و بگومگوهای سیاسی برام از گفتگوهای خاله زنکی سریال های تلویزیونی هم زجرآورتر است. یا باید چشمانت را ببندی و هیچ نبینی یا باید آنقدر روح بزرگی داشته باشی تا بتوانی زندگی را با همه تلخی ها و ناآدمیت ها هضم کنی. زندگی برای آدمهایی مثل تو که روح متوسطی دارند و از طرفی هیچ وقت نمی توانند چشمانشان را ببندند، خیلی سخت است. همین گونه که هست. همین گونه که بوده است!
باید زودتر به همان زندان برگردم. لااقل بوی گند آنجا برایم عادی شده است. فقط می خواهم برای لحظاتی در همین برزخ، در همین نیم وجب خاکی که از هر دو دنیا حداست، بیارامم.
۱۳۸۳ اسفند ۲۸, جمعه
نوستالژی رومن گاری!
مردی که باورش کردیم
اما حيف كه حتي ادبيات هم نتوانست آن روزي كه گاري روبدوشامبر قرمزش را به تن كرد، مايه تسلياش باشد. حيف كه او رفتن به سبك «همينگوي» را به ماندن ترجيح داده بود، مخصوصاً حالا كه يكسالي هم از مرگ سيبرگ ميگذشت. حيف از آن روزي كه او نامه خداحافظي را نوشت... «قضيه ربطي به سيبرگ ندارد». كاش ميشد باور كرد، ولي اين كه داستان نبود تا از كنارش رد شويم، واقعيت بود.
مردی که باورش کردیم
اما حيف كه حتي ادبيات هم نتوانست آن روزي كه گاري روبدوشامبر قرمزش را به تن كرد، مايه تسلياش باشد. حيف كه او رفتن به سبك «همينگوي» را به ماندن ترجيح داده بود، مخصوصاً حالا كه يكسالي هم از مرگ سيبرگ ميگذشت. حيف از آن روزي كه او نامه خداحافظي را نوشت... «قضيه ربطي به سيبرگ ندارد». كاش ميشد باور كرد، ولي اين كه داستان نبود تا از كنارش رد شويم، واقعيت بود.
نوستالژی رومن گاری!
مردی که باورش کردیم
اما حيف كه حتي ادبيات هم نتوانست آن روزي كه گاري روبدوشامبر قرمزش را به تن كرد، مايه تسلياش باشد. حيف كه او رفتن به سبك «همينگوي» را به ماندن ترجيح داده بود، مخصوصاً حالا كه يكسالي هم از مرگ سيبرگ ميگذشت. حيف از آن روزي كه او نامه خداحافظي را نوشت... «قضيه ربطي به سيبرگ ندارد». كاش ميشد باور كرد، ولي اين كه داستان نبود تا از كنارش رد شويم، واقعيت بود.
مردی که باورش کردیم
اما حيف كه حتي ادبيات هم نتوانست آن روزي كه گاري روبدوشامبر قرمزش را به تن كرد، مايه تسلياش باشد. حيف كه او رفتن به سبك «همينگوي» را به ماندن ترجيح داده بود، مخصوصاً حالا كه يكسالي هم از مرگ سيبرگ ميگذشت. حيف از آن روزي كه او نامه خداحافظي را نوشت... «قضيه ربطي به سيبرگ ندارد». كاش ميشد باور كرد، ولي اين كه داستان نبود تا از كنارش رد شويم، واقعيت بود.